درس‌هایی از فوتبال برای کسب‌و‌کار (269): مهم بودن یا تأثیرگذار بودن؟ مسئله این است.

“وظیفه‌ی من سخت‌تر شده چرا که باید راهنمای جوانان تیم باشم. کاپیتانی؟ برای کاپیتان بودن لازم نیست که حتما بازوبند ببندید. شخصیت هر بازیکن نقش مهمی در این موضوع دارد. بازیکنان بااستعداد زیادی هستند که کاپیتان نیستند؛ اما در زمین می‌توانند تیم و جوانان را رهبری کنند. این‌که من روزی کاپیتان شوم مایه غرور و افتخار من است چرا که این بازوبند را بزرگان زیادی بر بازو بسته‌اند.” (کلودیو مارکیزیو؛ این‌جا)

یادم می‌آید که سال‌ها پیش در روزهای اول کاری‌ام یکی از مهم‌ترین آرزوهای‌م مدیر شدن بود. خیال می‌کردم که بدین ترتیب در شرکت محل کارم تبدیل به فرد تأثیرگذاری می‌شوم و می‌توانم هم‌چون قهرمانان داستان‌های کمیک، به نبرد با ضعف‌ها و مشکلات و چالش‌ها بروم. تصورم این بود که ریشه‌ی مشکلات سازمان به ضعف مدیران‌ آن باز می‌گردد (که البته کاملا هم نادرست نبود) و فقط کافی است در جایگاه آن‌ها بنشینم تا نشان دهم که چالش‌ها را چقدر راحت می‌توان به زانو درآورد. 🙂

پس از واگذاری هدایت و راه‌نمایی یک کارشناس به من، تازه فهمیدم که اگر چه شعار دادن از جایگاه یک برج‌عاج‌نشین بسیار جذاب است؛ اما وقتی که در جایگاه واقعی مدیریت می‌نشینی آن‌قدر دغدغه‌های مختلف در ذهن‌ت خواهی داشت که دیگر وقتی برای شعار دادن نخواهی داشت. مدیران همواره جز چالش‌های مشهود سازمانی با مشکلات بسیاری هم‌چون: تناسب اختیار با مسئولیت، اهداف متناقضی که باید به آن‌ها دست یافت، نواقص و ضعف‌های فرایندها و رویه‌های سازمانی، اتفاقات پیش‌بینی نشده‌ی داخل و خارج سازمان و … از همه مهم‌تر روابط انسانی مواجه‌اند که در اغلب موارد جلوه‌ی بیرونی از ذهن‌شان هم ندارد (چون بیان آن‌ها در اغلب اوقات هزینه‌های بیش‌تری را برای آن‌ها در بر خواهد داشت) و باید خودشان به‌تنهایی برای آن‌ها راه‌حل‌هایی بیابند (گر نیک بنگریم الگوهای مدیریت مشارکتی، تفویض اختیار و … اگر چه به‌دنبال کاهش اثرات منفی این چالش‌های ذهنی برای مدیران هستند؛ اما تقریبا حتی نوابغ مدیریت هم همواره با چالش‌های خاص خودشان مواجه‌اند!)

پس از قرارگیری در جایگاه کارشناس ارشد، متوجه شدم فارغ از نقش و جایگاه و مسئولیت‌م در سازمان می‌توانم برای حل برخی چالش‌ها به مدیران سازمان کمک کنم: مشکلات پیش‌پا افتاده در سازمان وجود داشتند که از نظر اهمیت در رده‌ای نبودند که مدیران سازمان بخواهند به آن‌ها فکر کنند. تلاش کردم تا حل یکی از آن‌ها یعنی به‌روز نگاه داشتن دانش مدیریتی و اطلاعات عمومی مرتبط با کار در یک شرکت مشاوره‌ی مدیریت (که از نظر مدیران سازمان بدیهی بود باید دغدغه‌ی شخصی مشاوران جوان شرکت باشد) را به‌عهده بگیرم: تولید ده‌ها شماره هفته‌نامه‌ی ایمیلی که در قالب یک فایل PDF برای همکاران ارسال می‌شد و بعدها خیلی از مطالب آن‌ در گزاره‌ها بازنشر شدند.

قطعا من در جایگاهی نیستم که درباره‌ی میزان موفقیت این تلاش در سازمان نظری بدهم؛ اما بازخوردهایی که از همکاران‌م در طول آن دوران گرفتم نشان می‌داد که این کار هر چند ساده و کوچک برای آن‌ها رضایت‌بخش بوده است: چون خیلی از آن‌ها به‌دلیل مشغله‌ی زیاد در شرکت و زندگی شخصی، امکان تمرکز روی مباحث غیرتخصصی اما ضروری (هم‌چون مهارت‌های نرم) یا فوق تخصصی اما بی‌ارتباط با حوزه‌ی تخصص‌ افراد (مانند آشنایی با ادبیات استراتژی برای یک مشاور حوزه‌ی نرم‌افزار) را نداشتند و هفته‌نامه‌‌ی داخلی شرکت توانسته‌ بود تا برای آن‌ها در زمینه‌ی ایجاد سرنخ‌های اولیه مفید باشد.

مارکیزیو در همین باب سخن گفته است که خیلی وقت‌ها حتی در جایگاه غیرمدیریتی نیز می‌توان برای به‌بود وضعیت سازمان و غلبه بر چالش‌ها تلاش کرد. هر چند شعار دادن و غرولند کردن ساده هستند؛ اما آن‌چنان هم زیبا نیستند! اتفاقا اثرگذار بودن در سازمان بدون داشتن جایگاه رسمی در هرم قدرت سازمانی چالشی جذاب است که توان‌مندی‌های خاص خودش را می‌طلبد. در مباحث تحلیل شبکه‌‌ی روابط سازمانی هم گفته می‌شود که معمولا تأثیرگذارترین افراد سازمان لزوما مهم‌ترین افراد آن سازمان نیستند؛ چرا که اهمیت فرد در سازمان معمولا با جایگاه وی در ساختار سازمانی سنجیده می‌شود اما تأثیرگذاری را بیش‌تر می‌توان از میزان گستردگی شبکه‌ی ارتباطی یک فرد در سازمان و میزان علاقه‌ی دیگران به تعامل با وی و پذیرش خواسته‌های او از صمیم قلب کشف نمود.

شخصا فکر می‌کنم دو گانه‌ی “اهمیت” و “تأثیرگذاری” یکی از مهم‌ترین دو گانه‌های زندگی بشر در هر جایگاهی به‌حساب می‌آیند. شما دوست دارید مهم باشید یا تأثیرگذار؟ پاسخ صادقانه به این سؤال، باعث کشف‌های جذابی در مورد خودتان، انتخاب‌های‌تان و رفتارهای‌تان در زندگی روزمره خواهد شد. 

درس‌هایی از فوتبال برای کسب‌و‌کار (224): سلوک یک برنده

“فوتبال به من همه چیز داده؛ وقتی 16 ساله بودم به عنوان یک جوان روستایی، به مادرید آمدم تا رؤیای فوتبالیست شدنم را محقق کنم و الان با 61 سال سن می‌توانم بگویم که همه‌ی آرزوهایم برآورده شده. به‌علاوه باید به خوش‌شانسی‌ام هم اشاره کنم که مرا در دو تیم بزرگ مثل رئال مادرید و فدراسیون فوتبال اسپانیا یاری کرد.”

“جام‌های بزرگی که فتح کرده‌ام همیشه خیلی مهم بوده‌اند؛ ولی از نظر من جذاب‌ترین دوره‌ی سنی‌ام، همان 16 سالگی‌ام بود که در تیم پایه‌ای رئال مادرید سپری شد. می‌توانم بگویم که روزهای فوق‌العاده و فراموش‌نشدنی بود. ما گروهی بودیم که بدون درنظر داشتن پول و یا شهرت بازی می‌کردیم. ما فقط دوست داشتیم تا انسان‌ها و بازیکنان بزرگی باشیم.”

“اساتید فوتبال و اساتید زندگی به من یاد دادند که بیشتر از همه احترام است که مسیر موفقیت است. آن‌ها با ما نه‌تنها مثل یک فرد عادی و بلند پایه، بلکه مثل یک اشراف‌زاده برخورد می‌کردند: این‌که به تو احترام می‌گذارند، مهم‌ترین نکته‌ی موجود است. در شهرک ورزشی، کارگری به نام آنتونیو مسکیتا بود که همه او را مسکی صدا می کردند و همه به او لطف و محبت ویژه‌ای داشتند و به او توجه می‌کردند. مهم‌ترین نکته برای یک سرمربی و کلید همه مسائل در این است که بتوانی کاری کنی که بازیکنان‌ت به این باور برسند که این آن‌ها هستند که فرمان می‌دهند  ولی در نهایت این مربی است که تصمیمات مهم را می‌گیرد و همه از او پیروی می‌کنند.” (ویسنته دل‌بوسکه؛ این‌جا)

پایان تلخ یورو 2016 برای اسپانیا، نقطه‌ی پایانی بر مسیر پرافتخار یک مربی بزرگ بود: ویسنته دل‌بوسکه، مربی که همیشه در سایه‌ی ستاره‌های درخشان تیم‌ش قرار داشت؛ اما هیچ کس نمی‌تواند انکار کند با فتح یک یورو و یک جام جهانی و دو لیگ قهرمانان اروپا، یکی از بزرگ‌ترین و پرافتخارترین مربیان تاریخ است. چیزی که بیش‌ از هر چیزی در مورد دل‌بوسکه آن را تحسین می‌کردم، فروتنی همیشگی و ادبیات محترمانه و دوست‌داشتنی او در هر شرایطی ـ چه پیروزی و چه شکست ـ بود. این حرف‌های استاد اگر چه چند سال پیش از این بیان شده؛ اما می‌تواند خلاصه‌ای باشد از اندیشه، تفکر و رفتار ـ و یا به‌عبارت به‌تر، سلوک ـ یک مربی و یک برنده‌ی بزرگ.  به کلیدواژه‌های پررنگ شده و جمله‌ی آخر دقت کنید. آرزو می‌کنم که ما هم یاد بگیریم که گفتار و رفتار ما دو عامل مهم هموارکننده‌ در طی مسیر طولانی موفقیت هستند.

به‌احترام ویسنته دل‌بوسکه دوست‌داشتنی کلاه از سر برمی‌دارم. 🙂

كتاب توهمات شخصي

هميشه از ديدن توهمات انسان‌ها در مورد خودشان رنج برده‌ام. البته فكر مي‌كنم اين طور نيست كه انسان‌ها حق ندارند در مورد آن‌چه واقعا نيستند فكر كنند (چون شايد فرد واقعا روزي به آن آرزو كه امروز براي‌اش به صورت توهم متجلي شده برسد!)؛ بلكه مسئله اصلي وقتي پيش مي‌آيد كه انسان بر مبناي همين توهمي كه در مورد خودش دارد رفتارش را با ديگران شكل دهد و در نتيجه رفتارهاي عجيب و غريبي باشيم كه هر روز دور و برمان مي‌بينيم: يك آدم كاملا تازه‌كار فكر مي‌كند با يك كپي‌پيست ساده از ورد به اكسل چه شاهكاري زده و ديگر هيچ كس را قبول ندارد، از چند نفر كه كه از نظر دانش و تجربه و حتي تحصيل در سطوح پاييني هستند و با هم كار مي‌كنند هيچ يك آن يكي و از آن بدتر كسي ديگر را كه از آن‌ها بالاتر است قبول ندارد، آن يكي كه از شنيدن پست مسئول تضمين كيفيت آن‌قدر ذوق‌زده شده كه توهم اين را دارد كه در همه زمينه‌هاي فني مي‌تواند و بايد اظهارنظر كند، مديري كه فكر مي‌كند اوضاع واحد تحت مديريت‌اش، شركت‌اش، سازمان‌‌اش يا كشور زيردست‌اش روبه‌راه است و هيچ خبري نيست، همكلاسي كه فكر مي‌كند با نمره خوبي كه از تقلب به دست آورده خيلي از تو بيش‌تر مي‌فهمد، اين يكي كه از توهم صميمت و دوستي نزديك حرف‌هايي به آدم مي‌زند و درخواست‌هايي از آدم مي‌كند كه حيران و درمانده مي‌شوي، آن يكي كه توهم دشمن بودن همه عالم و آدم با خودش را دارد، كس ديگري كه فكر مي‌كند باعث و باني همه مشكلات خودخواسته و خودساخته‌اش ديگران‌اند و بايد از آن‌ها انتقام بگيرد و … حالا توهمات خودم هم كه به جاي خودش!

يك جور ديگر توهم هم كه بدتر است و من اسم‌اش را مي‌گذارم “توهمات منفي” (در برابر “توهمات مثبت” كه پاراگراف بالايي بود!) هم هست و آن هم توهم در مورد اين‌كه چه ويژگي‌هاي منفي را بقيه دارند و من ندارم: اين‌كه هيچ‌ كس نمي‌فهمد جز من، اين‌كه هيچ كس نمي‌داند جز من، اين‌كه همه اشتباه مي‌كنند جز من، اين‌كه همه دروغ مي‌گويند جز من و … (به جاي آن “من‌”ها اگر ما را بگذاريم نتيجه‌اش مي‌شود راديكاليسم و انواع و اقسام فرقه‌ها و گروه‌ها و گروهك‌ها و … كه همه مي‌دانيم چه فجايعي را در طول تاريخ به بار آورده‌اند و مي‌آورند!)

واقعا از ديدن اين همه توهم در كنار همديگر و در زندگي روزمره و شخصي خسته شده‌ام. چند بار تلاش كرده‌ام به بعضي آدم‌ها كه فكر مي‌كردم از درك و شعور مناسبي برخوردار هستند بفمانم كه دارند اشتباه مي‌كنند؛ اما دريغ … 

شايد به‌تر باشد همه ما براي زندگي خودمان يك “كتاب توهمات شخصي” بنويسيم؛ كتابي كه پر باشد از انواع و اقسام توهماتي كه در مورد خودمان داريم! توهماتي كه خيلي‌هاي‌شان را خودمان مي‌دانيم و خود را به نديدن زده‌ايم. توهماتي كه بقيه مي‌دانند و خود آدم نمي‌داند. فكر مي‌كنم كه اين‌جوري حداقل مي‌فهميم مرز واقعيت و آرزو و رؤيا كجاست (و شايد با چنين تلنگري برويم به دنبال اصلاحات و آموزش و يادگيري و كتاب خواندن و جدي‌خواني و كم كردن تفريحات و تلاش براي به واقعيت درآوردن رؤياها و “توهمات‌”‌مان!) از سوي ديگر رفتار اشتباه‌مان با ديگران را اصلاح مي‌كنيم (و در نتيجه تصوير (Image) و “برند” شخصي‌مان را در ذهن ديگران بهبود مي‌بخشيم.)

من مي‌خواهم شروع كنم به نوشتن كتاب توهمات شخصي‌ام. پيشنهاد مي‌كنم شما هم از امروز شروع كنيد. اين‌جوري شايد دنياي به‌تري را در كنار هم ساختيم …

خروج از نسخه موبایل