من، همان‌طور که خودم را می‌شناسم

این دومین پست از سلسله پست‌هایی است که در گزاره‌ها درباره‌ی موفقیت در زندگی شخصی و شغلی می‌نویسم. اگر قسمت اول را نخوانده‌اید، لطفا ابتدا پست قبلی با عنوان اولین راز موفقیت: آینده‌‌ی ساختنی!  را مطالعه کنید. حالا یک نفس عمیق بکشید و یک لبخند بزنید تا بحث‌مان را پی بگیریم.

هر وقت توانستید جای خلوتی پیدا کنید و چشم‌های‌تان را ببندید. ذهن‌تان را از هر فکری و دغدغه‌ای رها کنید. فقط و فقط خودتان باشد باشید و خودتان. حالا به این فکر کنید که همین الان در کدام موقعیت قرار دارید؟ شکست خورده‌اید یا موفق؟ شاید در مسیر رسیدن به موفقیت باشید. شاید هم در موقعیتی میانه قرار داشته باشید. مثلا به گزاره‌های زیر توجه کنید:

  • موفقیتی بزرگ‌تر بعد از یک شکست بزرگ؛
  • موفقیتی به‌همان اندازه بزرگ یا بزرگ‌تر از موفقیت قبلی؛
  • موفقیتی کوچک‌تر از موفقیت قبلی؛
  • شکستی بزرگ‌تر از موفقیت بزرگ قبلی؛
  • شکستی کوچک‌تر از شکست قبلی.

این فهرست می‌تواند با حالت‌های بسیار دیگری تکمیل شود. شما در مورد خودتان و زندگی امروزتان چه فکر می‌کنید؟ چه تصویری در ذهن‌تان می‌آید؟ چه احساسی از این تصویر به شما دست می‌دهد؟ سعی کنید تصویر خودتان را در ذهن‌تان با تمام ویژگی‌های‌ خوب و بدتان ببینید. انگار در آیینه‌ای درونی از دید یک ناظر بیرونی به خودتان نگاه می‌کنید.

حالا چشم‌های‌تان را باز کنید. بهتر است تایادتان نرفته این تصویر ذهنی را جایی ثبت کنید. یک کاغذ سفید بردارید و هر چیزی در مورد خودتان می‌دانید روی کاغذ بیاورید. با خودتان صادق باشید و البته تلاش کنید بی‌رحمانه خودتان را نقد کنید. هر ویژگی خوب و بدی که از خودتان می‌شناسید روی کاغذ بیاورید. جمله‌های‌تان باید الگوهایی شبیه این‌ها داشته باشند: “من فکر می‌کنم آدمی زودرنج هستم”، “احساس می‌کنم که خوب حرف زدن و قانع کردن دیگران را بلدم”، “زندگی برای من یعنی داشتن یک خانه در بهترین جای شهر”، “من در نه گفتن ضعیفم”، “من به ارزش‌های اخلاقی عمیقا باور دارم و پایبندم” و … هیچ چیز را ناگفته نگذارید. تعارف نداریم؛ دارید با خودِ‌ خودتان حرف می‌زنید دیگر!

کارتان که تمام شد، این کاغذ را تا کنید و جای امنی بگذارید. فردای همان روز دوباره با خودتان خلوت کنید. کاغذتان را باز کنید و جملاتی را که نوشته‌اید چند بار از اول تا آخر بخوانید! جملاتی که نوشتید یک عکس فوری‌اند از شما آن‌گونه که خودتان فکر می‌کنید. این همان تصویر ناخودآگاهی است که از خودتان دارید و حالا آگاهانه شده است. شما در زندگی‌تان براساس این تصویر ذهنی زندگی می‌کنید. احساس‌های خوب و بد روزمره‌تان را همین تصویر ایجاد می‌کنند. تصمیمات روزانه‌تان را براساس همین نگاه به خودتان می‌گیرید. چند لحظه تأمل کنید. وقتی در ناخودآگاه‌تان فکر می‌کنید که “من نمی‌توانم آدم بهتری باشم” نتیجه‌اش در زندگی روزمره‌تان این می‌شود که برای چیزی یاد نمی‌گیرید، عادت‌های بدتان را ترک نمی‌کنید، فرصت‌های خوبی که ممکن است برای‌تان پیش بیاید از دست می‌دهید و زندگی‌تان را با همان روال نادرست قبلی ادامه می‌دهید. در مقابل وقتی که در ناخودآگاه‌تان می‌بینید که “من به ارزش‌های اخلاقی پایبندم”، در عمل هم در برابر کارهای ناپسند و غیراخلاقی تا حد مقاومت می‌کنید.

حال وقت این است که زندگی روزمره‌تان را با تصویر ذهنی که برای خودتان نوشته‌اید محک بزنید. یک کاغذ سفید دیگر بردارید و در طول یک یا دو هفته، همه‌ی کارهای روزمره‌تان را یادداشت کنید. در پایان این دوره، محتوای کاغذ کارهای‌تان را با محتوای کاغذ تصویر ذهنی‌تان مقایسه کنید. چه جاهایی با هم هم‌خوانی دارند و چه جاهایی نه؟ اگر سازگاری بین باورهای‌تان و عملکردتان وجود ندارد، باید به باورهای‌تان دوباره عمیق فکر کنید. آیا این، خودِ شما هستید؟

شاید لازم باشد این فرایند را چند بار تکرار کنید تا به تصویر ذهنی شفافی در مورد خودتان برسید. این نظری است که شما در مورد خودتان دارید. تجربه نشان می‌دهد که خیلی وقت‌ها این تصویر، چندان هم زیبا و دلخواه نیست. نترسید. نگران نباشید! به این فکر کنید که این تصویر، منِ‌ امروز شماست. “من”ی که با من دیروزتان متفاوت است و البته لزوما همان منِ فردای شما نیست.

واقعيت اين است كه آينده اگر چه مي‌تواند امتداد گذشته و امروز باشد؛ اما الزامی هم نیست این‌طور باشد. ما مي‌توانيم آينده را از امروز متفاوت كنيم. به‌شرط اين‌كه درباره‌ي آينده با ذهنيت گذشته و امروزمان فكر نكنيم. به‌شرط اين‌كه بفهميم آينده، همان تكرار گذشته نيست. بپذیریم که زمین خوردن کار سختی نیست؛ بلند شدن است که سخت است و می‌شود و می‌توانیم!

خودتان را برای نقاط منفی تصویر ذهنی امروزتان ببخشید و به نقاط قوت و رؤیاهای‌تان اعتماد کنید. حالا به خودتان قولی بدهید. چه خود را موفق می‌دانید و چه نه؛ از همین لحظه تصمیم بگیرید که برای موفق شدن تلاش کنید. 

اولین راز موفقیت: آینده‌‌ی ساختنی!

موفقیت. واژه‌ای بسیار جذاب که دست یافتن به آن سخت به‌‌نظر می‌رسد. همیشه در صحبت‌های‌ام با دیگران متوجه شده‌ام که نوع نگاه آدم‌ها به موفقیت (و به‌ویژه موفقیت شغلی)، به افراط و تفریط نزدیک‌تر است. بسیاری از ما گمان می‌بریم که موفقیت، کاری بسیار فوق‌العاده است که از ما برنمی‌آید و البته، بسیاری از ما هم فکر می‌کنیم برای موفق شدن به دنیا آمده‌ایم! نتیجه‌ی اولی می‌شود دست روی دست گذاشتن و کاری نکردن و نتیجه‌‌ی دومی هم باز هم همین است!

واقعیت ماجرا چیز دیگری است. نگاه‌های منفی و مثبت و بدبینانه و خوش‌بینانه‌ی ما فی‌نفسه دارای ارزش نیستند؛ بلکه تأثیری که آن‌ها روی عملکرد ما می‌گذارند باعث موفقیت یا شکست ما می‌شوند. هیچ کس با خوش‌بینی مطلق موفق نمی‌شود و البته این‌گونه هم نیست که با بدبینی مطلق هم نشود به موفقیت دست یافت. نکته‌ی اصلی ماجرا در کارهایی هستند که ما براساس نگاه‌مان به دنیا و زندگی پیش رو انجام می‌دهیم. خوش‌بین‌ها عموما کارهایی را انجام می‌دهند که برای موفقیت ضروری است و بدبین‌ها هم معمولا یا هیچ کاری نمی‌کنند و یا کارهایی انجام می‌دهند که در راه رسیدن به هدف‌های‌شان، مخرب‌اند.

همین الان که دارید نوشته‌ی من را می‌خوانید لحظه‌ای چشم‌های‌تان را ببندید و به این فکر کنید که آیا خود را فرد موفقی می‌دانید یا نه؟ لازم نیست به چرایی پاسخ مثبت یا منفی‌تان فکر کنید. قصد ما در این‌جا تنها کشف سریع تصویر ذهنی است که شما در مورد خودتان دارید: یک فرد موفق، شکست خورده یا معمولی. کدام یک هستید؟

من همیشه از دوستانم و افرادی که برای مشاوره به من مراجعه می‌کنند این سؤال را می‌پرسم. پاسخ‌شان را که می‌گیرم، از آن‌ها می‌خواهم تا به سه کلمه فکر کنند و احساس‌شان را در مورد آن به من بگویند: گذشته، حال و آینده. اما شاید برای‌تان جالب باشد که پاسخ‌های آدم‌ها ـ اعم از موفق و غیرموفق ـ در یک چیز مشترک است: این‌که امروز ادامه‌ی دیروز است و فردا ادامه‌ی دیروز! اما آیا این رابطه‌ی خطی ساده در معادله‌ی زندگی واقعا برقرار است؟

برای این‌که به این سؤال پاسخ بدهیم، شاید بد نباشد به زندگی بزرگ‌ترین و موفق‌ترین انسان‌های تاریخ نگاهی بیاندازیم. چند مثال را با هم مرور کنیم:

  • جی. کی. رولینگ نویسنده‌ی مجموعه کتاب‌های هری پاتر برای چاپ کتاب اول این مجموعه‌ی پرفروش، 12 بار با پاسخ منفی ناشرهایی مواجه شد که معتقد بودند کتاب او نمی‌فروشد!
  • والت دیزنی از سردبیری روزنامه‌ای که در آن شاغل بود اخراج شد؛ چون رئیس‌اش فکر می‌کرد او تخیل، خلاقیت و ایده‌های عالی ندارد!
  • ادیسون برای اختراع لامپ، بیش از 10 هزار بار شکست را تجربه کرد!
  • بازی بسیار محبوب پرندگان خشم‌گین پنجاه و دومین محصول شرکت روویو بود. آن‌ها بیش از هشت سال برای بقا تلاش‌ کردند و تقریبا نیمه ورشکسته شدند تا سرانجام محصول پیروز خودشان را عرضه کردند.

اگر بخواهیم این فهرست را ادامه بدهیم نیازمند انتشار کتابی قطور و چند جلدی خواهیم بود. می‌بینید که شکست، لزوما همیشگی نیست. موفقیت و کامیابی نیز همین‌گونه است. مثال‌های بسیاری را از تاریخ زندگی انسان‌ها می‌توان آورد که در پی موفقیت‌هایی بسیار بزرگ، شکست‌های بزرگ‌تر رقم خورده‌اند. البته که باید پذیرفت تعداد شکست‌های بعد از موفقیت‌، کم‌تر بوده‌اند؛‌ اما پیروزی‌های بعد از شکست، بسیار.

بسیار خوب. پس می‌شود بعد از شکست، موفق شد و برعکس. اما چرا عموما ما چنین باوری نداریم؟ بیاید برگردیم به همان سه گانه‌ی گذشته و حال و آینده. گذشته که تمام شده و فردا هم که نیامده است. من در حال تجربه کردن امروز هستم. آینده موضوعی مبهم هست و هیچ اطلاعی در موردش ندارم. بدیهی است که من برای تصمیم‌گیری در مورد آینده نیاز به اطلاعات دارم. این اطلاعات از حس خوب یا بد من در حال و گذشته‌ی من به‌دست می‌آیند. بنابراین اگر امروز روز خوبم باشد یا اگر دیروز در چنین موقعیتی موفق بوده‌ام، تصورم این است که فردا هم همین خواهد بود. در مورد شکست هم همین فرایند طی می‌شود.

دانستن یا ندانستن این واقعیت چه تأثیری در زندگی من دارد؟ برای‌تان می‌گویم. قبلا هم این‌جا نوشته‌ام: بزرگ‌ترین پندی که من در تمام زندگی‌ام دریافت کرده‌ام، سؤالی است که روزی یک انسان بزرگ از من پرسید: “چرا فکر می‌کنی آینده همان گذشته است؟” پاسخ دادن به این سؤال مرا به این باور رساند که این‌گونه نیست. آينده، تفاوت بزرگي با گذشته‌ دارد: امروزي كه مي‌توانم با آن فردا را بسازم.

آیا آماده‌ی ساختن فردای‌تان هستید؟ با گزاره‌ها همراه باشید تا مسیر رسیدن به آینده‌ی رؤیایی‌تان را نشان‌تان بدهم. 🙂

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱۰8): نگاهی به سوپرکاپ اروپا

تقابل پپ و مورینیو بعد از یک سال فاصله، قطعا می‌توانست یکی از جذاب‌ترین بازی‌های این فصل اروپا باشد. بازی که دیشب در سوپرکاپ اروپا برگزار شد و البته پیش‌بینی که می‌شد درست از آب درآمد. یک بازی کلاسیک و بسیار زیبا که قطعا تا سال‌ها در خاطره‌ها خواهد ماند. بازی که با شادمانی، با برتری پپ به پایان رسید. 🙂

این بازی به‌تنهایی یک کلاس درس بزرگ بود. حیف‌م آمد که درس‌های این بازی استثنایی را این‌جا یادداشت نکنم:

1- تأثیر مربی / مدیر بزرگ، آنی است: پپ در بایرن و مورینیو در چلسی، یک ماهی بیش‌تر نیست که هدایت تیم‌های‌شان را به‌دست گرفته‌اند. هر دو تیم، در فصل پیش توسط مربیان صاحب سبکی (هاینکس و بنتیس) هدایت‌ شده‌اند. اما تیم‌هایی که در زمین دیدیم، همان تیم‌هایی بودند که از این دو مربی انتظار داشتیم. مربیان و مدیران بزرگ، خیلی زود دست به‌کار می‌شوند و همان سازمانی را می‌سازند که می‌خواهند. آن‌ها از ساختارهای کلان و نمای اصلی سازمان خود شروع می‌کنند. جزئیات را بعدا می‌توان درست کرد. در مقابل، صبر کردن برای تغییرات تدریجی، دست آخر با بهانه‌ای به‌نام کمال‌گرایی به بی‌نتیجه‌گی می‌انجامد.

2- خودتان باشید؛ یک نسخه بالاتر: تکامل نظام‌های مدیریتی و چارچوب‌های حرکتی، تدریجی است؛ هر چند که در چارچوب یک پارادایم، می‌شود الگوی اصلی را به‌شکل‌های متفاوتی اجرا کرد. بایرن و چلسی، دیشب یک نسخه‌ی تکامل یافته‌تر از تفکرات مربیان خودشان را به‌نمایش گذاشتند. پاس‌های بلند در تیم پپ و پاس‌های کوتاه و سریع در تیم مورینیو، دقیقن از سبک مربی‌گری طرف مقابل گرفته شده‌ بودند!

3- شور، هیجان و انگیزه: تمامی بازیکنان، در هر لحظه از بازی ـ از سوت آغاز تا سوت پایان و از اولین پنالتی تا پنالتی آخر ـ جوری رفتار می‌کردند که انگار همان ثانیه‌ی صفر است. شور، هیجان و انگیزه، ثبات رفتار و عمل‌کرد را به‌همراه می‌آورد و ثبات، کلید اصلی پیروزی است. واکنش پس از گل ریبری و پپ را یادتان بیاید: در تک‌تک لحظات، باید همین‌گونه باانگیزه باشید!

4- بازی تا لحظه‌ی آخر، هنوز هم همان بازی است: خیلی از ما در مسیر حرکت به اهداف‌مان، از جایی به‌بعد تسلیم می‌شویم و انتظار پایان بازی را می‌کشیم. شاید امید به آینده و شاید هم ناامیدی از گذشته. اما گل ثانیه‌ی آخر خاوی مارتینز، طعم دیگری داشت: تو باید همین بازی را ببری! بازی بعد، همیشه بازی بعدی است که هنوز از راه نرسیده است! 🙂

4- ضربه بزنید؛ در همان لحظه‌ای که باید. مواظب ضربه خوردن باشید؛ همان لحظه‌ای که نباید! بازی 4 گل داشت. هر 4 گل در زمانی به‌ثمر رسیدند که ضربه به طرف مقابل، کاری بود: هر دو تیم در ابتدای نیمه‌های وقت معمول گل اول‌شان را زدند. گل چلسی در ثانیه‌های پایانی نیمه‌ی اول وقت اضافی و گل پایانی بازی در ثانیه‌ی آخر توسط بایرن هم ضربات مهمی بودند بر روحیه‌ی تیم مقابل که بازگشتن از آن‌ها، فقط کار تیم‌های مربیان روان‌شناسی مثل پپ و مورینیو بود. مسئله‌ی مهم ماجرا این‌جاست که این ضربه‌ی مناسب دو رو دارد که ماهیت هر دو داشتن “تمرکز” است: برای پیروزی باید در زمان مناسب مشت بزنی و برای نباختن، باید در زمان نامناسب مشت نخوری!

به‌امید فصلی جذاب، پرهیجان و زیبا در آستانه‌ی جام جهانی. زنده باد فوتبال! زنده باد زندگی!

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱۰4)

 

فقط می‌خواهم که مردم من را یک فوتبالیست سخت‌کوش بدانند. کسی که عاشق این ورزش بود و هر زمان که وارد زمین می‌شد، تمام تلاشش را به کار می‌گرفت. چون من خودم با این حس وارد زمین چمن می‌شدم و تا پایان عمر فوتبالی‌ام هم همین‌طور بودم. من همیشه تمام تلاشم را برای تیم به کار می‌گرفتم. فکر می‌کنم که در طول سال‌های گذشته، در زندگی‌ام و درکارنامه ورزشی‌ام، مردم به مسائل مختلفی توجه کرده‌اند و گاهی وقت‌ها آنچه در زمین کسب کرده‌ام، زیر سایه‌ي مسائل دیگری قرار گرفته. شاید من گفتم که این مرا اذیت نمی‌کرده؛ ولی واقعا از این بابت اذیت شده‌ام و در نهایت، من فوتبالیستی هستم که برای برخی از بزرگ‌ترین باشگاه‌های دنیا بازی کرده‌ام و درکنار برخی از به‌ترین بازیکنان دنیا توپ زده‌ام و زیر نظر بزرگ‌ترین و بهترین سرمربیان دنیا فوتبال بازی کرده‌ام و تقریبا تمام افتخارات ممکن را کسب کرده‌ام.

قطعا این ناراحت‌کننده است که برخی از مردم راجع به مسائل دیگری فکر می‌کنند. حالا با اتمام عمر ورزشی‌ام، به عقب نگاه می‌کنم و با خودم می‌گویم:«من تقریبا تمام افتخارات ممکن را با هر باشگاهی که در آن توپ زده‌ام، کسب کرده‌ام … 115 بازی ملی برای تیم ملی کشورم انجام داده‌ام و دوبار پشت سر بزرگ‌ترین فوتبالیست‌های دنیا، در رده دوم جایزه بهترین بازیکن فوتبال سال دنیا قرار گرفته‌ام و از این بابت احساس غرور می‌کنم.»” (ديويد بكهام در مورد خداحافظي‌اش از فوتبال؛ اين‌جا)

قسمتي كه توپر كرده‌ام را چند بار بخوانيد. يكي از بزرگ‌ترين فوتباليست‌هاي تاريخ، مي‌گويد كه تمام هدف‌اش در فوتبال، بيش‌تر تلاش كردن بوده است! اما نكته‌اي كه بكهام در ادامه اشاره كرده به‌نظرم مهم‌تر است: موفقيت، لزوما رسيدن به يك دستاورد عجيب و غريب و جلو زدن از ديگران نيست. خيلي وقت‌ها دوم شدن و سوم شدن، از اول شدن لذت‌بخش‌تر است! بنابراين، از موفقيت‌هاي‌ت ـ هر چند كوچك باشند ـ حسابي لذت ببر. وقتي به آخر مسير رسيدي، مجموع همان موفقيت‌هاي كوچك، مي‌شوند يك لذت بزرگ!

معيار احساس موفقيت چيست يا چگونه ياد گرفتم خودم را موفق ندانم!

در اين وبلاگ بارها و بارها درباره‌ي راه و روش موفق شدن حرف زده‌ايم. جدا از اين در دنياي مجازي و غيرمجازي، منابع بسياري درباره‌ي راه‌هاي رسيدن  به موفقيت وجود دارند. هر روز هزاران كلاس درباره‌ي موفقيت اين طرف و آن طرف برگزار مي‌شوند. و از همه مهم‌تر، هر روز ميليون‌ها نفر در سراسر جهان از موفقيت‌هاي‌شان سرمست مي‌شوند و بسياري ديگر هم كه اساسا موفق آفريده‌ شده‌اند. 🙂

همه‌ي ما بارها با افرادي برخورد كرده‌ايم كه خودشان را موفق مي‌دانسته‌اند؛ اما از نظر ما كوچك‌ترين موفقيتي نداشته‌اند. من هميشه در مواجهه با چنين آدم‌هايي به اين فكر مي‌كنم كه چرا و چطور و طي چه فرايندي طرف مقابل به اين نتيجه رسيده كه احساس كند آدم موفقي است؟

متأسفانه در بسياري موارد، آن فرد دچار بيماري توهم بوده است؛ يعني خودِ مطلوب‌ش را با خودِ موجودش اشتباه گرفته است! اما با فرض اين‌كه فرد چنين مشكلي ندارد، مي‌شود منطقي‌تر به ماجرا نگاه كرد. مدت‌هاست كه براي تعريفِ موفقيت و احساس موفقيت، سؤالات زير به‌صورت جدي براي من مطرح‌اند:

1- موفقيت مطلق است يا نسبي؟ يعني موفقيت در چارچوب زندگي شخصي من تعريف مي‌شود يا در زندگي اجتماعي من با ديگران؟ به‌عبارت ديگر من در مقايسه با خودم بايد احساس موفقيت بكنم يا در مقايسه با ديگران؟

2- اگر منِ امروز، در قياس با خودِ ديروزم خودم را موفق بدانم، آيا فاصله‌ي طي شده و تفاوت نقطه‌ي امروز با ديروز در تعريف اين موفقيت مهم است؟

3- آيا رسيدن به هدفي كه از گذشته براي خودم تعريف كرده بودم، رسيده باشم، موفقيت است؛ آن هم وقتي كه امروز مي‌دانم مي‌توانسته‌ام بسيار فراتر از آن هدف بروم؟ به‌عبارت ديگر: آيا مقايسه‌ي اين‌كه “چقدر مي‌توانسته‌ام موفق باشم” با “جاي‌گاه امروزم”، در احساس موفقيت مؤثر است؟

4- اگر قرار شد موفقيت را در مقايسه با ديگران تعريف بكنم، آيا انتخاب مناسب افرادي كه با آن‌ها خودم را مي‌سنجم، در ايجادِ احساسِ‌ درست موفقيت و فرار از بيماري توهم مؤثرند؟

در پاسخ به سؤالات فوق، من به گزاره‌هاي زير رسيدم:

1- موفقيت هم مطلق است هم نسبي. من هم به‌نسبت خودم مي‌توانم “موفق” باشم و هم در مقايسه با ديگران.

2 و 3- نقطه‌ي امروز قطعا مهم است. موفقيت خيلي ساده مي‌تواند اين‌جوري تعريف شود: “رضايت از بودن!” يعني همين كه من از بودنِ امروزم راضي باشم، خودش بزرگ‌ترين موفقيت است؛ چرا كه جاي‌گاه امروز من نتيجه‌ي زنجيره‌اي از انتخاب‌ها و اقدامات من در زندگي‌ام است. طبيعي است كه در اين مسير اشتباهات بسياري داشته‌ام؛ اما همين كه بدانم سكان كشتي زندگي‌ام در دست خودم بوده و در نتيجه مي‌توانم دوباره شروع كنم و اين‌بار حداقل اشتباهات قبلي‌ام را مرتكب نشوم و در اين مسيرِ جديد، مي‌توانم از لذت كشف كردن و پيش رفتن لذت ببرم، مي‌تواند خودش بزرگ‌ترين لذت و در عين حال، بزرگ‌ترين انگيزه‌ براي رسيدن به موفقيت‌هاي بزرگ باشد. البته اين‌كه مي‌توانسته‌ام كجا باشم هم مهم است؛ اما نه براي شكنجه‌ي خود كه براي راه يافتن و طي نكردن دوباره‌ي هزار راهِ رفته!

4- اما تجربه‌ي شخصي من در زندگي اين بوده كه اگر چه تعريف موفقيت در چارچوب زندگيِ خودم براي ايجاد احساس رضايت مهم است؛ اما نگاه كردن به دنياي اطراف و آدم‌هايي كه دور و برم هستند، بسيار مهم‌تر است. به‌ويژه من درماني به‌تر از اين مقايسه‌ي بي‌رحمانه، براي بيماري “توهم” نمي‌شناسم. از آن مهم‌تر، يك راهِ‌خوب اين‌كه من مي‌توانسته‌ام كجا باشم و مي‌توانم به كجا برسم، همين مقايسه با ديگران است. البته وقتي از مقايسه با ديگران حرف مي‌زنم، طبيعتا منظورم مقايسه با آدم‌هاي پايين‌تر از خودم نيست؛ بلكه دقيقن منظورم مقايسه با كساني است كه از من هزار پله جلوترند. همين مقايسه در عين حال، بزرگ‌ترين انگيزه مي‌تواند باشد براي رفتن و رسيدن …

بارها گفته‌ام كه اگر بشود اسم جاي‌گاه امروزي من را در زندگي‌ام موفقيت گذاشت، مهم‌ترين علت‌اش اين بوده كه هميشه دور و برم پر بوده از آدم‌هاي بزرگ. كساني كه هميشه با فاصله‌ي بسيار زيادي از من جلوتر بوده‌اند. كساني كه به من آموخته‌اند كه تا كجا مي‌توان پيش رفت و حد تصور من را از تعريف موفقيت، بسيار بالاتر برده‌اند. آن‌ها به من ياد داده‌اند كه: “موفقيت اصلا يعني چي!” (تصوير بالايي را كه ديديد!) بودن در كنار آن‌ها من را از خوابِ خوش‌ِ خيال، بيدار كرده و يك اضطراب هميشگي اما بسيار لذت‌بخش را در من ايجاد كرده است: “اين‌جا، جاي من نيست!” از همه‌ مهم‌تر اين‌كه آن‌ها به من ياد داده‌اند كه براي رسيدن به جاي‌گاه‌هاي بالاتر بايد چه كنم و چه ويژگي‌هايي داشته باشم و حتي فراتر از آن، دست من را هم گرفته‌اند و در مسير جلو رفتن راه‌نمايي‌ام كرده‌اند. من هميشه خودم را وام‌دار راه‌نمايي‌ها و دوستي‌هاي شهرام، علي، نيما، احسان، حامد، وفا و دوستان بزرگ‌وار ديگري كه در دنياي مجازي اثري از آن‌ها نيست، مي‌دانم.

 شايد بد نباشد همين امروز و همين لحظه، نگاهي دوباره داشته باشيم به اين‌كه آيا احساس موفقيت‌ مي‌كنيم و پاسخ‌اش چه مثبت باشد و چه منفي، با حداقل كردن نقش احساسات و پررنگ‌ كردن نقش عقل، بفهميم چرا اين‌گونه است و چه بايد كرد؟ اصلا تعريف موفقيت براي من چيست؟ آيا ديگران هم مرا موفق مي‌دانند؟ و سؤالاتي شبيه اين‌ها. خلاصه اين‌كه: چقدر و چرا من موفق‌ام!؟

من بارها اين بازنگري را در زندگي‌ام انجام داده‌ام و نتايج خوبي گرفته‌ام. پيشنهاد مي‌كنم شما هم يك بار امتحان‌ش كنيد! 

(منبع عكس‌ها: + و + و +)

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۹3)

“فالکائو بازیکنی کلیدی برای اتلتیکو است. او در مدتی که به اتلتیکو آمده، پیشرفت زیادی داشته است. او هیچ گاه از گلزنی خسته نمی‌شود. این واقعا تعجب‌آور است. من هرگز چنین اشتیاقی ندیده بودم؛ زیرا او اشتهای زیادی دارد، نیاز به پیشرفت و بهتر شدن دائمی در او وجود دارد. او می‌داند که این قدرت او برای رسیدن به موفقیت است. او بهترین بازیکنی است که تا به حال مربی‌اش بوده‌ام.” (ديه‌گو سيمئونه، مربي اتلتيكو مادريد در مورد فالكائو؛ اين‌جا)

بدون شرح. 🙂

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۹2)

“من چیزی در مورد ضربه روحی نمی‌دانم. شکست مقابل منچستریونایتد چیزی را تغییر نداد. زیبایی فوتبال این است که شما همیشه در حال مبارزه هستید؛ فرقی نمی‌کند پیروز شوید یا شکست بخورید. بازی بعدی به یک اندازه اهمیت دارد. ما همه از اهمیت دیدار بعدی مقابل نیوکاسل آگاه هستیم. من اگر بخواهم به چیزهای بد فکر کنم، نمی‌توانم بازی خوبی ارائه بدهم. از نظر من، اگر در این دیدار به پیروزی برسیم، اتفاقات خوب زیادی می‌تواند رخ بدهد. من به سمت دیگر این سکه فکر نمی‌کنم. ما این کار را بارها انجام دادیم و نیاز داریم که به همین ذهنیت برگردیم. اگر این کار را بکنیم، اتفاقات خوب هم به سوی ما خواهند آمد.” (ونسان كمپاني كاپيتان منچستر سيتي بعد از باخت در دربي به من‌يونايتد؛ اين‌جا)

كمپاني به نكته‌ي بسيار جالبي اشاره كرده: ذهنيت ما بعد از هر شكست! مهم‌ترين نكته اين است كه معمولا هيچ شكستي، ارتباط سيستماتيكي با وقايع بعد از آن ندارد! بنابراين اگر من امروز امتحان كردم و شكست خوردم، لزومي ندارد كه اگر فردا هم امتحان كردم باز هم شكست بخورم. همين تغيير ذهنيت ساده، مي‌تواند در زندگي شخصي و شغلي بسيار تأثيرگذار باشد. من امتحان كردم. شما هم ريسك‌پذير باشيد، ذهنيت‌تان را در مورد رابطه‌ي شكست‌هاي قبلي با موفقيت فردا عوض كنيد و همين حالا يك كار منجر به شكست در گذشته را دوباره امتحان بكنيد. ضرري ندارد!

چرا بعضي آدم‌ها هميشه خوش‌شانس‌اند!؟

نويسنده: آنتوني تيجان/ مترجم: علي نعمتي شهاب

به نظر مي‌رسد برخي از افراد از ديگران خوش‌شانس‌ترند. اما در واقع بسياري از کارآفرينان و افراد موفق، معتقدند که خوش‌شانسي يک عامل کليدي در موفقيت آن‌ها بوده است.

اما داشتن شانس در دنياي امروز تماما به‌معناي شانس نيست. مثلي هست که مي‌گويد: “شانس خود را بساز.” و اين اصل “شانس خود را بساز”، يکي از فصل‌هاي کليدي کتابي است که من براي نوشتن آن با انتشارات مدرسه‌ي مديريت هاروارد همکاري مي‌کنم. شانس در کنار جرأت، هوش‌مندي و شجاعت، تبديل به عوامل کليدي DNA کارآفريني و موفقيت شده‌اند.

براساس صدها مصاحبه، برقراري ارتباط و تعامل با کارآفرينان، من و نويسنده‌‌گان همکارم ريچارد هارينگتون و تسون سان يان دريافته‌‌ايم در حالي که شکل‌هاي خاصي از شانس وجود دارد که ما نمي‌توانيم روي آن‌ها تأثير بگذاريم (اتفاقات قطعي يا احتمالي يا عناصر زندگي مثل اين‌که کجا به دنيا آمده‌ايد يا این‌که کدام کارت را از مجموعه‌ي 52 تایی بيرون مي‌کشيد)، شانس‌هاي بسيار وجود دارند که شما مي‌توانيد به‌خوبي بر آن‌ها تأثيرگذار باشيد. تقريبا مي‌شود گفت که اغلب “شانس‌هاي کسب و کاري” تأثيرپذيرند؛ يعني اگر بفهميد که چگونه مي‌توانيد خوش‌شانس باشيد، مي‌توانيد ميل باطني‌تان را هم براي رسيدن به آن افزايش دهيد.

چگونه؟ “خوش‌شانس‌تر” بودن در کسب و کار اساسا مبتني است بر داشتن “رفتارهاي شانس‌آور” درست. چنان‌که ثابت شده است شانس بيش‌ از آن‌که با احتمالات ارتباط داشته باشد، به رفتارها مربوط است.

در تحقيقات‌مان متوجه شده‌ايم که انسان‌هايي که خودشان را در کارآفريني‌شان خوش‌شانس مي‌دانستند، به اين دليل خوش‌شانس‌تر بودند که رفتار درستي داشتند. راز داشتن رفتار درست توسط آن‌ها ـ چه آگاهانه بوده باشد و چه ناآگاهانه ـ از سه ويژگي نشأت مي‌گيرد:

1. عامل اصلي پديد آورنده‌ي رفتار شانس‌آور، فروتني است. جيم کالينز نويسنده‌‌ي کتاب “از خوب به عالي”، فروتني را يکي از ويژگي‌هاي کليدي ره‌بران داراي عملکرد برتر مي‌داند. داشتن رفتار شانس‌آور با فروتني و آگاهي نسبت به نقاط ضعف و محدوديت‌هاي‌تان آغاز مي‌شود. شما به مقدار کافي اعتماد به ‌نفس نياز داريد تا بتوانید احترام ديگران را نسبت به خود جلب کنید؛ اما در عين حال اين اعتماد به نفس بايد با دانستن اين‌که چيزهايي زيادي هم وجود دارند که شما آن‌ها را نمي‌دانيد، متعادل شود. اگر فروتني مسيري است به‌سوي کسب احترام ديگران؛ اعتماد به نفس راهي است به سوي راه‌بري آن احترام. با اين حال فروتني است که ره‌بران را واجد صفات انساني مي‌کند و به آن‌ها امکان موفق شدن را مي‌دهد. فروتني ريشه‌ي خودآگاهي است و آن گشودگي مورد نياز را براي در پيش گرفتن ويژگي رفتاري بعدي شانس‌آور ـ يعني کنجکاوي ذهني ـ فراهم مي‌آورد.

2. کنجکاوي ذهني واکنشي فعال به فروتني است. فروتني براي انسان‌ها ظرفيت کنجکاوي ذهني را فراهم مي‌کند. برعکس، انسان‌هايي که اعتماد به نفس افراطي دارند يا متکبر هستند، به‌ندرت پيش‌فرض‌هاي شخصي و چشم‌اندازي را که از جهان، پيش روي خود مي‌بينند زير سؤال مي‌برند. کارآفريناني که ويژگي کنجکاوي ذهني را دارند اشتهاي سيري‌ناپذيري به به ياد گرفتن در مورد همه چيز دارند. آن‌ها اين کار را با مطالعه‌ي حريصانه، گوش سپردن به پيشنهادها و مرور ايده‌هاي جديد با سرعتي بالاتر از ديگران انجام مي‌دهند. آن‌ها بيش‌تر مي‌پرسند تا به سؤالات جواب بدهند. سرانجام آن‌ها خوش‌شانس‌ترند؛ چون آرزوهاي والاتري چون: ملاقات آدم‌هاي جديد، پرسيدن سؤالات جديد و رفتن به مکان‌هاي جديد دارند.

3. خوش‌بيني منبع انرژي تغييرات مثبت است. اگر فروتني بنيان کنجکاوي ذهني است، آن‌گاه ديدگاه خوش‌بينانه به فرد اين ايمان و انرژي را مي‌دهد: براي کساني که قبل از ديدن بدي‌ها، خوبي‌هاي يک چيز را مي‌بينند، هميشه “بيش‌تر، به‌تر و سريع‌تر” ممکن است. خوش‌بين‌ها بيش‌تر انرژي‌بخش‌اند تا انرژي‌گیر. با داشتن يک ديدگاه خوش‌بينانه، احتمال بيش‌تري مي‌رود که افراد از مواجهه با تعداد زيادي موقعيت‌ خوب و با آينده‌ي عالي شگفت‌زده شوند. هم‌چنين احتمال بيش‌تري دارد آن‌ها اجراي چيزهايي را که براساس کنجکاوي ذهني‌شان کشف کرده‌اند پي‌گيري کنند؛ چرا که آن‌ها هميشه به بالقوه بودن “وضعيت به‌تر” باور دارند.

بنابراين معادله‌ي توسعه دادن رفتارهاي شانس‌آور بسيار ساده است: اين کار با فروتنيِ خودآگاه آغاز مي‌شود، با کنجکاوي ذهني براي پرسيدن سؤالات درست ادامه مي‌يابد و با باور داشتن و اميد به اين‌که هميشه احتمال دستيابي به وضعيت به‌تر وجود دارد (خوش‌بيني) به سرانجام مي‌رسد. خوش‌شانس‌ترين انسان‌هاي دنياي کسب و کار کساني هستند که هر سه ويژگي رفتاري معادله‌ي موفقيت ـ فروتني، کنجکاوي ذهني و خوش‌بيني ـ را توأما دارا هستند. آن‌ها انسان‌هايي هستند که به خودشان مي‌گويند: من آن‌قدر فروتن‌ام که بگويم نمي‌دانم چگونه وضعيت به‌تر / برتر براي من اتفاق مي‌افتد، من آن قدر کنجکاو و شجاع‌ام تا سؤال‌هايي را بپرسم که ممکن است چيزي را به کامل شدن نزديک سازد و سرانجام من خوش‌بيني ديدن “نيمه‌ي پر ليوان” را پذيرا هستم که طبق آن نتيجه‌ي نهايي هم‌واره مي‌تواند بهبود يابد. بدين ترتيب است که من براساس رسيدن به هدف‌ام تلاش مي‌کنم. اين عصاره‌ي ذهنيت کارآفرينان خوش‌شانس و همان اکسيري است که اغلب انسان‌ها اگر بخواهند که به آن باور داشته باشند، مي‌تواند به آن دست يابند.

منبع

آيا شنيدن جواب رد را مديريت مي‌كنيد يا …؟

اين موقعيت‌ها را در نظر بگيريد:

ـ كسي را دوست داريد و مي‌خواهيد با او باشيد. وقتي اين را به او مي‌گوييد؛ پاسخ او منفي است.

ـ مدت‌هاست به‌دنبال شغلي هستيد. بالاخره براي آن شغل درخواست مي‌دهيد؛ اما درخواست شما رد مي‌شود.

ـ به نظر خودتان مشتري را حسابي براي خريد محصول‌تان توجيه كرده‌ايد. وقتي نوبت به حرف زدن مشتري مي‌رسد، مي‌گويد به محصول شما هيچ نيازي ندارد.

همه‌ي ما در زندگي‌مان با چنين موقعيت‌هايي يا مشابه آن‌ها روبرو مي‌شويم: زماني كه يك پاسخ “نه” ساده، تمامي دنيا را براي ما تيره و تار مي‌كند. در چنين زماني است كه سخت‌ترين سؤالات ممكن ذهن ما را به خود مشغول مي‌كنند. سؤالاتي درباره‌ي خودمان و آن چيزي كه هستيم يا بايد مي‌بوديم تا پاسخ مثبت طرف مقابل را بشنويم. سؤال‌هايي مثل اين‌ها: “كي‌ام من؟ آرزو گم‌كرده‌اي تنها و سرگردان!؟ (شعر از رهي معيري بزرگ) آيا به‌اندازه‌ي كافي خوب بودم؟ نه. اين‌طور نيست. من اصلا خوب نيستم. به‌درد كسي نمي‌خورم. مي‌دانستم اين اتفاق مي‌افتد.” و این نقد خويش‌تن تا مرز خودتخريبي كامل پيش مي‌رود!

اما خوب است بدانيد جواب رد شنيدن تا به‌حال هيچ كس را نكشته است (و اگر هم كشته كار خود فرد شكست‌خورده بوده!) اين‌بار اگر جواب منفي شنيديد به‌جاي سؤال‌هاي بالا اين سؤالات را از خودتان بپرسيد:

1. با خودتان فكر كنيد كه موفق شدن در اين موقعيت ارزش چند بار شكست خوردن را دارد؟ بنابراين وقتي شكست خورديد از خودتان بپرسيد: “بار چندم بود؟ چند بار ديگر مي‌توانم شكست بخورم؟” 🙂 خيلي ساده امتحان رانندگي را يادتان بيايد. آيا دست از تلاش براي قبول شدن بعد از 10 يا 20 بار رد شدن كشيديد؟ 😉

2- به‌ياد بياوريد كه ريسك كردن براي موفقيت ضروري است. اگر دوست داريد هيچ اتفاق مثبتي براي‌تان نيفتد، از ترس شكست خوردن و رد شدن ريسك نكنيد و دست به سينه گوشه‌اي بنشينيد و موفقيت ديگران را نگاه كنيد. بنابراين مثل جيمز وولفنزون از خودتان بپرسيد: “آيا اين شكست ارزش‌ش را داشت؟” اگر داشت، ناراحتي ديگر معنايي ندارد. شكست، اندكي پول اضافي است كه براي يك موفقيت بزرگ لازم است، پرداخت كنيد.

مي‌توانيد در چنين موقعيت‌هايي از روش “كنترل كن نه فرار” خود من هم به‌عنوان يك راه‌حل مكمل (به‌ويژه در مورد شكست‌هاي عاطفي) استفاده كنيد و البته “طول و عرض شادي” را هم فراموش نكنيد.

موفق و شاد باشيد.

منبع: متن پست ترجمه و بازنویسی اين‌ مطلب و عكس هم از اين‌جا

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۸7)

“شما نمی‌توانید به فوتبال ایمان نداشته باشید. معجزه همیشه می‌تواند اتفاق بیفتد. این ثابت شده است. من واقع‌گرایانه و با صداقت صحبت می‌کنم. در حال حاضر، ما یکی از مدعیان قهرمانی در جام جهانی نیستیم. اما این به این معنا نیست که ایمان‌تان را از دست بدهید و برای بهتر شدن کار نکنید. ما باید تلاش کنیم و از اشتباهات‌مان در تورنمنت‌های گذشته درس بگیریم. این تیم شانس زیادی برای بهتر شدن دارد؛ با بازیکنان باتجربه‌ای که در اختیار دارد و همین‌طور بازیکنانی که در آینده به تیم ملحق خواهند شد. ما باید به خودمان باور داشته باشیم.” (استيون جرارد در مورد شانس انگليس براي قهرماني در جام جهاني 2014 برزيل؛ اين‌جا)

جرارد به‌زيبايي هر چه تمام‌تر مي‌گويد: شما شانس موفقيت داريد؛ چون مي‌توانيد به‌تر از امروز بشويد. بنابراين در مورد احتمال موفقيت در آينده براساس وضعيت امروز يا ديروزتان قضاوت نكنيد! خودتان را باور داشته باشيد. شما مي‌توانيد! 🙂

خروج از نسخه موبایل