کتاب‌های الکترونیک گزاره‌ها (5): MBA به‌زبان خودمانی!

اين روزها MBA يکي از پرطرفدارترين و داغ‌ترين رشته‌هاي مقطع کارشناسي ارشد در ايران است. جذابيت‌هاي ذاتي اين رشته درکنار وضعيت نسبتا مناسب و رو به رشد بازار کار اين رشته در کشور موجب علاقه‌ي بسيار زياد نسل جوان و تازه فارغ‌التحصيل کشور به اين رشته شده است. بسياري از فارغ‌التحصيلان مقطع کارشناسي در کشور (به‌ويژه در رشته‌هاي مهندسي و علوم پايه) MBA را کليد ورود به بازار کار، ادامه تحصيل در مقاطع بالاتر و موفقيت در اين زمينه مي‌دانند. از سوي ديگر بسياري از مديران کشور ـ که اغلب مهندساني برجسته هستند ـ هم راه‌حل مشکلات خود را در اداره‌ي سازمان تحت مديريت‌شان را در MBA مي‌جويند. اين روزها به غير از دوره‌هاي MBA دانشگاهي و آکادميک، حجم انبوه تبليغات دوره‌هاي آزاد MBA نيز به‌شدت جلب توجه مي‌کند. در ميان اين همه علاقه و هياهو چيزي که چندان مورد توجه قرار نمي‌گيرد، ماهيت وجودي رشته‌ي MBA و البته اين نکته‌ي کليدي است که MBA راه‌حل مشکلات زندگي شغلي و شخصي ما نيست و قبل از انتخاب تحصيل در اين رشته، بايد به نکات متعددي توجه کرد. ضمنا در عمل بسياري از دانشجويان MBA، در تحصيل در اين رشته هدف‌گذاري مناسبي ندارند و در نتيجه، در پايان دوران تحصيل‌شان به دستاوردهاي چندان زيادي در اين زمينه نمي‌رسند.

بر این اساس در کتاب الکترونیکی جدید گزاره‌ها با عنوان “MBA به‌زبان خودمانی” تلاش کرده‌ام تا به همه‌ي مباحث و موضوعاتي که براي انتخاب تحصيل در دوره‌ي MBA و سپس تحصيل در اين رشته نياز داريد، به‌زباني ساده و مختصر و مفيد بپردازم. در اين نوشته‌ها تلاش کرده‌ام نگاهي جامع‌نگرانه‌ و کاربردي به موضوع تحصيل در MBA داشته باشم، به تحليل و تصحيح پيش‌نيازها و پيش‌فرض‌هاي درست و نادرستي که در ذهن افراد در اين زمينه وجود دارد (و در ايميل‌ها و مشاوره‌هاي حضوري و تلفني بارها با‌ آن‌ها مواجه شدم) بپردازم و البته راه‌حل‌هاي پيشنهادي‌ام براي حل مشکلات معمول در تصميم‌گيري در زمينه‌ي ادامه تحصيل در مورد MBA را نيز ارائه کنم.

این کتاب به‌عنوان عيدي گزاره‌ها به‌مناسبت 17 ربيع‌الاول سالروز ميلاد رسول گرامي اسلام (ص) و امام جعفر صادق (ع) در اختيار شماست! “MBA به‌زبان خودمانی” را می‌توانید از این‌جا به‌صورت مستقیم دانلود کنید.

عیدتان هم مبارک!

ضرورت تعريف مدل شايستگي براي دانش‌جويان و اساتيد MBA

قبلا در مورد نقدهايي كه به آموزش MBA در دنياي امروز وارد شده، نوشته‌ام. اين‌جا ديدم كه توماس هاوت ـ كه يك مشاور استراتژي و استاد مدعو مدرسه‌ي مديريت فلچر در دانشگاه تافت است ـ يك نقد جالب و جديد ارائه كرده است. آقاي هاوت اول از همه به توسعه‌ي MBA در طول يك قرن گذشته در ايالات متحده اشاره مي‌كند: اين‌كه بيش از 500 مدرسه‌ي مديريت امروز در آمريكا مشغول فعاليت هستند. هاوت مي‌گويد كه مدارس مديريت تنها از نظر تربيت مديران آينده مهم نيستند؛ بلكه آن‌ها “دسترسي دانش‌جويان را به شبكه‌هاي اجتماعي، استخدام‌كنندگان و البته مشاغل پردرآمدي كه بدون داشتن MBA نمي‌توانستند به آن‌ها دست پيدا كنند” فراهم مي‌آورند. اما …

چند اتفاق در سال‌هاي اخير افتاده است كه باعث شده خروجي‌هاي مدارس مديريت چندان هم براي دنياي كسب و كار مفيد نباشند:

1. دانش‌جويان به‌نسبت سال‌هاي قبل داراي تجربه‌ي كار كم‌تري هستند.

2. دانش‌جويان به‌جاي گذراندن دروس به‌شكل افراطي درگير برنامه‌هاي حاشيه‌اي MBA هستند؛ برنامه‌هايي مثل: مسافرت‌هاي هدف‌دار، پروژه‌هاي مشاوره‌ي دانش‌جويي، ملاقات با مديران ارشد شركت‌ها و …

3. هر روز بيش‌تر از قبل اساتيد جواني در مدارس مديريت مشغول به‌ تدريس مي‌شوند كه تجربه‌ي كار غيرآكادميك ندارند و مديريت را از دريچه‌ي مقالات آكادميك مي‌فهمند و نه مسائل دنياي واقعي.

آقاي هاوت معتقد است اين سه اتفاق باعث شده‌اند تا:

1. توان تئوريك دانش‌جويان ضعيف شود! (اساتيد قديمي شكايت دارند كه اگر امتحان 20 سال پيش‌شان را بگيرند، همه‌ي دانش‌جويان رد مي‌شوند! بنابراين از آن‌جايي كه دانش‌جويان معدل بالا مي‌خواهند و اساتيد هم نمره‌ي بالاتر در ارزيابي كيفيت تدريس‌شان، همه چيز ساده گرفته مي‌شود.)

2. آموزش‌ها كاربردي نباشند؛ چون نه خود دانش‌جوها از مسائل دنياي واقعي خبر دارند و نه بدتر از آن‌ها اساتيدشان!

آقاي هاوت براي حل اين مشكل پيشنهاد مي‌كند كه از مدل موفق گواهي‌نامه‌هايي مثل CFA استفاده شود. مؤسسات معتبري ايجاد شوند كه با طراحي يك مدل شايستگي و برگزاري آزمون در زمينه‌ي دروس: حسابداري، فاينانس، مديريت عمليات و فناوري، آمار و تحليل داده‌ها، رفتار سازماني، بازاريابي، استراتژي و كارآفريني، شايستگي يك فارغ‌التحصيل MBA را براي ورود به بازار كار تأييد كنند. ضمنا مي‌شود مدل شايستگي را براي ارزيابي اساتيد هم طراحي كرد تا اساتيدي در مدارس مديريت مشغول به‌كار شوند كه سابقه‌ي كار قابل توجهي داشته باشند.

نكته‌ي جالبي است. براي من جذابيت اين پيشنهاد از آن‌جا بود كه تمام مواردي كه آقاي هاوت اشاره كرده‌اند در ايران هم با گسترش دوره‌هاي MBA معنادار هستند. نكته‌ي جالب ديگر اين‌كه در مطالعات‌م متوجه شده‌ام علاوه بر شايستگي‌هاي دانشي، پيشنهاد شده دانش‌جويان MBA بايد داراي ويژگي‌هاي شخصيتي خاصي باشند. در مورد اين ويژگي‌ها هم در آينده براي‌تان خواهم نوشت.

5 فرمان تحصيل در رشته‌ي MBA

خانم مريم شريفي از خوانندگان خوب گزاره‌ها و از دانشجويان MBA دانشگاه اميركبير از من خواسته‌اند در اين مورد بنويسم كه چطور در رشته‌ MBA تحصيل كنيم تا بيش‌ترين بهره‌برداري را از دوران تحصيل‌مان ببريم. سؤال جالبي است! در اين پست قصد دارم به اين سؤال پاسخ بدهم.

قبلا هم نوشته‌ام كه تفاوت MBA با ديگر كارشناسي‌ ارشدهاي مديريت در اين است كه در MBA هدف ياد گرفتن تئوري براي عمل است و بس. در MBA قرار نيست علم توليد شود يا مرزهاي دانش جابه‌جا شود. در MBA ما علم را ياد مي‌گيريم تا: “مشكلاتي را كه همين الان در عمل با آن‌ها مواجهيم حل بكنيم”، “براي اين‌كه بتوانيم همين امروز به‌تر كار كنيم و براي به‌بود كارهاي‌مان در آينده برنامه‌ريزي كنيم” و گزاره‌هايي شبيه اين‌ها. بنابراين  در MBA پر كردن شكاف نظر تا عمل كليدي‌ترين دغدغه‌ي آموزشي است كه كار آساني هم نيست. چطور بايد علم را طوري آموخت كه در عمل قابل كاربرد باشد؟ يا به‌عبارت به‌تر چطور بايد “مهارت به‌كار گرفتن علم در عمل” را كسب كرد؟ اين سؤالي است كه هنوز براي‌اش پاسخ كامل و دقيقي وجود ندارد.

در كشورهاي پيش‌رفته برنامه‌هاي دانشگاه‌ها سعي كرده‌اند با روش‌هاي مختلفي اين مهارت را در دانش‌جويان ايجاد كنند. مثلا روش آموزشي مبتني بر كيس مدرسه‌ي مديريت هاروارد، يك نمونه از اين برنامه‌ها است. يا مثلا اين‌ مطلب را بخوانيد كه در آن يك دانش‌جوي مدرسه‌ي مديريت اسلوآن MIT، توضيح داده كه چه برنامه‌هاي جذابي براي كسب تجربه‌ داشته است. عموما دانش‌جويان MBA در اين كشورها بايد حتما چند واحد كارآموزي (Internship) را بگذرانند. براي همين خيلي از شركت‌ها به‌ويژه شركت‌هاي مشاوره‌اي بزرگ جهاني فرصت‌هايي را براي اين دانش‌جويان فراهم مي‌كنند؛ فرصت‌هايي كه البته در واقع بخشي از استراتژي شركت‌ها براي جذب استعدادهاي برتر هستند. با اين وجود در بحران‌هاي مالي دهه‌ي اخير (به‌ويژه بحران مالي سال 2008) انگشت اتهام به سوي مدارس مديريت نشانه رفت: آن‌ها متهم شدند كه آموزش‌هاي غيركاربردي به مديران آينده ارائه مي‌كنند و از آن‌ بدتر، به آن‌ها اخلاقِ تصميم‌گيري را نمي‌آموزند! (اين‌جا و اين‌جا در اين مورد قبلا نوشته‌ام.) بنابراين آن سؤال كليدي كه چطور MBA را تدريس كنيم، موضوع روز دنيا است.

در ايران اما خوش‌بختانه هيچ كدام از روش‌هاي آموزشي و كسب تجربه‌اي كه در بالا نوشتم وجود ندارد و اصولا دغدغه‌اي هم وجود ندارد كه درس و تئوري به‌درد عمل هم بخورد! در به‌ترين حالت فرق يك دوره‌ي MBA با ديگر دوره‌هاي كارشناسي ارشد مديريت، در به‌ترين حالت نداشتن پايان‌نامه است (كه البته خوش‌بختانه با ظهور و توسعه‌ي بيزينسي به‌ نام فروش كالاي مدرك MBA در ايران در دوره‌هاي غيردانشگاهي، ديگر مي‌شود خوش‌حال بود كه آموزش MBA كيفيت بدتري هم يافته است!) بنابراين سؤال كليدي در ايران اين است كه: من، خودِ من كه دانش‌جوي MBA هستم چطور بايد تحصيل كنم تا بيش‌ترين بهره را از درس خواندن‌م ببرم!؟” اين‌جا مي‌خواهم پاسخي را بنويسم كه خودم در زمان تحصيل در دوره‌ي MBA به‌تدريج به آن رسيدم.

خوب حاضريد؟ طبق تجربه‌ي من 5 فرمان تحصيل در رشته‌ي MBA اين‌ها هستند:

فرمان اول: خوب كيس بخوانيد و كيس‌هاي خوب بخوانيد! كيس به‌صورت خلاصه شامل سه موضوع است: توصيف و شرح مسئله، تحليل مسئله و راه‌حل مسئله. در كيس‌ها ما ياد مي‌گيريم چطور مسئله‌ها را كشف كنيم، چطور‌ عوامل اصلي پديدآورنده‌ي مسئله را بفهميم و چگونه مسئله را حل كنيم. بنابراين كيس خواندن از درس خواندن براي دانش‌جويان MBA واجب‌تر است!

متأسفانه و متأسفانه يكي از مهم‌ترين معضلات پيش روي يك دانش‌جوي MBA در ايران عدم دسترسي به كيس‌هاي مناسب است. از كيس‌هاي ايراني كه كاملا مي‌گذرم كه در اغلب آن‌ها حتا ساده‌ترين اصول نگارش كيس رعايت نشده و بسياري از آن‌ها در حقيقت نمايان‌گر اين هستند كه چطور مي‌شود براي يك راه‌حل آماده، مسئله پيدا كرد و بعد راه‌حل را به كارفرما فروخت! اما در مورد كيس‌هاي خارجي: به‌ترين كيس‌ها بلاترديد كيس‌هاي هاروارد هستند. در مرحله‌ي بعد كيس‌ها تكست‌بوك‌هاي درسي‌تان را جدي بگيريد كه بسياري از آن‌ها مسائل دنياي واقعي هستند. حتا اگر تكست‌بوك‌تان قديمي است (مثلا مال دهه‌ي 70 ميلادي!)؛ باز هم مطالعه‌ي كيس‌ها چون به شما روش كشف و تحليل و حل مسئله را مي‌آموزند، مفيدند. ضمن اين‌كه مي‌توانيد از سايت‌هايي مثل Library.nu تكست‌بوك‌هاي جديد را بيابيد و دانلود كنيد يا در سايت‌هاي اختصاصي تكست‌بوك‌ها (مثل پيرسون) پاورپوينت‌ها و كيس‌هاي تكست‌بوك‌هاي روز دنيا را مجاني دانلود كنيد و استفاده كنيد!

فرمان دوم: خوب ببينيد! هميشه كه لازم نيست ديگران براي ما كيس بنويسند. خيلي از ما در زندگي روزمره‌مان و در دنياي اطراف‌مان با ايده‌هاي بسياري مواجه مي‌شويم كه اگر دقت كنيم جان مي‌دهند براي نوشتن يك كيس مديريتي! مثلا آيا به‌نظرتان گوگل فقط براي درآوردن لج اپل به‌سراغ خريد موتورولا رفت؟ يا مثلا چرا شركت‌هاي شيرين‌عسل و زم‌زم فروشگاه‌هاي زنجيره‌اي راه انداختند؟ اين‌ها هر دو نمونه‌هايي هستند از استراتژي‌ يكپارچگي عمودي! از اين موضوعات جذاب براي كشف كردن زيادند؛ به‌شرط اين‌كه ياد بگيريم و بخواهيم كه خودمان كيس‌ها را كشف و حل كنيم!

فرمان سوم: شبكه‌سازي كنيد! خيلي ساده “شبکه‌سازی” یعنی استفاده از آدم‌هایی که می‌شناسید برای پیشرفت در زندگي و مسیر شغلی‌تان.در اين مورد قبلا دو مطلب مفصل نوشته‌ام: اين‌جا و اين‌جا. بنابراين اين‌جا توضيح بيش‌تري نمي‌دهم جز اين‌كه شبكه‌سازي را با استادها و از آن مهم‌تر هم‌كلاسي‌ها جدي بگيريد! (نتيجه‌ي مثبت‌ش را ديدم كه مي‌گم!)

فرمان چهارم: اين درسي كه من مي‌خوانم اصلا به‌درد هم مي‌خورد؟ بارها و بارها گفته‌ام كه براي MBA خواندن به‌تر است يا تجربه‌ي كاري از قبل داشته باشيد يا هم‌زمان شاغل باشيد. خيلي‌ها مي‌گويند چرا؟ ما نداشتيم و MBA را با معدل 20 تمام كرديم. اما ماجرا براي خيلي از اين دوستان شايد شبيه آن هم‌كلاسي من باشد كه بعد از تمام شدن درس‌ش با معدل 19، با ناراحتي مي‌گفت دو سال پول و وقت‌م را هدر دادم …

خوب چرا واقعا داشتن تجربه‌ي كار مهم است؟ علت‌ش اين است كه خيلي از ما در انجام شغل‌مان و زندگي كاري‌مان با مسائل و مشكلاتي مواجه مي‌شويم كه در علم مديريت پاسخ‌هاي واضحي دارند؛ ولي ما نمي‌دانيم! جالب‌تر اين‌كه خيلي وقت‌ها ما به‌صورت تجربي به درست بودن برخي چيزها و غلط بودن برخي چيزها مي‌رسيم كه واقعا هم همين‌طور است! بنابراين وقتي كه تجربه‌ي كار داشته باشيم، موقع خواندن دروس MBA (كه خيلي‌هاي‌شان از مثل استراتژي و مديريت منابع انساني و رفتار سازماني و فاينانس در هر شغلي داشته باشيد براي شما ملموس هستند) متوجه مي‌شويم كه الان اين تئوري يا آن ابزار به‌درد كجا مي‌خورد. براي همين است كه در كشورهاي پيش‌رفته، كنكور ورودي دوره‌هاي MBA اين‌طور برگزار مي‌شود كه اول رزومه‌ و دلايل شما براي MBA خواندن را بررسي مي‌كنند و بعد تازه اگر از اين “گردباد هول” به سلامت گذشتيد تازه بايد جلوي يك كميته‌ي پذيرش ترس‌ناك بنشينيد و بازجويي شويد و آخرش هم احتمالا بايد آدمي در حد لوئي گشنر مديرعامل نابغه‌ و سابق IBM باشيد تا قبول شويد! (خداوكيلي ما هم همين‌طوري در دوره‌ي MBA اميركبير قبول شديم!)

اما اين‌جا ايران است و هيچ روش عادلانه‌اي نيست كه جايگزين كنكور كتبي بشود. بنابراين اگر تجربه‌ي كاري هم نداريد، بعد از قبولي در كنكور كتبي MBA اصلا لازم نيست نگران باشيد. به‌جاي‌ش وقتي درس‌تان شروع شد سعي كنيد براي تئوري‌ها و ابزارها در زندگي واقعي‌تان مابه‌ازا پيدا كنيد. اين كار در مورد بعضي درس‌ها آسان است (مثل اقتصاد كلان كه هر روز شنيدن اصطلاحات‌ش مثل نرخ تورم و بي‌كاري و … حسابي روان‌مان را نوازش مي‌كند يا رفتار سازماني كه به ما مي‌آموزد چطور بايد رئيس‌م را كه همه‌اش با من دعوا مي‌كند، مديريت كنم!) و براي بعضي از درس‌ها نه (مثلا استراتژي تكنولوژي.) البته حتا در مورد درس‌هاي گروه دوم هم اگر “كمي” فكر كنيد مي‌توانيد مثال پيدا كنيد. فقط مشكل اين‌جاست كه معناي “كم” در اين جمله كاملا نسبي است!

فرمان پنجم: به‌روز بودن فراموش نشود! حالا احتمالا ديگر مثل من هم خوب نيست كه موقع خواندن رمان هم در حال فكر كردن به نمودهاي تئوري‌هاي مديريت در آن داستان هستم! ولي خوب است كه تا مي‌توانيد كتاب و مجله و مقاله‌ي مديريتي باكيفيت بخوانيد. من هميشه به دوستان‌م توصيه مي‌كنم كه خواندن مقالات وبلاگ‌هاي مدرسه‌ي مديريت هاروارد و كتاب‌هاي انتشارات فرا، مجله‌ي گزيده‌ي مديريت، انتشارات سازمان مديريت صنعتي و مجله‌ي تدبير را جدي بگيرند. اگر خيلي هم حوصله‌ي كتاب خواندن نداريد، باز هم لطفا سعي كنيد حداقل تا سي سال آينده حتما يك بار ۱۰ کتاب کلاسیک رشته‌ی مدیریت را كه قبلا نوشته‌ام بخوانيد.

فكر مي‌كنم اين 5 فرمان البته با تفسيري ديگر به‌درد دانش‌جويان ديگر رشته‌ها هم مي‌خورند. شما چه پيشنهادي داريد؟ چه تجربه‌اي داشتيد؟ براي‌م بنويسيد.

کجا MBA بخوانم؟

اين روزها هر نشريه‌ي تخصصي مديريت و حتا هر روزنامه‌اي را که باز مي‌کنم، حتما آگهي مربوط به برگزاري دوره‌ي MBA توسط يک دانشگاه‌ يا مؤسسه‌ي جديد را مي‌بينم. ظاهرا برگزاري دوره‌ي MBA به يکي از پرسودترين کسب و کارهاي مربوط به آموزش تبديل شده است. دوره‌هايي که من مي‌بينم از دوره‌هاي استاندارد و معتبري مثل دوره‌ي سازمان مديريت صنعتي هستند تا دوره‌هايي با عناوين بسيار عجيب و غريب (مثلا MBA حسابداري!؟) دوره‌هاي دانشگاهي که از طريق کنکور دانشجو مي‌گيرند هم به‌جاي خودشان. سؤال اصلي اين روزها اين است: از ميان اين همه دوره‌‌ي MBA، به‌ترين دوره متناسب با نيازها و شرايط من کدام است؟

اين اواخر چند نفر از دوستان از من همين سؤال را پرسيدند. من هم سعي کردم چند معيار ساده را براي اين ارزيابي به اين دوستان معرفي کنم. بد نديدم معيارهاي انتخاب دوره‌ي MBA را اين‌جا هم بنويسم تا شايد به‌درد کسان ديگري هم بخورد. من چهار معيار اساسي براي ارزيابي دوره‌هاي MBA به‌نظرم مي‌رسد:

1- برنامه‌ي درسي: چيزي که در دوره‌هاي MBA نسبت به دوره‌هاي معمولي مديريت مهم است؛ کاربردي بودن درس‌ها است. بنابراين در مقايسه‌ي دوره‌ها يکي از کليدي‌ترين معيارها، ميزان کاربردي بودن درس‌هاي ارائه شده است.در اين‌جا منظورم مقايسه در سطح فهرست درس‌ها است. در دوره‌هاي MBA معمولا چند درس بسيار کليدي وجود دارند که وجودشان حتما ضروري است. اين درس‌ها از نظر من اين‌ها هستند: اصول و مباني مديريت، استراتژي، مديريت مالي، مديريت منابع انساني، بازاريابي، رفتار سازماني و سازماندهي. اگر دروسي مثل تحليل سيستم، مديريت ريسک، مديريت پروژه و مديريت تکنولوژي هم در برنامه‌ي درسي باشند که ديگر عالي است!
در مقابل، در بسياري از دوره‌ها درس‌هايي وجود دارند که من هم در دوره‌ي دانشگاه اميرکبير گذراندم‌شان؛ ولي واقعا به‌هيچ درد يک MBA نمي‌خورند (مثلا اقتصادسنجي يا مهندسي ارزش.) اين‌ درس‌ها نمره‌ي منفي دارند!

2- اساتيد دوره‌ها: قرار است شما از زبان اساتيد دوره‌ها دروس دوره‌ي MBA را ياد بگيريد. براي ارزيابي رزومه‌ي اساتيد به‌نظرم دو معيار کليدي وجود دارد: يکي اين‌که اساتيد بايد حتما داراي سوابق مشاوره‌اي يا اجرايي در حوزه‌ي مديريت باشند (استاد داراي بالاترين درجات علم دانشگاهي اما بدون تجربه‌ي اجرايي، به هيچ درد يک MBA نمي‌خورد.) دومين معيار هم داشتن سابقه‌ي تدريس در دوره‌ي MBA است (که اگر در دوره‌هاي معتبر داخلي يا خارجي و مخصوصا دوره‌هاي دانشگاهي MBA باشد هم چه به‌تر.) مهم نيست که استاد دوره آدم معروفي هست يا نه. رزومه‌ي او گوياي همه چيز است.

3- سيلابس دروس و زمان مورد نياز براي تدريس مطالب: سيلابس دروس نشان‌دهنده‌ي مطالبي هستند که قرار است شما در اين دوره ياد بگيريد. براي ارزيابي سيلابس دروس، مي‌توانيد سيلابس دروس دوره‌ي دانشگاه صنعتي شريف را که من قبلا اين‌جا همراه با تعدادي مطلب مرتبط ديگر روي اينترنت گذاشته‌ام، ببينيد و از آن‌ به‌عنوان خط‌کش ارزيابي‌تان استفاده کنيد. فقط يک نکته‌ي کليدي در اين‌جا وجود دارد و آن هم زمان‌بندي دروس است. جديدا ـ به‌ويژه در دوره‌هاي غيرآکادميک ـ برگزاري دوره‌هاي مثلا فشرده مد شده که مدعي هستند ظرف مثلا بيست ساعت شما را استراتژي‌من مي‌کنند. من از نزديک که اين دوره‌ها را تجربه نکرده‌ام؛ اما چيزي که از تحصيل در دوره‌ي MBA به يادم مانده اين است که در يک دوره‌ي استاندارد با 16 جلسه‌ي سه ساعته هم هميشه مطالب اساسي بسياري ناگفته‌ مي‌ماندند. مخصوصا در درس‌هايي مثل استراتژي، بازاريابي يا مديريت منابع انساني، به‌دليل تجربياتي که عموما دانشجويان از قبل داشته‌اند سر کلاس‌ها کلي بحث به‌وجود مي‌آيد که اتفاقا اين گفتگوها هستند که باعث مي‌شوند آدم از درس نکات بسيار بيش‌تري را ياد بگيرد. در اين دوره‌‌هاي فشرده با تعداد ساعات بسيار کم، عملا داشتن چنين تجربياتي سر کلاس غيرممکن است؛ تازه اگر از نظر تدريس مطالب استاد وقت کم نياورد!

4- هزينه‌‌ي دوره‌ها: يک نگاهي به جيب‌تان بياندازيد و يک نگاهي هم به آينده. اين‌که گرفتن مدرک MBA قرار است چه عايدي براي شما داشته باشد. حتا اگر تحليل هزينه ـ فايده‌ي مالي هم براي‌تان مهم نيست؛ به اين توجه کنيد که MBA قرار است چه کمکي به شما بکند. اگر يک مدير اجرايي هستيد، آيا قرار است با MBA گرفتن مدير به‌تري باشيد؟ آيا مي‌خواهيد يک مشاور مديريت شويد؟ آيا قصد داريد کسب و کار خودتان را راه بياندازيد؟ به اين سؤال فکر کنيد که آيا هزينه‌ي يک دوره‌ي MBA براي شما ارزش لازم را دارد؟ به‌عنوان يک ملاک ارزيابي بد نيست بدانيد در حال حاضر هزينه‌ي يک دوره‌ي آکادميک دو ساله و نيمه در به‌ترين دانشگاه‌‌هاي ايران (يعني شريف و تهران و اميرکبير) بين 15 تا 20 ميليون تومان است (زمان ما حدود 9 ميليون بود!) تازه اين‌ها دوره‌هايي هستند که مدرک معتبر دانشگاهي به شما مي‌دهند و از اساتيد به‌ نام و بزرگ مديريت در ايران بهره مي‌برند. خودتان مقايسه کنيد با اين همه مؤسسه‌ي مدعي ديگر.

اگر در اين زمينه راه‌نمايي بيش‌تري خواستيد مي‌توانيد از طريق صفحه‌ي تماس با من، سؤال‌هاي‌تان را مطرح کنيد. اما قبل‌ش شايد بد نباشد روايت من از دوره‌ي MBA خودم را بخوانيد.

پ.ن. براي من جالب است که در دنياي پيش‌رفته، مشاوره براي پذيرفته شدن در دوره‌‌هاي MBA براي خودش بيزينس بسيار جذاب و پرسودي است (مثلا اين سايت را ببينيد) و برگزاري دوره‌هاي MBA عموما در انحصار دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزشي معتبر است؛ اما اين‌جا خود دوره‌ي MBA است که تبديل به بيزنس شده است و بعيد نيست تا چند وقت ديگر، حاجي درياني نزديک محل کار من هم به صرافت برگزاري دوره‌ي MBA ويژه‌ي سوپرمارکت‌ها بيافتد! 🙂

وقایع‌نگاری یک دوره‌ی MBA ـ بخش ششم و پاياني

رسيديم به آخر خط مجموعه پست‌هاي بررسی ماجرای دوره‌ی MBA من! حالا که يک دوره‌ي دو و نيم ساله‌ي خوب و جذاب به پايان رسيده، بد نيست که ببينم در اين دوره‌ي MBA، چه چيزهايي را به‌دست آوردم. مختصر و مفيد اين‌ها را:

  • شبکه‌سازي: همه‌ جاي دنيا، مهم‌ترين کاربرد خواندن MBA براي آدم‌ها شبکه‌سازي است. قبل‌تر در مورد شبکه‌سازي اين‌جا نوشته‌ام؛ بنابراين توضيح اضافي نمي‌دهم. فقط بگويم که در اين مورد خاص منظور از شبکه‌سازي، برقراري ارتباط حرفه‌اي و دوستانه با هم‌کلاسي‌ها است (حالا براي بعضي‌ها اين شبکه‌سازي شامل اساتيد هم شد البته!) اين شبکه‌سازي بعدها در سه حوزه حتما براي‌ام مفيد خواهند بود: دسترسي به فرصت‌هاي بيزينس، دسترسي به برخي اطلاعات که از راه‌هاي معمول نمي‌شود بهشان راحت‌ دست يافت و انجام پروژه‌هاي مشترک.
  • آشنايي با تقريبا تمام شاخه‌هاي اصلي علم مديريت: استراتژي، بازاريابي، سازمان‌دهي، ره‌بري، فاينانس، رفتار سازماني، تئوري تصميم، مديريت تکنولوژي، مديريت ريسک و … بعد يک دانش‌جوي مديريت بايد چقدر شانس داشته باشد که در اين درس‌ها پاي به‌ترين اساتيد کشور بنشيند؟ حالا به‌نسبت سه سال پيش اين فرق را دارم که مي‌دانم هر کدام از شاخه‌هاي علم مديريت چي هستند و به چه دردي مي‌خورند. و اين “دانستن” باعث شده تا بفهمم که براي آينده بايد روي کدام حوزه‌ها سرمايه‌گذاري علمي بيش‌تري بکنم، کدام شاخه‌هاي علم مديريت به‌درد منِ مشاور مي‌خورند و کدام‌ بخش‌ها را بايد براساس علاقه‌ي شخصي‌ام دنبال کنم.
  • ايجاد چارچوب ذهني درست نسبت به ياد گرفتن: من در اين دوره ياد گرفتم که چطور بايد در مواجهه با حجم بالاي اطلاعات، بفهمم چه چيزهايي به‌دردم مي‌خورند و بعد همان‌ها را ياد بگيرم! (البته شايد به همين دليل نمره‌هاي چندان خوبي نسبت به بعضي از هم‌کلاسي‌هاي‌ام نگرفته باشم!)
  • ايجاد انگيزه براي راه‌اندازي گزاره‌ها! قبل‌تر هم من به نوشتن از مديريت و کاربردهاي‌اش در عمل علاقه‌مند بودم؛ اما خوب عملا يکي از انگيزه‌‌هاي اصلي وبلاگ‌نويسي جدي در اين حوزه از MBA خواندن حاصل شد!
  • ياد گرفتن ايده گرفتن و ايده‌پردازي: توضيح اين يکي يک مقدار سخت است؛ اما اين روزها به‌وضوح در کارم و وبلاگ‌نويسي‌ام مي‌بينم که چقدر نکته‌سنج‌تر از چند سال قبل شده‌ام و چقدر مي‌توانم يک ايده را پرورش بدهم. شايد علت‌اش دو چيز باشد: خواندن دروس گوناگون و ايده‌هاي متفاوت آن‌ها نسبت به موضوعات واحد و ايده‌ها و کامنت‌هاي اساتيد و ايده‌ها و سؤالات هم‌کلاسي‌هاي عزيزم در مورد دروس مختلف.
  • فهميدن شکاف ميان تئوري و عمل و ارتباط ميان آن‌ها: شايد شانس بزرگ من، داشتن امکان امتحان کردن آوخته‌هاي‌ام در عمل بوده. مثلا استراتژي را که خوانده بودم بعدا در دو پروژه عملا تجربه کردم يا آموخته‌هاي سازمان‌دهي را در طراحي ساختار سازماني يک شرکت به‌کار گرفتم. در همه‌ي اين تجربه‌ها، متوجه شدم که دنياي تئوري با دنياي عمل چقدر متفاوت‌اند. و مهم‌تر اين‌که: شما اگر بنيان‌هاي فلسفي و اصول پايه‌ي علمي يک حوزه را خوب بلد باشيد، به‌تر و آسان‌تر مي‌توانيد براي حل مسائل دنياي واقعي ايده‌پردازي بکنيد و ابزار توليد کنيد. اين مهم‌ترين نتيجه‌ي من از MBA خواندن بود.

لازم است در اين‌جا از تمامي اساتيد گرامي و هم‌کلاسي‌هاي عزيزم براي همراهي‌شان و چيزهايي که ازشان ياد گرفتم تشکر کنم. به‌اميد روزهاي به‌تر براي همه‌ي اين عزيزان.

اميدوارم که اين مجموعه‌ي شش قسمتي براي علاقه‌مندان به آشنايي با MBA مفيد بوده باشد. با اين حال اگر باز هم در اين زمينه سؤالي داشتيد، مي‌توانيد از طريق صفحه‌ي تماس با من سؤالات‌تان را مطرح کنيد.

وقایع‌نگاری یک دوره‌ی MBA ـ پنج

خوب در ادامه‌ی بررسی ماجرای دوره‌ی MBAی که گذراندم، می‌رسیم به ترم چهارم و آخر که در آن درس‌های جالبي را گذراندیم:

مديريت تکنولوژي: من در حوزه‌ي مديريت آي‌تي فعاليت مي‌کنم که يک جورهايي ادبيات موضوع‌اش متأثر از مديريت تکنولوژي است. در مديريت تکنولوژي به‌سادگي به‌دنبال اين هستيم که بفهميم چه تکنولوژي‌هايي به‌درد سازمان ما مي‌خورند، از کجا تأمين‌شان بکنيم و چطوري تأمين‌شان بکنيم. البته ماجرا به همين سادگي هم نيست. در هر يک از اين سه حوزه کلي متغير تصميم‌گيري هستند که بايد حواس‌تان به آن‌ها باشد. خيلي خلاصه اگر بخواهم بگويم: در بخش اول ابتدا CSFهاي (معيارهاي کليدي موفقيت) سازمان تعيين مي‌شوند و  بعد راه‌کارهاي تکنولوژيک هر متناسب با هر کدام استخراج مي‌شوند. در بخش دوم تصميم سه شکل دارد: توسعه در درون سازمان، خريد از بيرون يا راه‌کار ترکيبي. در آخرين بخش هم در مورد شکل تأمين از بيرون تصميم گرفته مي‌شود که جزئيات آن مي‌شوند انواع قراردادهاي انتقال تکنولوژي که براي خودش دنيايي است. اين درس با تدريس آقاي دکتر باقري مقدم، يکي از مفيدترين و جذاب‌ترين درس‌هاي کل دوره براي من بود. در اين درس واقعا نکاتي را ياد گرفتم که مطمئنم در کار مشاوره‌ي مديريت و مشاوره‌ي آي‌تي به کارم مي‌آيند.

مديريت ريسک: احتمالا اولين بار در ايران بوده که حداقل در دوره‌ي MBA، درس مديريت ريسک به‌معناي ريسک کلي و نه مالي تدريس شده است. استاد اين درس آقاي دکتر عطار، تازه دکتراي‌شان را گرفته بودند و به ايران برگشته بودند و در نتيجه بسيار پرانگيزه و پرانرژي بودند. اين درس در دو بخش تدريس شد: بخش اول با تدريس خود استاد که شامل 9 نظريه‌‌ي فلسفي ريسک، تحليل ريسک و کاهش اثرات ريسک بود. بخش دوم هم پرزنت‌هاي هم‌کلاسي‌ها بود که در آن هر کس برحسب تجربه يا علاقه‌ي خود موضوعي را در مورد تحليل ريسک ارايه داد. بخش اول بسيار جذاب و بخش دوم بسيار مفيد بود. در بخش دوم چند تا کيس را بررسي کرديم، با سيستم مديريت ريسک در دو شرکت بسيار معتبر بين‌المللي آشنا شديم، معناي مديريت ريسک را در حوزه‌هاي مختلف (آي‌تي، مديريت پروژه، بانک‌داري و …) مرور کرديم و … اين درس هم بسيار مفيد و جذاب بود.

مديريت پروژه: من در دوره‌ي ليسانس اين درس را پاس کرده بودم. کساني که من را مي‌شناسند مي‌دانند که چقدر قبلا از اين حوزه فراري بوده‌ام؛ اما خوب به‌تدريج هم به آن علاقه‌مند شدم و هم اجبارهاي شغلي باعث شده که سراغ‌اش بروم! در هر صورت اين درس در دوره‌ي فوق‌ ليسانس چندان مفيد نبود؛ شايد بيش از هر چيز به اين علت که سيلابس درسي مشخصي براي آن در نظر گرفته نشده بود و ما جز تعدادي مطلب پراکنده چيزي متوجه نشديم! از دلايل‌اش مي‌گذرم. در هر حال درس مفيدي است؛ البته به شرط آن‌که درست تدريس شود.

مهندسي ارزش: موقعي که هنوز بيش‌تر خودم را مهندس صنايع مي‌دانستم تا مشاور مديريت (احتمالا بين سال چهارم دانشگاه تا يکي دو سال بعد از فارغ‌التحصيلي کارشناسي‌ام)، پراکنده‌خواني زياد مي‌کردم تا ببينم کدام حوزه‌هاي اين رشته را بايد ياد بگيرم. البته ظاهرا نتيجه اين بود که همه‌ي حوزه‌ها را (!) و شايد شانس آوردم که از نظر کاري در حوزه‌ي مشخصي محدود شدم و بعدتر هم فهميدم که سمت و سوي اصلي آينده‌ي کاري من کجاست. در آن دوران پراکنده‌خواني، درباره‌ي مهندسي مجدد هم چيزهايي خوانده بودم. بنابراين وقتي مجبور شدم (!) مهندسي ارزش را به‌عنوان يک درس اختياري بگيرم، خيلي ديد مثبتي نسبت به آن نداشتم (چون مباحث درس براي‌ام تکراري بودند.) اما خوب بعدا ديدم که با ديد مثبت هم مي‌شود به اين درس نگاه کرد: از مباحث اصلي مهندسي ارزش که بگذريم، از صحبت‌هاي استاد درس ـ آقاي مهندس فصيحي عزيز ـ و پرزنت‌هاي هم‌کلاسي‌ها کلي مطلب جذاب درباره‌ي اصول و تکنيک‌هاي مشاوره‌ي مديريت ياد گرفتم؛ مخصوصا در مورد مفهوم تسهيل‌گري (Facilitation) که مهم‌ترين وظيفه‌ي يک مشاور مديريت است.

پ.ن. با انتشار اين پست، بررسي دروس گذرانده‌ي شده‌ي دوره‌ي MBA ما به پايان رسيد. فردا شب در پست پاياني اين مجموعه به نتايج مثبت اين دوره براي خودم و زندگي شغلي‌ام خواهم پرداخت.

وقایع‌نگاری یک دوره‌ی MBA ـ چهار

خوب در ادامه‌ی بررسی ماجرای دوره‌ی MBAی که گذراندم، می‌رسیم به ترم سوم که درس‌های مهمي را گذراندیم:

استراتژي: احتمالا مي‌شود گفت مهم‌ترين درس دوره‌ي MBA همين درس است. در اين‌ درس ما با فرايند برنامه‌ريزي و هدف‌گذاري آشنا شديم، فهميديم که پايه‌ي اصلي استراتژي رقابت است، با فرايند برنامه‌ريزي استراتژيک و ابزارهاي تحليلي مربوطه آشنا شديم، استراتژي‌هاي عام پورتر (ره‌بري هزينه / ايجاد تفاوت) را ياد گرفتيم و البته کمي هم تحليل پورتفوليو را خوانديم. استاد اين درس هم آقاي دکتر خليلي شوريني بودند که به‌دليل تجربه‌ي بسيار بالاي ايشان در اين حوزه، تکست بوک فوق‌العاده‌ي اين درس و علاقه‌ي شخصي من به حوزه‌ي استراتژي اين درس براي‌ام بسيار مفيد بود. در اين درس البته کلي تکليف هم انجام داديم؛ از جمله: خلاصه کردن همه‌ي کتاب‌هايي که استاد نوشته بودند يا ترجمه کردند! به هر حال اين درس بسيار مهم و حياتي است. جدي‌ بگيريدش. هم جذاب است و هم بعدا در بازار کار براي‌تان مزيت رقابتي ايجاد مي‌کند.

مديريت مالي: تا زمان گذراندن اين درس من نه مي‌دانستم که فاينانس اين‌قدر مهم است و نه اصلا از آن خوشم مي‌آمد. اما … وقتي اين درس را گرفتم از همان جلسه‌ي اول به‌شدت نسبت به آن حس خوبي پيدا کردم. تأثير استاد اين درس ـ آقاي دکتر پرويز عقيلي ـ در ايجاد اين علاقه قطعا بسيار زياد بوده است. در هر حال در اين درس ما با ساختار زماني پول (براساس نرخ بهره)، مباني و روش‌هاي تأمين مالي، انواع مؤسسات مالي و اعتباري، تجزيه و تحليل صورت‌هاي مالي، چگونگي محاسبات اقتصادي پروژه‌ها، ساختار مالي شرکت‌ها (براساس نظريه‌ي M & M)، هزينه‌هاي تأمين مالي و مباحث ديگري از اين دست آشنا شديم. همان‌طور که خانم حسيني در اين‌جا نوشته‌اند، فاينانس يکي از کليدي‌ترين درس‌هاي دوره‌ي MBA است که بايد حتما جدي بگيريدش. من بعد از اين‌که فاينانس را گذارندم، در کار مشاوره‌ام هم متوجه شدم که چقدر ديد جديدي نسبت به مسائل کلان سازمان‌ها و تحليل تصميمات مالي سازمان‌ها پيدا کرده‌ام.

مديريت منابع انساني: استاد اين درس در دوره‌ي ليسانس هم استاد من بودند و خاطره‌ي بسيار خوبي از ايشان داشتم. اما اين‌جا عملا اتفاق مثبتي نيفتاد و به‌دليل طرح درس اشتباه ايشان و اشتباه بزرگ‌ترِ تعريف پروژه زير نظر دستيار استاد، عملا تنها چيزي که ما در اين درس ياد نگرفتيم، مديريت منابع انساني بود. هر چند درس مهمي است؛ ولي خوب چون اين‌جا قرار است من از تجربيات خودم در دروس حرف بزنم، به‌تر است از آن بگذريم!

رفتار سازماني: اين درس همان‌طور که از اسم‌اش مشخص است به بررسي رفتار آدمي در سه سطح فردي، گروهي و سازماني مي‌پردازد. استاد اين درس آقاي دکتر الواني بودند که معرف حضور همه‌ي علاقه‌مندان علم مديريت در ايران هستند. در اين درس ما با نظريه‌‌هاي رفتاري از جمله: مديريت علمي، روابط انساني و اقتضايي، تئوري‌هاي ره‌بري (مجددا البته!)، ارتباطات سازماني، رابطه‌ي سازمان‌دهي و رفتار سازماني و … آشنا شديم. ويژگي اصلي اين درس همان استفاده از محضر آقاي دکتر الواني بود که براساس ديدگاه‌ها و تجربيات‌شان، هميشه حرف‌هاي جالبي براي گفتن داشتند که خيلي وقت‌ها از متن درس جذاب‌تر و مهم‌تر بودند! به هر حال چه مدير باشيد و چه کارشناس و حتا مشاور، نياز داريد تا با مباني رفتاري بشر ـ به‌ويژه در محيط کار ـ آشنا بشويد. بنابراين رفتار سازماني را جدي بگيريد لطفا.

سيستم‌هاي اطلاعات مديريت (MIS): خوب اين درس تکميل درس تحليل سيستم بود که ديشب به آن اشاره کردم. اين درس هم توسط آقاي دکتر فاضل زرندی نازنين ارايه شد. در درس تحليل سيستم‌ ما با چگونگي تحليل سيستم‌ و استخراج نيازمندي‌ها آشنا شده بوديم. در اين درس، ياد گرفتيم که چگونه بايد براساس ورودي‌هاي آن يکي درس، خروجي اين يکي درس (سيستم اطلاعات مديريت) را طراحي کنيم. در اين درس ما با اجزاي اصلي يک سيستم اطلاعاتي، انواع سيستم‌هاي اطلاعاتي، طراحي سيستم‌هاي اطلاعاتي، ويژگي‌هاي سيستم‌هاي اطلاعاتي خبره و هوشمند، طراحي پايگاه داده، انباره‌ي داده‌ها و ديگر مباحث مرتبط آشنا شديم. در مجموع درس بسيار مفيد و جذابي بود!

وقایع‌نگاری یک دوره‌ی MBA ـ سه

خوب در ادامه‌ي بررسي ماجراي دوره‌ي MBAي که گذراندم، مي‌رسيم به ترم دوم که درس‌هاي جالبي را گذرانديم:

اقتصاد کلان: اين درس را با آقاي دکتر فرجادي گذرانديم. خوب اقتصاد کلان هم جزو دروسي بود که در دوره‌ي ليسانس گذرانده بودم‌شان؛ اما گذراندن‌اش در دوره‌ي فوق ليسانس هم براي‌ام بسيار مفيد بود. در اين درس با معادله‌ي اقتصاد کلان (macroeconomic equilibrium) و متغيرهاي تأثيرگذار بر آن مثل: واردات، صادرات، مخارج دولت و …، سه متغير اصلي اقتصاد کلان (نرخ تورم، نرخ بي‌کاري و نرخ رشد اقتصادي)، پول و شبه پول، جمعيت فعال و غيرفعال و مباحث ديگري از اين دست آشنا شديم. دو تا نکته شخصا براي من در اين درس بسيار جالب بود: يکي اين‌که نرخ رشد اقتصادي براي سال‌هاي دوره‌ي برنامه‌ريزي آينده براساس نرخ رشد جمعيت فعال آن دوره نسبت به دوره‌ي فعلي برآورد مي‌شود. دومي هم اين‌که ميزان سلامت اقتصاد هر کشور را فقط مي‌شود با سه متغير اصلي نرخ تورم، نرخ بي‌کاري و نرخ رشد اقتصادي سنجيد. به هر حال درس بسيار مفيدي بود و توصيه مي‌کنم آن را جدي بگيريد. شايد يک دليل‌ جذابيت بيش‌تر اين درس به‌نسبت درس اقتصاد خرد اين باشد که در اقتصاد کلان، با مباحث روزمره‌ي اقتصادي ـ که هر روز در اخبار و تحليل‌هاي اقتصادي با آن‌ها مواجه مي‌شويم ـ روبرو هستيم؛ در حالي که در اقتصاد خرد تحليل اقتصادي يک بنگاه يا حداکثر يک صنعت را ياد مي‌گيريم.

بازاريابي: درسي جالب و جذاب. بدون هيچ سيلابس درسي مشخص. با سخنان زيبا و خوش‌رنگ و واژه‌سازي‌‌هاي بانمک استادش دکتر احمد روستا. اما … من تا به حال کسي را نديده‌ام که از استاد بازاريابي‌اش راضي باشد. شايد علت‌اش برگردد به انتظارات اشتباه ما دانش‌جويان از اين درس و کاري که استاد بايد انجام بدهد و چيزهايي که بايد ياد بگيريم. يک نکته به نظرم در مورد هر درسي صادق است که بايد در بازاريابي بيش از دروس ديگر جدي‌اش گرفت: استاد بايد چارچوب درست نگاه به موضوع را در دانش‌جو ايجاد کند. شخصا فکر مي‌کنم که آقاي دکتر روستا اين کار را براي ما انجام دادند. گيرم به‌علت پراکندگي مطالب مطرح شده، خيلي از ما متوجه اين موضوع نشديم؛ اما براي من اين درس الگويي را در نگاه به مباحث بازاريابي در ذهن‌ام ايجاد کرد، باعث توجه من به برخي نکات بسيار ريز در رفتار خودم و ديگران شد و از همه مهم‌تر اين را به من ياد داد که تمرکز بازاريابي روي تحليل و تغيير رفتار بشر است. بنابراين به‌عنوان يک مشاور (و حتا وبلاگ‌نويس) خواندن مباحث بازاريابي براي‌ام واجب است. هر چند که هيچ وقت اين‌قدر به بازاريابي ترغيب نشدم که آن را به‌عنوان شغل‌ام انتخاب کنم.

تحقيق در عمليات: اين درس ظاهرا اسم‌اش اين بود و باطنا تئوري تصميم! به جرأت مي‌گويم که اين درس، مفيدترين درس دوره‌ي فوق ليسانس براي مني بود که در دوره‌ي ليسانس 6 واحد تحقيق عمليات (OR) پاس کرده بودم. در اين درس اول از همه فهميدم که تحقيق در عمليات يکي از زيرمجموعه‌هاي مبحث گسترده‌اي است به نام تئوري تصميم که به تحليل روش‌هاي درست تصميم‌گيري مي‌پردازد. اين تئوري خودش دو تا بخش دارد.

1- بخش کمّي ـ کيفي که شامل مباحثي چون: درخت تصميم، روش‌هاي کلاسيک OR از جمله: برنامه‌ريزي خطي و سيمپلکس، برنامه‌ريزي غيرخطي، ديناميک، شبکه و …، روش‌هاي تصميم‌گيري مبتني بر امتيازدهي (از جمله AHP) و … است. در اين‌جا لزوما يک يا چند نقطه‌ي بهينه‌ي تصميم وجود دارد که براساس شاخص‌هاي و روش‌هاي کمّي مشخص مي‌شوند. در اين‌جا ياد مي‌گيريم چطور تصميم بگيريم.

2- بخش رفتاري که شامل: هيوريستيک‌ها (ميان‌برهاي تصميم‌گيري) و اشتباهات شناختي (باياس‌هاي) تصميم‌گيري بود. در اين‌جا ياد گرفتيم که چطور تصميم نگيريم! اين بخش از درس فوق‌العاده جذاب و شيرين بود.

فرقي نمي‌کند مشاور باشيد يا مدير يا هيچ کدام: اين درس و زيرشاخه‌هاي‌اش در همه جاي زندگي شما کاربرد دارند. خواندن و ياد گرفتن بخش تئوري تصميم رفتاري از نظر من براي تک‌تک انسان‌هاي کره‌ي زمين واجب است!

اين درس در دوره‌ي دانشگاه صنعتي شريف و دوره‌هاي دوم و سوم MBA پلي‌تکنيک توسط آقاي دکتر عيسايي عزيز ارايه شد. از اين درس و شخص ايشان بسيار آموختم.

سازمان‌دهي و ره‌بري: اين يکي از اختراعات دوره‌ي MBA ما بود که در هيچ جاي جهان نظيرش را نمي‌شود يافت! در اين درس با دو تا از مهم‌ترين وظايف مديران آشنا شديم. آقاي دکتر خليلي شوريني استاد اين درس يکي از نازنين‌ترين اساتيد عمر من بوده‌اند. خوب اين درس دو تا بخش داشت: بخش سازمان‌دهي که در آن با اصول و متغيرهاي سازمان‌دهي (مثلا تکنولوژي، رسميت و …)، شکل‌هاي مختلف ساختار سازماني (مثلا مبتني بر محصول، ماتريسي و …) و مباحثي از اين دست آشنا شديم. اين آشنايي البته بيش‌تر محتوايي بود؛ يعني فهميديم سازمان‌دهي يعني چه. ولي اين‌که چطور سازمان‌دهي بکنيم را من در کار طراحي ساختار يک شرکت ياد گرفتم. يک نکته‌ي کليدي که در اين بخش هميشه مورد تأکيد استاد بود اين بود: سازمان‌دهي براي اجراي برنامه است. بدون برنامه سازمان‌دهي معنايي ندارد. اين نکته را براي هميشه به خاطر بسپاريد.

بخش دوم مربوط به تئوري‌هاي ره‌بري و انگيزش از جمله: تئوري‌هاي فردي، رفتاري، اقتضايي و … بود. بحث اصلي مطرح شده در اين بخش تئوري اقتضايي ره‌بري فيدلر بود. خوب من موقعي که اين درس را مي‌خواندم هنوز کارشناسي بيش نبودم و فقط براساس نگاه‌ام به رفتار مديران‌ام اين تئوري‌ها را مي‌خواندم و تحليل مي‌کردم. حالا از اين به بعد بايد ببينم چقدر مرد عمل‌ام!

فکر مي‌کنم ياد گرفتن سازمان‌دهي بيش‌تر به درد مشاوران طراحي ساختار بخورد؛ هر چند بد نيست با اصول کلي‌اش آشنا باشيد. ولي يادگيري تئوري‌هاي ره‌بري و تحليل‌هاي پشت آن‌ها را کاملا جدي بگيريد. الگوي فيدلر الگوي جامع و بسيار جذابي است و پرسش‌نامه‌هاي استانداردي هم دارد.

تحليل سيستم: من هميشه با افتخار مي‌گويم که تحليل‌گر سيستم هستم! دانش خودم را در اين زمينه مديون دو استاد عزيز و بسيار دوست‌داشتني‌ام در دوره‌هاي کارشناسي و ارشد هستم: در دوره‌ي کارشناسي استاد عزيز ما دکتر رمضاني خورشيد‌دوست تحليل سيستم را از ديدگاه ساختاري يادم دادند (الگوي مرحوم ايکاف) و در دوره‌ي فوق ليسانس هم تحليل سيستم به‌معناي مهندسي نرم‌افزار را از دکتر فاضل زرندي آموختم. در اين درس با مباحثي مثل: تعريف و انواع سيستم، روش‌هاي شناخت و تحليل سيستم‌ها، فرايند تحليل سيستم، ساخت مدل‌هاي تحليلي، تحليل نيازمندي‌ها (Requirements) و … آشنا مي‌شويد. براي يک مشاور ياد گرفتن اين مباحث از نان شب واجب‌تر است. اين درس دقيقا کليدي‌ترين مفاهيم و ابزارهاي مورد نياز براي يک مشاور را در اختيارش قرار مي‌دهند.

اعتراف مي‌کنم علاوه بر بهره‌ي علمي بسياري که از اين دو استاد برده‌ام، هر دوي اين بزرگ‌واران جزو شريف‌ترين انسان‌هايي بوده‌اند که به‌عمرم ديده‌ام.

پ.ن. دوستي پيشنهاد کرده‌اند تکست‌بوک‌‌هاي درس‌ها را معرفي کنم. پيشنهاد بسيار خوبي است؛ ولي الان همه‌شان دم دستم نيست‌اند. بنابراين يک پست جداگانه را بعدا اختصاص مي‌دهم به معرفي مراجع دروس.

وقایع‌نگاری یک دوره‌ی MBA ـ دو

از ديشب نوشتن در مورد MBA را به‌مناسبت نزديک شدن فارغ‌التحصيلي خودم آغاز کردم. در پست قبل به معرفي کلي MBA پرداختم و از اين پست، به بررسي دروس گذرانده شده‌ام مي‌‌پردازم. اما پيش از آغاز پيشنهاد مي‌کنم پست خانم حسيني را که در ادامه‌ي نوشته‌ي قبلي من نوشته‌اند، حتما مطالعه کنيد. ايشان به چند نکته‌ي مهم اشاره کرده‌اند که من به آن‌ها توجه نکرده بودم.

خوب در اين بخش نگاهي مي‌اندازيم به دروس ترم اول دوره‌ي MBA ما:

اقتصاد خرد: اين درس از درس‌هايي بود که در دوره‌ي کارشناسي گذارنده بودم‌شان؛ اما حضور يک استاد بسيار برجسته هيجان‌زده‌ام کرده بود. اين درس را با آقاي دکتر طبيبيان گذرانديم. يادم هست که علي سرزعيم يک بار به من گفته بود که سر کلاس دکتر طبيبيان بيش از اين‌که دنبال ياد گرفتن اقتصاد باشم، اصول تفکر را ياد بگيرم. و خوش‌حال‌ام که اين استفاده را از درس ايشان بردم. تمرکز شديد دکتر بر شيوه‌ي صحيح استدلال ـ به‌ويژه استدلال اقتصادي ـ براي‌ام بسيار جذاب و مفيد بود. در کنارش خوب از درس هم چيزهاي زيادي ياد گرفتم؛ از جمله اين‌که چقدر اقتصاد خرد را در دوره‌ي ليسانس نفهميده بودم! درس اقتصاد خرد به نظرم پايه‌ي اصلي است براي ياد گرفتن چند درس ديگر از جمله: تئوري تصميم و فاينانس. در اين درس بايد مفاهيمي مثل: مطلوبيت و مطلوبيت نهايي، عرضه و تقاضا، انواع کشش‌ها، توابع توليد و … را ياد بگيريد. هر چند ما کمي هم تئوري بازي‌ها را در اين درس خوانديم. با وجود اين‌که اين درس را خيلي دوست داشتم؛ ولي يک نقد جدي هم به محتواي درس ارايه شده دارم. تأکيد بيش از حد دکتر بر نگاه رياضي به اقتصاد اگر چه کاملا از ديدگاه اقتصادي درست است؛ اما براي يک درس کاربردي اقتصاد خرد در رشته‌اي مثل MBA از نظر من غيرضروري بود و ما را از تمرکز بر ياد گرفتن عميق مفاهيم بازداشت.

روش تحقيق: اين‌که چرا اين درس در رشته‌ي MBA ارايه مي‌شود که پايان‌نامه ندارد جاي سؤال دارد. ضمن اين‌که روش تحقيق يک درس سه واحدي نيست و مي‌تواند در يک کارگاه يکي دو روزه کاملا آموزش داده شود. اما از نظر شخصي من بايد بگويم که اين درس براي‌ام بسيار مفيد بود. براي يک مشاور مديريت ياد گرفتن اصول و اسلوب تحقيق علمي (به‌ويژه اصول گزارش‌نويسي و مرجع‌نويسي) واجب هستند. ضمن اين‌که مباحثي مثل تعريف متغيرها و ساختن مدل تحقيق و … هم به شما در انجام کار مشاوره ديد مي‌دهند. اين‌که بتوانيد يک مسئله را در چارچوب چند متغير و روابط بين آن‌ها مدل کنيد، توانايي تحليلي بالايي مي‌طلبد که روش تحقيق بخشي از اين توانايي را در شما ايجاد مي‌کند. براي من شخصا درس مفيدي بود؛ هر چند نه از استادش راضي بودم و نه از شيوه‌ي ارايه‌اش.

زبان تخصصي: راست‌اش تا همين آخر دوره هم من نفهميدم کاربرد اين درس چه بود؟ اگر هدف خواندن يک سري متن تخصصي بي‌ربط به فضاي کسب و کار در ايران براي ياد گرفتن لغات تخصصي بود که خودمان هر روز اين کار را در اينترنت مي‌کنيم! اگر هدف ياد گرفتن Business Writing و مکاتبات تجاري بود که عملا وقت کمي به اين موضوع اختصاص پيدا کرد و واقعا چيزي عايدمان نشد! (هر چند تکست بوک مربوطه بسيار مفيد بود!) و اگر هم قرار بود اينکو ترمز را ياد بگيريم که من هيچي ياد نگرفتم! کلا درس مفيدي نبود؛ چون سيلابس مشخصي نداشت و اصلا ماهيت وجودي‌اش بر استاد هم پوشيده بود! هر چند که استاد خانم اين درس، بسيار خوش‌برخورد و مهربان بودند و جزو فارغ‌التحصيلان MBA هاروارد ايران (و امام صادق (ع) فعلي) بود!

آمار: خوب من در دوره‌ي کارشناسي‌ام که مهندسي صنايع خوانده بودم، 6 واحد آمار خوانده بودم. اين درس از نظر آشنا شدن با کاربردهاي آمار در عمل براي‌ام بد نبود؛ هر چند هنوز واقعا آمار بلد نيستم!

حسابداري و حسابداري مديريت: اين درس يک اشکال عمده دارد که سيبلابس عجيب آن برمي‌گردد. در واقع اين درس دو بخش دارد: حسابداري مالي و حسابداري مديريت. در حسابداري مالي بايد ابتدا اصول اوليه‌ي حسابداري مثل انواع دفاتر و ثبت‌ها و … تدريس شوند تا بعد در بخش دوم اصول حسابداري مديريت ـ که در واقع مهم‌ترين بخش‌اش محاسبه‌ي قيمت تمام شده است ـ تدريس شوند. اما حسابداري مديريتي که ما خوانديم به‌شدت بر روي محاسبه‌ي قيمت تمام شده‌‌ي محصول متمرکز بود و بخش اول هم اصلا در آن مطرح شد. ضمن اين‌که در مورد قيمت تمام شده‌ي خدمات ـ که به نظر من بسيار مهم‌تر از محصول  است ـ مطلب خاصي تدريس نشد. شخصا با وجود اين‌که در دوره‌ي کارشناسي حسابداري مالي را با نمره‌ي خوبي گذرانده بودم، به اين درس هيچ علاقه‌اي نداشتم و براي من اصلا مفيد نبود.

جمع‌بندي: ترمي به‌شدت سخت و تا حدود زيادي غيرمفيد. البته در کوتاه مدت به عوض شدن اين برنامه براي ترم اول MBA اميدي نيست؛ بنابراين اين توصيه‌ها را دارم:

1. روي ياد گرفتن درست روش تحقيق و اقتصاد خرد تمرکز کنيد. اين دو درس در شما ديد جالبي را نسبت به دنيا ايجاد مي‌کنند.

2. جدا از درس‌هاي دانشگاه، آشنا بودن با مباحث Business Writing، مکاتبات تجاري و اينکو ترمز به نظر من بسيار مفيد است؛ حتا اگر کار بازرگاني خارجي نمي‌کنيد. مثال بزنم: من جايي مشاور بودم که کار بازرگاني خارجي داشتند. مسئول مربوطه تعجب کرده بود که با اين مباحث آشنا هستم و در نتيجه يخ‌اش زودتر آب شد!

3. آمار را کاربردي ياد بگيريد. بفهميد که مفهوم توزيع‌هاي آماري چيستند و کاربردهاي انواع تست‌هاي آماري کدام‌اند.

4. در مورد حسابداري نکته‌ي قابل عرضي ندارم!

وقايع‌نگاري يک دوره‌ي MBA ـ يک

خوب همان‌طور که ديشب وعده دادم، از امشب به مناسبت فارغ‌التحصيل شدن‌ام درباره‌ي اين‌که MBA چيست و من از آن چه آموخته‌ام مي‌نويسم: پست اول (همين پست) درباره‌ي اين‌ است که MBA کلا چيست و به‌درد چه کساني مي‌خورد خواهد بود، چهار پست وسطي به بررسي دروس گذرانده‌ي ما در چهار ترم دانشگاه‌مان مي‌پردازد و پست آخر هم در مورد اين است که من از دوره‌ي MBA چه به‌دست آورده‌ام. اين‌جا قصد قضاوت در مورد کيفيت دوره‌هاي ايراني MBA ـ به‌غير از دوره‌ي اميرکبير که خودم در آن‌جا درس خوانده‌ام ـ را ندارم. ضمنا تأکيد مي‌کنم که اين نوشته‌ها ديدگاه‌هاي شخصي مرا در اين زمينه نشان مي‌دهند و به‌هيچ عنوان ادعاي علمي بودن‌شان را ندارم. من MBA بدون گرايش (عمومي) را در دوره‌ي دوم MBA دانشگاه صنعتي اميرکبير (پلي‌تکنيک تهران) خوانده‌ام.

با اين مقدمه شروع کنيم: اين روزها کساني که مي‌خواهند براي کنکور ارشد امسال برنامه‌ريزي کنند شايد براي‌شان مهم باشد که بينند MBA به دردشان مي‌خورد يا نه؟ من پست اول را به اين نکته اختصاص مي‌دهم؛ چون در اين زمينه سؤالات زيادي هم از من شده و مي‌شود.

بنابراين سؤال اصلي اين پست اين است: MBA چيست و قرار است داخل‌اش چه اتفاقي بيافتد؟ براي پاسخ به اين سؤال خيلي با ماهيت تاريخي اين رشته خيلي کار ندارم که براي اين ايجاد شد که مهندسان، مديريت ياد بگيرند. امروزه عملا MBA اين روزها به درد دو دسته آدم مي‌خورد: مشاوران مديريت و کساني که مي‌خواهند کسب و کار خودشان را راه بياندازند.

بارها و بارها گفته شده که تفاوت MBA با دوره‌هاي کارشناسي ارشد غير MBA مديريت بازرگاني در اين است که رويکرد MBA به مسائل، رويکرد کاربردي است، نه پژوهشي. منظور اين است که شما قرار نيست در MBA علم جديدي ايجاد کنيد؛ بلکه قرار است به مفاهيم و ابزارهايي مجهز شويد که با آن‌ها بتوانيد مسائل دنياي واقعي را حل کنيد. در اين‌جا شما لازم نيست فلسفه‌ي اين را ياد بگيريد که چرا استراتژي داشتن خوب است؛ بلکه بايد ياد بگيريد چطوري استراتژي تدوين کنيد و چطور با مسائل و مشکلات بيزينسي روبرو شويد و آن‌ها را حل کنيد (حالا نه به اين غلظت البته!) بنابراين در MBA هدف از ياد گرفتن، ايجاد توان حل مسائل بيزينسي است. بارها و بارها اين‌جا نوشته‌ام: کار مشاورها همين است و عملا کساني که مي‌خواهند استارت‌ آپ راه بياندازند هم به چنين نگاهي از علم مديريت نياز دارند. اين نکته به نظرم در نگاه به هدف‌گذاري براي MBA خواندن بسيار کليدي است. بايد تصميم بگيريد که MBA قرار است به چه دردتان بخورد! در همين راستا به چند نکته توجه کنيد:

1. اگر نظر من را بپرسيد من MBA و مديريت اجرايي (مخصوصا دومي) را به يک جوان تازه فارغ‌التحصيل توصيه نمي‌کنم. مديريت اجرايي که کاملا براي مديران نسبتا با سابقه طراحي شده و براي MBA هم داشتن سابقه‌ي کار به نظر من بسيار ضروري است. شما بايد براي حل مشکلاتي که در کار با آن‌ها مواجه شديد، به سراغ خواندن فوق ليسانس مديريت برويد. برعکس‌اش خيلي کمک نمي‌کند بنابراين اگر سابقه‌ي کارتان زير يک تا دو سال است، MBA خيلي کمک‌تان نمي‌کند (موقعي که من قبول شدم و درس‌ام را شروع کردم؛ حدود دو سال سابقه‌ي کار داشتم.)

2. يک فاکتور ديگر مهم در تصميم‌گيري در اين زمينه آينده‌ي کاري است که براي خودتان در نظر داريد. مي‌خواهيد شغل‌تان چه باشد؟ مشاور؟ (MBA خوانده‌ها معمولا مشاور مديريت مي‌شوند.) کارشناس در يکي از شاخه‌هاي مديريت؟ يا مديريت بيزنيس خودتان؟ بايد ببينيد خواندن يا نخواندن فوق ليسانس مديريت اجرايي چه تأثيري بر انتخاب شغل آينده‌ي شما مي‌گذارد. آيا واقعا تأثيري دارد؟ اگر ندارد چرا بي‌خودي وقت و عمر و حتا پول‌تان را تلف کنيد؟ (در مصاحبه‌ي MBA پلي‌تکنيک از من دقيقا همين سؤال شد که تو که ليسانس‌ات صنايعه چرا مي‌خواي MBA بخوني. جواب‌ام اين بود که من توي يک شرکت مشاوره‌ي مديريت کار مي‌کنم که مجبورم مي‌کنه با حوزه‌هاي مختلف علم مديريت آشنا باشم. ولي مشکل اينه که مطالعات‌ام پراکنده و برحسب نياز بوده؛ نه سيستماتيک. دوره‌ي MBA قراره اين مشکل را براي من حل کنه. اين کليدي‌ترين سؤالي بود که از من پرسيده شد؛ طبعا جواب‌ام نسبتا درست بوده که قبول شدم!) حواس‌تان باشد که اين تأثير نبايد هرگز چيزهايي مثل “ارتقاي شغلي با گرفتن مدرک بالاتر” يا “عوض کردن زمينه‌ي شغلي (بدون ديد درست نسبت به آينده البته)” باشد.

3. MBA جزو دوره‌هاي آموزش محور است که در آن ياد گرفتن مهم است و نه تحقيق و پژوهش. MBA پايان‌نامه ندارد و شما بعد از فارغ‌التحصيلي بايد سريع وارد بازار کار بشويد. برعکس در دوره‌هاي پژوهش ـ محور (يعني فوق‌هاي مديريت معمولي يا فوق‌هاي صنايع خودمون)، هدف ياد گرفتن روش تحقيق و پژوهش است و اين، براي کساني مفيد است که قصد ادامه تحصيل در مقطع دکترا را داشته باشند. در اين‌جا شما پايان‌نامه داريد که حداقل يک سال وقت‌تان را مي‌گيرد. بنابراين انتخاب با شما است که مي‌خواهيد از فوق ليسانس گرفتن چه به دست بياوريد؟ هدف‌تان وارد شدن به بازار کار است يا گرفتن دکترا؟ اگر اولي است MBA کاملا به‌ درد شما مي‌خورد؛ اما اگر دومي است فوق‌هاي معمولي مديريت يا فوق‌هاي صنايع بيش‌تر به دردتان مي‌خورند.

4. در بازار کار هم عملا اگر چه احترام بيش‌تري نسبت به MBA وجود دارد؛ ولي خيال‌تان راحت خيلي تفاوتي را احساس نخواهيد کرد (به‌عنوان يک MBA عرض مي‌کنم!)

5. فارغ از همه‌ي بحث‌ها؛ تمام حرف‌هايي که در مورد تفاوت دوره‌هاي MBA با فوق‌هاي مديريت در ايران مي‌شنويد جار و جنجالي بيش نيستند. باور نکنيد. کيفيت دوره‌ها عملا هيچ تفاوتي با يکديگر ندارد. در به‌ترين حالت شايد بشود گفت که در اين مملکت، چون کيفيت ورودي‌هاي دوره‌هاي MBA بالاتر است، خروجي‌شان هم بهتر است (که البته مشاهدات من از دوره‌ي MBA اميرکبير نشان مي‌دهد که همين کيفيت ورودي هم سال به سال اوضاع‌اش دارد بدتر مي‌شود. اميدوارم شريف و بقيه جاها اين‌طوري نباشند.) بنابراين با چنين فرضي حداکثر تفاوت دوره‌ها، در آدم‌هايي است که اين دوره‌ها را مي‌خوانند، نه خود دوره‌ها.

گفتم که من MBA بدون گرايش خواندم که به نظرم به‌ترين حالت‌اش هم همين است. MBAهاي گرايش‌دار هم خوب هستند؛ اما به نظر من (با توجه به تنوع دروسي که گذرانديم و بعضي‌‌هاي‌شان مثل مديريت تکنولوژي و مديريت ريسک بسيار هم جذاب بودند) يک مقدار ديد آدم را محدود مي‌کنند.

بد نيست بدانيد که ماهيت وجودي رشته‌ي MBA از سال 2008 که بحران اقتصادي در دنيا پديد آمد، به‌شدت زير سؤال رفت! علت‌اش دو نکته بود:

1- زير سؤال رفتن کاربردي بودن آموزش‌هاي اين رشته: يکي از علل اصلي بحران اقتصادي، تصميمات نادرست مديران MBA خوانده (به‌ويژه افتادن به دام باياس‌هاي تصميم‌گيري) بود. بنابراين ادعاي کاربردي بودن آموزش‌ها زير سؤال رفت. يک جايي مي‌خواندم که علت‌اش اين بوده که تحقيقات رشته‌ي مديريت خيلي شبيه تحقيقات رشته‌هاي فيزيک و شيمي شده‌اند! ريشه‌اش هم برمي‌گردد به دوراني که در دهه‌ي 70 ميلادي، اساتيد بيزينس اسکول‌‌ها (به‌ويژه در هاروارد و مدرسه‌ي اسلوآن MIT) توسط اساتيد ساير رشته‌ها مسخره مي‌شدند که پول مفت مي‌گيرند! بنابراين تحقيقات علمي مديريت هم رفت به سمت تحقيقات کمّي و آماري که البته في‌نفسه بد نيست؛ ولي ديگر يه جورهايي شورش درآمده و تحقيقات را از حالت کاربردي خارج کرده‌اند‌ (توجه کنيد که داريم در مورد وارتون پنسيلوانيا و هاروارد و اسلوآن حرف مي‌زنيم!)

2- عدم توجه به نهادينه کردن اخلاق کسب و کار: مثال انرون مثال واضحي از سقوط ارزش‌هاي اخلاقي بود. مديران با علم به سقوط قيمت سهام شرکت، سهام خودشان را فروختند و از طرف ديگر، اطلاعات مربوط به ورشکستگي شرکت را هم اعلام نکردند. در نتيجه بلايي بس عظيم بر سر سهام‌داران جزء آوردند! به گمانم در مورد ورشکستگي بانک ليمن برادرز و شرکت‌ بيمه‌ي AIG هم چنين دغدغه‌هاي اخلاقي وجود داشت. نقد اصلي به اين بود که يا در برنامه‌هاي MBA دروس اخلاق کسب و کار وجود ندارد يا به آن‌ها توجه چنداني نمي‌شود. بنابراين اين آدم‌ها وقتي مدير مي‌شوند، جنبه‌هاي اخلاقي تصميم‌شان براي‌شان يا مهم نيست يا اهميت بسيار پاييني دارد.

بر همين اساس عملا در دو سال اخير بسياري از بيزينس اسکول‌ها، برنامه‌هاي‌شان را مورد بازنگري‌هاي جدي قرار داده‌اند. خوب چيزي که عملا در مورد برنامه‌هاي ايران، به‌شوخي بيش‌تر شبيه است! (البته همين‌جا هم سيلابس بعضي از درس‌ها و تکست‌بوک‌هاي‌شان تا حدودي به دوره‌هاي جهاني نزديک است. البته تا حدودي را مي‌شود تفسير کرد!)

اين‌ها را گفتم که حواس‌تان باشد MBA جنبه‌هاي منفي هم دارد. ولي کلا خوبه بياييد بخونيد!

در اين نوشته سعي کردم تصويري کلي از MBA را براي‌تان ايجاد کنم. چند مستند جانبي (از جمله برنامه‌ي مصوب MBA شريف) را براي تکميل اطلاعاتي که من در اين پست نوشتم، مي‌توانيد از اين‌جا دانلود کنيد.

خروج از نسخه موبایل