زندگی منهای روزمرگی (12)

ـ با وجود این‌که با کمی پشت‌کار و اندکی کوشش از عهده‌ی مطالعه‌ی «افلاطون» برمی‌آمدم و می‌توانستم یک مسئله‌ی مثلثات را حل کنم و یا یک آزمایش شیمی انجام بدهم؛ اما چیزی هم بود که قادر به انجام‌ش نبودم: روشن ساختن هدف‌م که در تاریکی فرو رفته بود. مانند دیگران که دقیقا می‌دانستند قاضی خواهند شد، پزشک یا هنرمند و در چه صورتی چه امتیازاتی از شغل خود خواهد برد، من نمی‌توانستم فکر بکنک. ممکن بود من هم روزی یکی از این قبیل اشخاص می‌شدم؛ اما چگونه می‌توانستم بدانم؟ شاید مقدرم بود که جستجو کنم و باز سال‌های سال جستجو کنم، بدون این‌که به کوچک‌ترین هدفی برسم. شاید روزی به هدف‌م دست یابم؛ اما این هدفی بد، خطرناک و وحشتناک خواهد بود. من فقط می‌خواستم به آن‌چه در درون من است جان بخشم. این کار چرا این‌همه سخت بود؟

ـ … اتفاق اصلا وجود ندارد. وقتی که انسان چیزی را احتیاج دارد و می‌یابد، مدیون اتفاق نیست؛ بلکه مدیون خودش است. این احتیاج واقعی اوست و میل واقعی اوست که آن را برای‌ش فراهم می‌کند.

ـ اشیایی را که ما می‌بینیم تصویر اشیایی است که در ما وجود دارد، آن‌چه خارج از ماست به‌هیچ‌وجه واقعیت ندارد. اغلب اشخاص به‌وضعی کاملا غیرحقیقی زندگی‌ می‌کنند، زیرا آن‌ها آن‌چه را در خارج به‌طور مجاز وجود دارد، حقیقتی تصور می‌کنند و هرگز به دنیای درونی خود اجازه‌ی خودنمایی نمی‌دهد. بدون‌شک بدین‌گونه می‌توانند خوش‌بخت باشند …

ـ من همان‌طور که تشخیص داده‌ای در رؤیاهای خود زندگی می‌کنم. دیگران هم در رؤیاهایی به‌سر می‌برند؛ اما نه در رؤیاهای خاص خودشان. تفاوت این‌جا است.

ـ مأموریت حقیقی هر کسی این است: کام‌یابی از خویش‌تن … کار او یافتن سرنوشت حقیقی خودش بوده است ه یک سرنوشت عادی و پروراندن آن. بقیه همه ناقص است. اقدام برای رهایی از سرنوشت خود و هم‌رنگی با جماعت، ترس از خویش‌تن است.

(دمیان؛ هرمان هسه، ترجمه: خسرو رضایی، انتشارات جامی)

 

عاشق سرنوشت …

… با سرسختي مقاومت مي‌کرد. عاشق سرنوشت خود بود و در سير خود به سوي تباهي شرف و زيبايي مي‌ديد.

لطفا حرف مرا بد تعبير نکنيد. گفتم عاشق سرنوشت خود بود، نه عاشق خود. اين‌ها دو چيز بسيار متفاوت‌اند. زندگي‌اش هويت جداگانه‌اي يافته و به تعقيب هدف‌هاي خود پرداخته بود، که از اهداف ميرک [خودش!] جدا بود. وقتي مي‌گويم زندگي‌اش به سرنوشت‌اش بدل شده بود، مقصودم همين است.

سرنوشت بر آن نبود که حتي انگشتي براي کمک به ميرک بلند کند (براي شادي، ايمني، روحيه‌ي خوش يا سلامت او.) حال آن‌که ميرک آماده بود هر کاري براي سرنوشت خود بکند (براي جلال، وضوح، زيبايي، بهنجاري و اهميت آن.)خود را مسئول سرنوشت خود مي‌دانست؛ اما سرنوشت مسئوليتي نسبت به او حس نمي‌کرد …

(از: کلاه کلمنتيس؛ ميلان کوندرا؛ ترجمه: احمد ميرعلايي؛ نشر باغ نو؛ صص 85-84)

خروج از نسخه موبایل