یکی از شرکتهایی که همیشه دورادور جریان فعالیتهایش را دنبال میکنم، شرکت چارگون است؛ آن هم به دو دلیل اصلی:
اول ـ چارگون یک نمونه از استارتآپهای کاملا موفق ایرانی در حوزهی فاوا است. من ارادت قلبی و قبلی به بنیانگذار این شرکت شاهین طبری عزیز دارم (اگر شاهین را نمیشناسید، این قسمت آیپالس را از دست ندهید!)
چارگون تا جایی که من متوجه شدهام، محیطی پویا و صمیمی دارد و یکی از شرکتهای بزرگ و پیشروی نرمافزاری ایران است. بنابراین این یکی را خودم نه یک آگهی که یک پیشنهاد جدی میدانم: اگر در حوزههای زیر تخصص یا به آنها علاقه دارید، به پیوستن به چارگون بهعنوان یک گزینهی جدی فکر کنید!
حوزههای مورد نظر عبارتند از:
تولید و توسعه نرمافزارهای تحت وب با تکنولوژی .NET Framework
فروش نرمافزارهای تحت وب جهت سازمانهای Enterprise
آموزش و استقرار نرمافزار مبتنی بر استانداردهای مدیریت پروژه
که توضیحات تکمیلی در مورد هر کدام در ادامه ارائه شده است:
الف ـتولید و توسعه نرمافزارهای تحت وب با تکنولوژی .NET Framework:
ـ دستاوردهای شغل
فعالیت در یک تیم کاری دانش محور
ارتقاء دانش تخصصی مرتبط با حوزه تولید و توسعه نرمافزار
یکی از مراحل اجرا کردن هر ایدهای فروش آن است. احتمالا هدف اصلیمان از طی کردن مسیر طولانی از فکر کردن به یک ایدهی کسب و کاری تا امروز، کار خیریه نبوده است؛ بلکه میخواهیم درآمدی داشته باشیم و البته حتما پولدار هم شویم! (این هم اصلا هدف بدی نیست؛ اما بهشرط رعایت اصول اخلاق حرفهای.)
پس قرار است ایدهمان را بفروشیم. اما تا وقتی که خریداران احتمالی، خود ما و ایدهمان و مزایای آن را تشناسند، کسی هم از ما خرید تخواهد کرد. اینجاست که موضوع “بازاریابی” پیش میآید. همینجا نکتهی مهمی را باید یاد بگیریم: اینکه بازاریابی همان فروش نیست و با آن متفاوت است؛ این در حالی است که تصور اغلب ما از بازاریابی این است که کسی (مثلا: ویزیتور، بازاریاب، فروشنده یا …) دهها ترفند را امتحان میکند تا سرانجام بتواند محصول یا خدمتی را به ما بفروشد. اما واقعیت اینگونه نیست و تعریف علمی بازاریابی چیز دیگری است.
در واقع بازاریابی مرحلهای قبل از فروش است که میتواند منجر به فروش بشود یا نشود. در بازاریابی لزوما با تکتک مشتریان روابط برقرار نمیکنیم و قرار هم نیست به کسی چیزی بفروشیم. در بازاریابی بهدنبال یک کشف مهم هستیم: اینکه “خواسته”ی مشتری چیست؟ خواسته در اینجا واژهی غریبی بهنظر میرسد. ما همیشه شنیدهایم که باید “نیاز” مشتریان را تشخیص و به آن پاسخ داد. این درست است؛ اما آیا نیاز آن دسته از مشتریان که نمیتوانند یا نمیخواهند برای رسیدن به آن پول پرداخت کنند، میتواند انگیزهی خوبی برای راهاندازی یک کسب و کار باشد؟ بنابراین این تعریف را گوشهی ذهنتان نگه دارید: “خواسته یعنی نیازی که مشتری برای پاسخگویی به آن حاضر به پرداخت پول است.”
طبیعتا اگر مدل کسب و کار مناسبی تدوین کرده باشید، بخش مهمی از اطلاعات مربوط به کشف “خواستههای” مشتریان را در مراحل تحقیقات قبلیتان بهدست آوردید؛ هر چند که شاید بد نباشد دوباره اندکی در مورد گروههای احتمالی مشتریان و خواستههای آنها تحقیق کنید. در هر حال خروجی این بخش، فهرستی از گروههای مختلف مشتریان (طبقهبندی شده براساس سن، جنس، طبقهی اجتماعی و …) و خواستههای آنها خواهد بود.
وقتی خواستههای مشتریان شناسایی شدند، باید مشخص کنیم میخواهیم چه چیزی به مشتریان بفروشیم تا به آن خواستهها پاسخ بدهیم. فرض کنید من میخواهم به شرکتها خدمات مشاورهی حسابداری بدهم. برای این منظور لازم است چند قدم را طی کنم:
فهرستی از منافع و مزایایی که محصول یا خدمت شما دارد را تهیه کنم (مثلا: این کار باعث میشود تا هزینههای رسیدگی به مسائل حسابداری و مالیاتی شرکت بدون کاهش کیفیت بهشدت کاهش یابد.)
باید ببینم هر یک از این منافع به چه خواستهای از کدام گروه مشتریان پاسخ میدهد (مثلا: این خدمات برای شرکتهای کوچکی که برایشان داشتن یک حسابدار تمام وقت نمیصرفد، مناسب است. در عین حال بعضی از شرکتها هم حسابدار حرفهای در زمینهی مسائل مالیاتی ندارند و من میتوانم به آنها خدمات خودم را ارائه کنم.)
در مرحلهی بعد باید ببینم که محصول یا خدمتام را با چه قیمتی میتوان به مشتریان ارائه کرد. تعیین قیمت برای محصولات نسبتا آسانتر است؛ چرا که میشود براساس قیمت تمام شدهی هر محصول و سود تصمیم گرفت. در مورد خدمات خیلی این کار را نمیشود کرد. برای محاسبهی قیمت خدمات از بررسی قیمت خدمات کسب و کارهای مشابه شروع کنید و با شهودتان تصمیم بگیرید که خدماتتان را با چه قیمتی بفروشید (و بدیهی است که میتوانید قیمت فروش کالاها را هم از همین روش استخراج کنید.) البته صادقانه باید بگویم: در نهایت باید ببینم فروش یک واحد محصول یا خدمت با چه حداقل قیمتی برای من میصرفد و آیا مشتری حاضر است این قیمت را بپردازد یا خیر؟
در نهایت بحث روشهای ارتباط با مشتری مطرح میشود که تبلیغات و ویزیتوری یکی از آنهاست. خود برخورد من با مشتریان، یک راهکار بسیار مهم است. کمک گرفتن از دوستان برای معرفی تخصص من و داشتن یک وبسایت فعال (با محتوای تخصصی) هم راهکاری عالی است. ارسال خبرنامه از طریق ایمیل راهحل خوب دیگری است. در هر حال از طریق روشهای ارتباطی، میخواهیم به مشتریان بالقوه نشان بدهیم که ما در این دنیا هستیم، به حرف و نظر او گوش میدهیم و چرا باید این محصول / خدمت را از ما بخرد و نه رقیبمان.
و جملهی پایانی: اجرای طرح سادهی فوق در عمل میشود فروش.
در طول سالها من چیزهایی بسیاری را دیدهام که پیچیدهتر شدهاند. مثلا ارتباطات را در نظر بگیرید: کانالهای جدید ارتباطی چون: تلفن همراه، کنفرانس ویدئویی، پیامک، ایمیل و سایتهای اینترنتی به ما این امکان را میدهند تا کسب و کارمان را در هر زمان و مکانی پیش ببریم. اما با چه هزینهای؟ این روزها مطالعات بسیاری انجام شدهاند که نشان میدهند بهرهوری، بهدلیل پیچیدگی روشهای ارتباطی معمول در حال کاهش است.
بگذارید مثال دیگری را بررسی کنیم: گزارشدهی. با استفاده از ابزارهای الکترونیک، میتوانیم گزارشهای فوقالعادهای تولید کنیم که شامل: نمودارها، نقشهها، برآوردها، گزینهها، تحلیل دادهها و … باشند. اما زمانی که بخواهیم از این محتوا در عمل استفاده کنیم، آیا پاسخها بهصورت اساسی تغییر نمیکنند؟ من اینگونه فکر نمیکنم. آیا باید کار اضافی را انجام دهیم؟ مطمئنا.
در تلاش برای کاهش پیچیدگی، من مفهومی را بهکار میگیرم که ناماش را “سادگی باقابلیت” (Powerfully Simple) گذاشتهام. رویکرد این است که هر کاری در کسب و کارمان انجام میدهیم باید بهاندازهای ساده باشد که قابلیتهای لازم را برای دستیابی به نتایج مورد نظر ارائه کند (سادگی باقابلیت.) برای این منظور ما نیازمند تمرکز بر نتایج هستیم و نباید اجازه دهیم توفان دادهها، اطلاعات و فناوریها که در دل آن زندگی میکنیم، ما را از مسیرمان منحرف کند. پیچیدگیهای غیرضروری باعث افزایش زمان، هزینه، سردرگمی و نیاز به آموزش بیشتر و هدررفت منابع میشوند و در نهایت به کاهش بهرهوری و در بسیاری از موارد کاهش ارزش مورد انتظار ذینفعان میشوند.
یک نمونهی عالی از رویکرد “سادگی باقابلیت” شرکت اپل است. در حالی که محصولات این شرکت بسیار ساده بهنظر میرسند؛ آنها همچنان برای سادهسازی بیشتر تلاش میکنند و کارشان را هم خوب انجام میدهند. قطعا پیچیدگیهای بسیار زیادی در پشت صحنه وجود دارند؛ اما از زاویهی دید یک کاربر احتمالی، محصولات اپل بسیار ساده کار میکنند.
اینجا این سؤال پیش میآید که چگونه پیچیدگی را در کسب و کارمان کاهش دهیم؟
چکلیست رویکرد “سادگی باقابلیت” برای سازمانها
کسب و کار شما چقدر خوب رویکرد “سادگی باقابلیت” را بهکار میگیرد؟ پرسشنامهی زیر اگر چه کوتاه و ساده بهنظر میرسد؛ اما اگر در مورد هر سؤال بهخوبی فکر کنید، شالودهی مستحکمی را برای ارزیابی کسب و کارتان میسازد:
۱- آیا استراتژی سازمان شما بهروشنی در تنها یک صفحه قابل نمایش است؟
۲- آیا میتوانید عملکرد واقعی سازمانتان را بهوسیلهی یک گزارش ارزیابی عملکرد ماهانهی یک صفحهای مشخص کنید؟
۳- آیا نیروهای خوب خود را با راهبری اثربخش در سطوح ارشد سازمان حفظ میکنید؟
۴- آیا تنوع و تضارب افکار و اندیشهها را با آغوش باز میپذیرید و تشویق میکنید؟
۵- آیا سازمان شما اولویتهای سازگار استراتژیک را تا تکمیل شدن پیگیری میکند؟
۶- آیا سادگی استفاده و اثربخشی سیستمهای مورد استفاده در کسب و کارتان را بررسی میکنید؟
۷- آیا میزان انگیزش نیروی انسانی خود را ارزیابی میکنید؟
۸- آیا مدیران شما بهصورت مستقیم با مشتریان راضی و ناراضی در تماس و گفتگو هستند؟
۹- آیا نیروی انسانی شما از وضعیت توسعه و پیشرفت خود راضی است؟
۱۰-آیا دفتر سفارشات خود را از نظر کمیت و کیفیت بهصورت ماهانه ارزیابی میکنید؟
اگر پاسخ شما به اغلب این پرسشها مثبت است، تبریک میگویم! احتمالا در حال استفاده از رویکرد “سادگی باقابلیت” در کسب و کارتان هستید.
اگر نه، در اینجا به برخی نکاتی که به شما در سادهسازی فرایندهای کسب و کارتان میکنند، ارائه میشوند:
۱- زمانی را به تعریف روشن و دقیق نتایج مورد انتظار کسب و کارتان و استراتژی دستیابی به آنها در قالب چند جملهی کوتاه اختصاص دهید. هر کاری انجام دادید را با این سند مکتوب مقایسه کنید.
۲- ریسکها و فرصتهایی که کسب و کارتان با آنها مواجه است را مرور کنید و گزارشها و نظامهای سازمانی خود را طوری اصلاح کنید تا بتوانید براساس نتایج واقعی و فرصتهای پیش رو، ریسکها را کنترل کنید.
۳- توجه کنید که نیروی انسانی مناسب از بهترین نظامها و ابزارها نیز مهمتر است.
خب در حال حاضر در حال حاضر در دو پروژهی متفاوت نیازمند یاری پژوهشگران حرفهای حوزهی فناوری اطلاعات و ارتباطات هستم:
۱- پروژهی طرح جامع فناوری اطلاعات در یک بانک خصوصی: این پروژه توسط یک شرکت قدیمی و معتبر فعال در حوزهی پروژههای مدیریت فاوا در حال انجام است. بنده مسئول بخشهای مطالعات تطبیقی و همینطور تدوین استراتژی فاوا هستم؛ اما در حال حاضر بهدلایلی قصد دارم مسئولیت این دو بخش را واگذار کنم. این پروژه نیازمند جلسات حضوری متعددی است؛ بنابراین لازم است بتوانید هفتهای دو تا سه روز در تهران حضور داشته باشید.
۲- پروژهی مطالعات تطبیقی مدیریت فاوا در سطح کشورهای منطقه: این پروژه توسط مرکز رسانههای دیجیتال وزارت ارشاد در حال اجراست. در این پروژه لازم است ۱۲ گزارش در مورد وضعیت مدیریت فاوا در ۱۲ کشور منطقه تدوین شوند. هر گزارش ۶۰ صفحه خواهد داشت و فهرست مطالب و منابع آن هم تا حدودی مشخص است. شما میتوانید نگارش یک یا چند گزارش از این گزارشها را برعهده بگیرید. در این پروژه با در نظر گرفتن شرایطی، امکان کار از راه دور هم وجود دارد و لازم نیست لزوما در تهران ساکن باشید.
در هر دو پروژه من بهعنوان مشاور در کنار تیم اجرایی حاضر خواهم بود و بهویژه در زمینهی پیدا کردن مستندات لازم با دوستان همکاری خواهم کرد.
فقط خواهش میکنم توجه کنید که:
۱- برای این پروژهها به حداقل سه سال سابقهی فعالیت کارشناسی در پروژههای مطالعاتی یا اجرایی مرتبط با مدیریت یا فناوری اطلاعات و ارتباطات نیاز است.
۲- زمانبندی هر دو این پروژهها تا اواخر تابستان ۱۳۹۲ است؛ بنابراین به داشتن زمان کافی برای همکاری توجه فرمایید.
در صورت تمایل به همکاری در هر یک از این پروژهها، رزومهتان را برای بنده ارسال کنید. لطفا در قسمت عنوان (Subject) ایمیل کد “ICTR” را درج کنید و در متن ایمیلتان هم مشخص کنید که تمایل به همکاری در کدام یک از این پروژهها را دارید. رزومههایتان را برایم به نشانی پست الکترونیکی gozareha@gmail.com ارسال فرمایید.
الف ـ یک هفتهای گزارهها بهروز نشد. تحت فشارهای کاری وحشتناکی بودم و البته یکی دو زخم قدیمی هم در دلم سر باز کرده بودند. حاصل این دو جریان شد هفتهای سرشار از آشفتگی و گیجی ذهنی. شرایطم حالا کمی نرمالتر شده و میشود به زندگی همراه با گزارهها بازگشت! دلم در این یک هفته برای گزارهها حسابی تنگ شده بود …
ب ـ این هفته یک پیشنهاد جدید هم برایتان دارم که در واقع میشود اسمش را گذاشت محصولی جدید از گزارهها! یکی از دغدغههای همیشگیام این بود که چطور مطالب انگلیسی را که میخوانم و خوشم میآید را بهاشتراک بگذارم و با توجه به حجم مطالب فارسی، پست لینکهای هفته جایش نبود. بالاخره راهش را یافتم: میتوانید از اینجا مشترک مجلهی گزارهها در فلیپورد شوید!
ج ـ هفتهی گذشته همایش روز رسانههای اجتماعی در تهران برگزار شد. یک خسته نباشید جدی به همهی دوستان عزیز دستاندرکار این همایش و بهصورت ویژه دوست عزیزم جواد افتاده که بار اصلی همایش برعهدهی او بهعنوان دبیر همایش بود.
د ـ این هفته وبلاگ رفتار سازمانی هم به 300مین نوشتهاش رسید. یک تبریک ویژه و خسته نباشید به استاد عزیزم وفا کمالیان که یکی از بزرگترین مشوقان و راهنماهای من در دو سال اخیر بودند. بهامید اینکه باز هم هر هفته از نوشتههای ایشان هر چه بیشتر استفاده کنیم.
خب با این مقدمه برویم سراغ کار خودمون!
پیش از شروع:
برای دیدن مطالبی که این پست برگزیدهی آنهاست، میتوانید فید لینکدونی گزارهها را در فیدخوان یا گودرتان دنبال کنید.
لینک مطالبی که توصیه میکنم حتما بخوانید، با رنگ قرمز نمایش داده میشوند.
برای مرور سریعتر مطالب، لینکهایی را که از نظر من تنها خواندن عنوانشان کفایت میکند، با پسزمینهی زرد رنگ نمایش میدهم.
از این هفته عنوان بخش “جامعهشناسی، سلامت و روانشناسی و کار حرفهای” را به “زندگی و کار حرفهای” تغییر میدهم تا جامعیت بیشتری به حوزههای مورد پوشش این بخش داده شود.
پیش از شروع:
برای دیدن مطالبی که این پست برگزیدهی آنهاست، میتوانید فید لینکدونی گزارهها را در فیدخوان یا گودرتان دنبال کنید.
لینک مطالبی که توصیه میکنم حتما بخوانید، با رنگ قرمز نمایش داده میشوند.
برای مرور سریعتر مطالب، لینکهایی را که از نظر من تنها خواندن عنوانشان کفایت میکند، با پسزمینهی زرد رنگ نمایش میدهم.
از این هفته عنوان بخش “جامعهشناسی، سلامت و روانشناسی و کار حرفهای” را به “زندگی و کار حرفهای” تغییر میدهم تا جامعیت بیشتری به حوزههای مورد پوشش این بخش داده شود.
پیش از شروع:
برای دیدن مطالبی که این پست برگزیدهی آنهاست، میتوانید فید لینکدونی گزارهها را در فیدخوان یا گودرتان دنبال کنید.
لینک مطالبی که توصیه میکنم حتما بخوانید، با رنگ قرمز نمایش داده میشوند.
برای مرور سریعتر مطالب، لینکهایی را که از نظر من تنها خواندن عنوانشان کفایت میکند، با پسزمینهی زرد رنگ نمایش میدهم.
هر کارآفرین موفقی لازم است یاد بگیرد چگونه یک مدیر عملیاتی عالی باشد. نکاتی که در این مقاله ارائه میشوند، ویژگیهایی را نشان میدهند که به شما شانس تبدیل شدن به یک مدیر موفق را خواهند داد.
اگر به موضوعاتی مدیریتی علاقهمند نباشید، هرگز نخواهید توانست شکار بزرگی را در طول زمان زندگیتان داشته باشید. و البته با این روش، هرگز شانس یادگیری یا صیقل دادن مهارتهایی را که به شما این امکان را میدهند تا روزی کسب و کار خودتان را راه بیاندازید، نخواهید داشت.
متأسفانه بسیاری از افرادی که احتمالا میتوانند تبدیل به کارآفرین موفق بشوند، هرگز شانس کشف یا نمایش تواناییهای خود را نمییابند. میدانم که کمی غیرممکن بهنظر میرسد. اما چارهای نیست و راه دیگری وجود ندارد.
حتی کارآفرینان بزرگ همعصر ما ـ کسانی مانند لری پیج (یکی از بنیانگذاران گوگل) و مارک زوکربرگ (بنیانگذار فیسبوک) ـ هم لازم است یاد بگیرند چطور مدیران اثربخشی باشند؛ چرا که در غیر اینصورت شرکتهای آنها ـ گوگل و فیسبوک ـ بههیچ جایی نخواهند رسید و باید بگویم اصلا برای من مهم نیست نوآوریهای آنها چقدر دوستداشتنیاند.
در اینجا به مهارتها و ویژگیهایی اشاره میکنم که مدیران ارشد و رهبران کسب و کار در نسل بعدی مدیران و کارآفرینان بهدنبال آنها میگردند. حتی اگر برخی از آنها را دارید یا میتوانید بهشکل مناسبی وانمود کنید که آنها را دارید نیز همچنان برای متقاعد شدن افراد قدرتمند دنیای کسب و کار برای دادن شانسی به شما، لازم است با مباحث مدیریتی آشنا باشید.
در اینجا به ده مهارت مدیریتی مورد نیاز برای تبدیل شدن به یک کارآفرین موفق اشاره میشود:
یک ـ دیدن تصویر بزرگ ماجرا: وقتی با کسی ملاقات میکنم که بازار، روش کارکرد شرکتها و راه و رسم کسب و کار را میفهمد ـ هر کسی که باشد ـ با خودم فکر میکنم: “این فرد پتانسیل موفقیت را دارد.” در مقابل اگر تنها چیزی که میدانید و به آن علاقهمندید، حوزهی محدود کاری خودتان باشد، این تصویر کوچک، همهی آن چیزی است که در طول مسیر شغلیتان آن را خواهید دید.
دو ـ اشتیاق به نتیجهگیری: اگر برای بهنتیجه رساندن کارها زندگی میکنید، اگر برای تحقق هدفها زندگی میکنید تا بتوانید در آخر کار به پشت سرتان نگاهی بیاندازید و بگویید: “من این کار را انجام دادم” یا “من هم بخشی از این کار بودم”، مطمئن باشید مدیران و استخدامکنندگان هم این را خواهند دید. آنها بهدنبال چنین ویژگی در متقاضیان میگردند. این ویژگی اگر چه برای بهسرانجام رساندن کارها مهم است؛ اما در عین حال نقطهی شروع بسیار مناسبی هم هست.
سه ـ شجاعت: اندکی از ما در زمان جوانی اعتماد بهنفس قابل توجهی از خودمان بهنمایش میگذاریم؛ تنها به این دلیل ساده که ما هنوز تجربهی کافی، موفقیتهای قابل توجه و شکستهای زیادی که لازمهی رسیدن به اعتماد بهنفس هستند را کسب نکردهایم. اما اگر حداقل جرأت انجام کارهای مورد علاقهتان را دارید، همین برای متقاعد کردن کهنهکاران برای باور کردنتان و دادن یک فرصت به شما کفایت میکند.
چهار ـ شایستگیهای تخصصی: هر کاری که قصد دارید انجام دهید، اگر مردم شما را برای انجام کار، بهاندازهی کافی متخصص ندانند، بهتر است فراموشاش کنید. این روزها از مدیران انتظار میرود تا در حوزهی کاریشان بهترین متخصص هم باشند. بهترین مهندسان معمولا مجبورند تیمها را اداره کنند. بهترین مغزهای مالی مجبورند دیگران را هم کنترل کنند. دنیای کسب وکار اینگونه کار میکند.
پنج ـ اولویتبندی و بدهبستان: دنیای واقعی شبیه آن چیزی که در مدرسه و دانشگاه به ما یاد میدهند نیست. در این دنیا هیچ چیز، به صورت مطلق سیاه و سفید و شسته و رفته نیست. بههمین دلیل است که بخش بزرگی از شایستگیهای یک مدیر، براساس توان او در اولویتبندی و بدهبستان اثربخش با دنیای اطرافاش قضاوت میشود؛ مثلا: تصمیم در مورد انتخاب گزینهی ساختن در برابر خرید یک محصول، بودجهریزی بر مبنای صفر یا کشف اینکه چه چیزی ضرورت دارد و چه چیزی یک دستانداز اساسی است. در هر مصاحبهی مدیریتی حتما پرسشهایی در این زمینه مطرح خواهند شد. حالا میدانید چرا.
شش ـ انگیزشبخشی به دیگران: بعضی از افراد این توان را دارند که با ایجاد همدلی، افراد را بهسوی تحقق یک هدف راهبری کنند. آنها میتوانند چیزها را بهشکلی بیان کنند که دیگران آنها را درک کنند، این درک مشترک را انعکاس دهند و موج آن را تشدید کنند و از همه مهمتر هیجانزده شوند. شما برای این افراد، خود را به درون شعلههای آتش هم خواهید انداخت. بله؛ ممکن است در واقعیت اینگونه نباشد؛ اما حالا نکته را گرفتهاید. این افراد توان مدیریت دارند. هر چند معمولا میگوییم که آنها رهبر بهدنیا آمدهاند؛ اما در عمل، تنها تفاوت آنها با دیگران، مهارتهایی است که در مسیر زندگیشان یاد گرفتهاند.
هفت ـ تصمیمگیری: اگر از ۱۰ نفر بپرسید تصمیمگیری یعنی چه، ۱۰ پاسخ متفاوت دریافت خواهید کرد. معمولا در تعیین مرز میان اقتدار و رهبری، ابهام وجود ندارد. تصمیمگیری بهمعنای مقتدر و انعطافناپذیر بودن نیست. شما تنها لازم است بتوانید تصمیمات “درستی” بگیرید. برای این منظور نیازمند کاوش، گوش دادن؛ استدلال و درک این هستید که چه زمانی باید به شهود درونیتان اعتماد کنید. انجام مناسب این کار، بهدرستی مهمترین جنبهی مدیریت است.
هشت ـ تطبیقپذیری: ما در دنیایی بسیار سریع و متغیر، زندگی و کار میکنیم. بنابراین مدیران لازم است انعطافپذیر باشند تا بتوانند خود را برای موجسواری روی رودخانهی خروشان شرایط، تطبیق دهند. اگر تطبیقپذیر نباشید، از بین خواهید رفت. اگر نتوانید بر موانعی غلبه کنید که بازار رقابتی در برابر شما قرار خواهد داد، متأسفانه باید به شما خبر بدهم که اصلا باقی نخواهید ماند. و البته نمیتوانید با گروه متنوعی از همکاران و مدیران نیز بهشکل اثربخشی کار کنید.
نه ـ پیشگام بودن: من در دوران نوجوانیام بهعنوان یک سرپرست انتخاب شدم. بعدها در دههی بیست سالگیام یک مدیر میانی بودم و سرانجام در دههی سی زندگیام، مدیر ارشد یک شرکت متوسط سهامی عام شدم. چگونه این اتفاق افتاد؟ بیشترش به این دلیل بود که من فردی پیشگام بودم. من واقعا همیشه بهدنبال سختترین کارهای ممکن بودم، بهدنبال آنها به همه جا سرک میکشیدم و بعد هم پیگیر انجامشان میشدم. مدیران ارشد این ویژگی را دوست دارند.
ده ـ سبک مدیریتی از بالا به پایین: سبکهای مدیریتی فرماندهی و کنترلی این روزها خیلی پرطرفدار نیستند. هر نامی که خواستید روی این کار بگذارید: انجام کارها نیازمند تعیین اهداف درست، تشخیص بهترین روش برای دستیابی به آنها و مجبور کردن همه به اجرای این کارها است ـ جوری که احساس کنند زندگیشان به آن وابسته است. من این را مدیریت از بالا به پایین میخوانم. زمانی که جوان هستید، ما مدیران قدیمی دوست داریم که شما هر کاری بکنید تا کارها انجام شوند. بعدها زمان کافی برای صاف کردن لبههای خشن شخصیت خود را خواهید داشت.
هفتهی گذشته تمام هوش و حواسمان به انتخابات ریاستجمهوری بود و ترجیح دادم ننویسم. البته کلا خبر خاصی هم از نوشتههای دوستان نبود! بههر حال با خبرهای خوشی که رسید، دوباره کارمان را شروع میکنیم. 🙂
پیش از شروع:
برای دیدن مطالبی که این پست برگزیدهی آنهاست، میتوانید فید لینکدونی گزارهها را در فیدخوان یا گودرتان دنبال کنید.
لینک مطالبی که توصیه میکنم حتما بخوانید، با رنگ قرمز نمایش داده میشوند.
برای مرور سریعتر مطالب، لینکهایی را که از نظر من تنها خواندن عنوانشان کفایت میکند، با پسزمینهی زرد رنگ نمایش میدهم.