14 راه آسان براي باانگيزه بودن!

جفري جيمز اين‌جا روي سايت اينك دات كام، 14 راه ساده براي باانگيزه بودن (و شايد هم باانگيزه ماندن!) معرفي مي‌كند:

1- ذهن‌تان را آماده كنيد: مثبت فكر كنيد و اين را هم تمرين كنيد!

2- بدن‌تان را آماده كنيد: براي خوردن غذاي كافي و انرژي‌بخش برنامه‌ريزي كنيد!

3- از آدم‌هاي منفي و بدبين دوري كنيد: آن‌ها انرژي شما را هدر مي‌دهند.

4- با آدم‌هاي مثبت و باانرژي معاشرت كنيد: آن‌ها به شما انرژي مي‌دهند!

5- هدف‌دار اما انعطاف‌پذير باشيد.

6- يك هدف متعالي براي زندگي‌تان داشته باشيد و براي رسيدن به آن تلاش كنيد.

7- مسئوليت نتايج كارهاي‌تان را بپذيريد: چه تقدير و تشكر باشد و چه نكوهش و دعوا!

8- سعي كنيد محدوديت‌هاي ديروزتان را امروز از بين ببريد.

9- كمال‌گرا نباشيد: آستين بالا بزنيد و همين الان دست به‌عمل بزنيد.

10- از شكست‌هاي‌تان استقبال كنيد: بزرگ‌ترين درس‌هاي زندگي از شكست‌ها به‌دست مي‌آيند نه موفقيت‌ها.

11- موفقيت را خيلي جدي نگيريد: يادتان باشد قلّه پايان راه نيست!

12- از هدف‌هاي كوچك و ضعيف بپرهيزيد: هدف، روح رسيدن است …

13- شكست را براي خودتان “دست به‌عمل نزدن” تعريف كنيد: اين تنها شكست واقعي است.

14- قبل از حرف زدن، فكر كنيد: سكوت خيلي وقت‌ها راه‌حل به‌تري است!

وقتی مرحوم “تیلور” هم دیگر پاسخ‌گو نیست!

امروز صبح در خواب و بیداری ناخودآگاه‌م یاد این پست افتاد! نوشته‌ای که مربوط است به سه سال و اندی پیش و روزهای اول راه‌ افتادن گزاره‌ها. مدت‌ها گذشته و من بزرگ‌تر و باتجربه‌تر شده‌ام و در سازمان‌های دیگری هم کار کرده‌ام. یادم هست نوشتن آن پست مربوط بود به شکایتی که از عدم تأثیر عمل‌کرد افراد روی حقوق‌شان در محل کارم داشتم. چند سال گذشته و البته آن مشکل را چون حل شده بود، فراموش کرده بودم. اما در آن پست به نکته‌ی مهمی اشاره کرده بودم: این‌که چقدر مجبوریم “تیلوری” فکر و زندگی کنیم. متأسفانه شرایط اقتصادی کشور این روزها بدتر از آن روزها است و اغلب ما شاید انتخاب شغل‌مان و کارهای جانبی که انجام می‌دهیم، تنها و تنها با انگیزه‌ی کسب درآمد بیش‌تر باشد … تا جایی که توانسته‌ام در برابر این وسوسه که معیار اصلی‌م پول باشد مقاومت کرده‌ام؛ اما متأسفانه باید اعتراف بکنم مواردی هم بوده که به کاری علاقه نداشتم و صرفا برای پول‌ش آن کار را انجام داده‌ام.

اما در این چند سال اتفاق دیگری هم افتاده که برای کسانی که به نوعی در بخش خصوصی کار می‌کنند ـ اعم از صاحب شرکت و مدیر و کارشناس و کارگر و کارمند و … ـ آشناست: پدیده‌ی تأخیر در دریافت حقوق‌. این‌که تمام ماه را کار کنی و آخر ماه، تراز حساب بانکی‌ت نسبت به ماه قبل منفی‌تر شده باشد. در تمام سال‌هایی که کار می‌کنم و در تمام شرکت‌هایی که کار کرده‌ام، با این مشکل مواجه بوده‌ام و خوب هیچ وقت هم اعتراضی نداشته‌ام. از یک طرف وضعیت و مشکلات همکاران متأهل‌م را می‌دیدم و از طرف دیگر می‌دانستم مشکل از جای دیگری است: شرکت ما به‌دلیل ماهیت حوزه‌ی تخصصی فعالیت‌ش تقریبا تمام مشتریان‌ش دولتی بودند و مشکل در این‌جا بود که آقایان مدیران و کارشناسان بخش دولتی هیچ‌گاه مشکل عقب افتادن حقوق و دستمزد‌شان را احساس نکرده‌اند و در نتیجه اصلا برای‌شان اهمیتی ندارد که مثلا پرداختی یک فاز پروژه ـ که شاید کفاف پرداخت دو تا سه ماه حقوق و دستمزد کل شرکت را بدهد ـ چند ماه دیرتر پرداخت شود (در مورد تک پروژه‌ای که خودم مدیریت‌ش را برعهده داشتم به یک نکته‌ی عجیب‌تر برخورد کردم: تمام همّ و غمّ حضرات نه پیش رفتن پروژه که سنگ‌اندازی جلوی پای ما بود و در نتیجه تا جایی که توانستند ما را برای تقصیرهایی که نداشتیم، جریمه‌های سنگین کردند! انگار که حق قانونی و شرعی و طبیعی پیمانکار نه از بیت‌المال مملکت که از جیب آقایان و به‌لطف ایشان دارد پرداخت می‌شود …)

با توجه به این موارد در تمام این سال‌ها با عقب افتادن چند ماهه‌ی حقوق ماهانه‌ام نه تنها کنار آمده‌ام که حتا به آن عادت هم کرده‌ام. جالب‌تر ای‌‌که مدتی است متوجه شد‌ه‌ام انگیزه‌ی کار کردن برای کسب درآمد برای‌م به‌شدت کم‌رنگ‌تر شده است. این یک خوبی دارد و یک بدی: خوبی‌ش این است که انگیزه‌ی کار کردن‌م بیش‌تر لذت بردن از کار شده است (اشکالی که در همان پستی که اول این نوشته اشاره کردم به خودم گرفته بودم.) اما از آن طرف بدی‌ش هم این است که وقتی انگیزه‌های غیرمالی به هر دلیلی تضعیف می‌شوند (مثل مشکلات شدید  و عجیبی که پارسال با آن‌ها مواجه شدم)، کاملا بی‌انگیزه می‌شوم!

در یکی دو هفته‌ی اخیر به این موضوع بسیار فکر کرده‌ام. به اتفاقاتی که در این چند سال افتادند. به درددل‌هایی که با همکاران‌ و دوستان‌م داشتیم. وجه فاجعه‌آمیز ماجرا همین است. این فقط مشکل من نیست. من آدمی هستم که هدف و انگیزه‌ی اصلی‌م در کار کردن کسب درآمد نیست. چون هنوز ازدواج نکرده‌ام هم دغدغه و مشکل مالی آن‌چنانی ندارم. آدمی هم نیستم که اهل خرید‌های آن‌‌چنانی و مسافرت‌ کردن باشم. اما در کشوری که حتا به‌ترین محیط‌های کاری‌ش به‌شکل‌های خاص خودشان انگیزه‌کش هستند، چند درصد شاغلین مثل من هستند؟ جایی که تئوری‌های انگیزشی اغلب نتیجه‌ی عکس دارند! متأسفانه اتفاقی که دارد می‌افتد این است: دیگر نه تنها تئوری‌های رفتاری مدیریت که حتا تئوری‌ مدیریت علمی شادروان فردریک وینسلو تیلور هم برای انگیزه‌بخشی به آدم‌ها اثری ندارد. حقوقی که با تأخیر بسیار پرداخت می‌شود، آدم‌ها را به آستانه‌ی بی‌تفاوتی می‌رساند و دیگر حتا با پرداخت بیش‌تر هم نمی‌شود به آن‌ها انگیزه بخشید.

پ.ن.1. لطفا دوستانی که من رابطه‌ی کاری با آن‌ها دارم و این‌جا را می‌خوانند، این نوشته را به خودشان نگیرند. این‌جا غر زده‌ام؛ اما هدف‌ اصلی‌م طرح یک مشکل کلی بود که دارم در اطراف‌م مشاهده می‌کنم و نگران‌م می‌کند.

پ.ن.2. آقای واحد عزیز قبل‌تر از این در وبلاگ رادمان برای رفع مشکل دیرکرد در پرداخت حقوق مجموعه مطالب مفصلی نوشته‌اند که پیشنهاد می‌کنم به‌ترتیب آن‌ها را بخوانید:

غم نان(خور) قسمت یک

غم نان(خور) قسمت دو

غم نان(خور) قسمت سه ـ چرا شرکت‌ها حقوق را دیرپرداخت می‌کنند؟

غم نان(خور)- قسمت چهار ـ چگونه از بروز دیرکرد در پرداخت حقوق اجتناب کنیم؟

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (36): مثلث طلايي موفقيت بارسا

شنبه شب همين هفته باز هم شاهد يک پيروزي درخشان ديگر براي بارساي گوآرديولا بوديم: بارسا بدون اينيستا و الکسيس، 8 بر صفر اوساسونا را نابود کرد! مدت‌هاست مي‌خواهم درباره‌ي مثلث طلايي موفقيت بارسا بنويسم و چه بهانه‌اي به‌تر از اين بازي بي‌نظير و زيباي بارسا؟

فوتبال، براي همه‌ي فوتباليست‌ها يک شغل است و براي بعضي‌ از آن‌ها، تمام زندگي‌شان. براي بعضي‌ فوتباليست‌ها، فوتبال بدون موفقيت دوست‌داشتني نيست؛ اما براي برخي ديگر بيش از خود موفقيت، اين راه رسيدن به موفقيت است که لذت‌بخش است. و خيلي وقت‌ها همين تفاوت ديدگاه است که آن‌ها را برنده مي‌کند! چيزي که در بارساي عصر پپ ديده‌ايم و من هم بارها در موردش نوشته‌ام.

در موفقيت اين بارساي شگفت‌انگيز، سه الگوي رفتاري حياتي تأثيرگذارند. اين سه الگو به‌صورت نمادگونه در بازي سه ستاره‌ي اصلي اين تيم ـ مسي، ژاوي و اينيستا ـ نمود يافته‌اند. اين سه الگو را در قالب يک مثلث در شکل زير نشان داده‌ام:

بياييد کمي دقيق‌تر به اين مثلث نگاه کنيم:

1- ليونل مسي: “لذت ببر!” در اين زمينه قبلا چند باري نوشته‌ام؛ از جمله در اين‌جا که نوشته بودم: “بازی‌کنان بارسا بازی‌کنان توانمندی هستند و این را باور کرده‌اند. اما فقط باور کافی نیست! علاوه بر آن بازی‌کنان بارسا از توان‌مند بودن‌شان لذت می‌برند!” به بازي اين پسرک ريزنقش آرژانتيني دقت کنيد: هميشه و در همه حال، لذت بردن از فوتبالي که دارد بازي مي‌کند براي‌اش مهم‌تر از هر چيز ديگر است. لذت بردن از فوتبال براي او يعني دريبل زدن و پاس دادن و گل زدن و مهم‌تر از همه زيبا بازي کردن. مسي مي‌داند که به‌ترين بازي‌کن جهان است، مي‌داند که چه توانايي ها و مهارت‌هاي شگفت‌انگيزي دارد و از همه مهم‌تر مي‌داند که چگونه از اين همه خوب بودن، لذت ببرد. بنابراين: از خودت، توانايي‌هاي‌ات، کارت، دنياي اطراف‌ات و زندگي‌ات لذت ببر! 

2- ژاوي هرناندز: مهارت را عادت کن!” “فوتبال من پاس دادن است.” اين را خودش در يکي از مصاحبه‌هاي‌اش گفته. پاس دادن يکي از ساده‌ترين و ابتدايي‌ترين مهارت‌هاي فوتبال است. به مدرسه‌ي فوتبال که برويد، احتمالا از همان جلسه‌ي اول پاس دادن جزو درس‌هاي اصلي مربي‌تان است. همه‌ي ما وقتي فوتبال بازي مي‌کنيم، پاس مي‌دهيم و شوت مي‌زنيم؛ اما چه چيزي ژاوي را براي پاس‌هاي‌اش، ژاوي کرده است؟ جالب است که وقتي اسم‌اش را به انگليسي گوگل کنيد يکي از پيشنهادات اصلي گوگل “پاس‌کاري‌هاي ژاوي” است! ژاوي چه کرده؟ اين اواخر که هر هفته با عده‌اي از دوستان فوتسال بازي مي‌‌کنيم، به نکته‌اي پي بردم که بعد با دقت در بازي ژاوي، جواب اين سؤال را به من داد. کشف من اين بود که براي موفقيت در فوتبال، فقط بلد بودن مهارت‌هاي درست، کافي نيست؛ بايد بتواني آن‌ها را در درست‌ترين زمان ممکن به‌کار بگيري. چيزي که ژاوي را متمايز مي‌کند، زمان و فردي است که براي پاس دادن انتخاب مي‌کند. کمي که دقت بکنيد، متوجه زمان‌بندي دقيق پاس‌هاي ژاوي مي‌شويد. خيلي وقت‌ها اگر ژاوي يک ثانيه ديرتر يا زودتر پاس بدهد، توپ به آن کسي که بايد، نمي‌رسد. چطور ژاوي اين مهارت شگفت‌انگيز را به‌دست آورده است؟ از نبوغ و استعداد ژاوي که بگذريم، تبديل شدن يک مهارت درست به يک عادت درست است که باعث شده ژاوي بتواند اين پاس‌هاي جادويي را بدهد. بنابراين: “مهارت‌‌هاي مورد نياز براي موفقيت در زندگي و کار را به عادت‌هاي تبديل کن!”

3- آندرس اينيستا: “در ستايش سادگي!” روزهاي اولي که ريکارد به بازي مي‌گرفت‌اش، به‌شدت روي اعصاب من راه مي‌رفت! اين پسرک لاغراندام کم‌مو، اين‌قدر ساده بازي مي‌کرد و اين‌قدر بازي‌اش در چشم نمي‌آمد که در مقايسه با رونالدينيو، مسي، ژاوي و دکو واقعا من نمي‌فهميدم چرا بايد در آن بارسا بازي کند. با آمدن پپ اما عصر آندرس هم آغاز شد. پسرک دوست‌داشتني لاماسيا زير نظر پپ به عنصري غيرقابل انکار در سيستم تهاجمي بارسا تبديل شد. او حالا مي‌توانست با آن سادگي سبک بازي‌اش ـ پاس‌هاي سريع و دريبل‌هاي ريز و پرهيز از هر گونه حرکت اضافي ـ جادو کند. پاس گل بدهد و گل بزند. هنوز هم وقتي هست کسي نمي‌بيندش و وقتي که نيست، تازه براي آدم سؤال پيش مي‌آيد که کجاست؟ بنابراين: “لازم نيست کار را سخت و پيچيده کني. اين کار به‌معني مهارت يا استعداد بيش‌تر نيست. ساده باش و ساده کار کن، اما اثربخش!”

راز موفقيت بارساي جادويي عصر پپ همين است: “لذت، عادت‌هاي درست و سادگي.” چيزي که اوج و کمال‌اش را مي‌توان در رفتار و سبک مربي‌گري خود پپ پيدا کرد.

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (32): زندگي به سبک پپ يا خوزه!؟

امشب ال‌کلاسيکوي برگشت سوپر کاپ اسپانيا برگزار مي‌شود. به اين مناسبت قصد دارم به موضوع جالبي نگاه کنم که به‌نوعي فلسفه‌ي رقابت مربيان اين دو تيم محسوب مي‌شود. نکته‌‌اي که البته فارغ از بحث رقابت، در زندگي همه‌ي ما انسان‌ها هم نمود بسيار زيادي دارد.

به نوع رفتار پپ گوآرديولا و مورينيو توجه کنيد:

1- استراتژي مورينيو ـ تحقير: براي مورينيو هميشه رقبا هيچ‌اند. او و تيم‌اش هميشه برترند؛ چه ببرند و چه ببازند. تنها نقش رقيب (و در واقع تنها خوبي رقيب) اين است که وجود دارد تا آقاي خاص با قدرت بي‌پايان‌شان تحقيرش کنند و بعد سرمست از پيروزي، از توان‌مندي خودشان لذت ببرند. در اين استراتژي رقابت، حريف فقط به‌درد تحقير شدن مي‌خورد؛ بنابراين اگر رقيب تحقير نشد و يا بدتر شما را با 5 گل نابود کرد، آن‌وقت عوامل خارجي ـ مثل داور و يوفا و … ـ هستند که باعث باخت شما شده‌اند. در استراتژي مورينيو، بدون رقيب آدم نمي‌تواند از خوبي‌ها و توانايي‌هاي خودش لذت ببرد. بنابراين وقتي به رقيبي برخورد کني که نمي‌تواني بر او پيروز شوي و وقتي که زندگي‌ات آن‌طوري پيش نمي‌رود که فکر مي‌کني بايد پيش برود (يعني به‌نوعي شکست در زندگي!)، اين ديدگاه‌ات مي‌شود بزرگ‌ترين عامل تخريبي روحيه براي خودت.

2- استراتژي پپ ـ لذت بردن از توانايي خود: پپ اما جور ديگري فکر مي‌کند. پپ معتقد است در درجه‌ي اول بايد از خوبي‌ها و توان‌مندي‌هاي خودمان لذت ببريم؛ چه رقيبي باشد و چه نباشد. وقتي اين‌طوري به قضيه نگاه کنيم، آن‌وقت رقابت هم مي‌شود آزموني براي سنجيدن ميزان اين توانايي در عمل. اگر رقيب را برديم، يعني واقعا توانايي‌مان بيش‌تر از رقيب بوده و اين يعني لذت مضاعف؛ ولي حتا اگر هم نبرديم، آن‌وقت توانايي ما زير سؤال نمي‌رود: رقيب قدرت بيش‌تري داشته. ما حالا فرصت داريم که روي به‌تر شدن‌مان براي رسيدن به‌ رقيب تمرکز کنيم و لذت تلاش براي به‌تر شدن، مي‌شود لذت مضاعف‌مان! بنابراين در استراتژي پپ، هميشه آدم از چيزي که هست لذت مي‌برد؛ نه از لذتي که ديگران با تحقير شدن‌شان تقديم‌اش مي‌کنند. و اين يعني اين‌طوري زندگي کردن، شکست ندارد.

مي‌خواهم بگويم که اين دو نوع نگاه فقط در رقابت معنادار نيستند. خيلي از ما در زندگي ـ و به‌ويژه زندگي شغلي ـ مانند مورينيو فکر مي‌کنيم و رفتارهاي‌مان را شکل مي‌دهيم: اين‌که هميشه استعدادهاي ما کشف نشده، اين‌که من خواستم فلان کار را براي سازمان‌ام انجام بدهم و نشد و نگذاشتند، اين‌که به‌تر بودن من يعني اين‌که تو بدتري (!) و خيلي رفتارهاي زشت ديگر در محيط کار و حتا زندگي جلوه‌هايي از همين نگاه مورينيويي هستند.

در مقابل اگر من بپذيرم که با توجه به سير زندگي‌ام همين نقطه‌اي که الان در آن قرار گرفتم، نقطه‌ي بهينه‌اي براي من است، اگر حسرت گذشته و حرص آينده را نخورم و سعي کنم از چيزي که هستم لذت ببرم و البته اگر از ياد نبرم که من هنوز آدم کاملي نيستم و جا براي به‌تر شدن و کسب توانايي‌هاي جديد هنوز هم وجود دارد، آن‌وقت زندگي با تمام سختي‌هاي‌اش براي‌ام شيرين مي‌شود!

بنابراين انتخاب با خود ماست که چطور به‌زندگي نگاه کنيم و چطور زندگي کنيم: زندگي به سبک پپ يا خوزه!؟

پ.ن. با آرزوي پيروزي مجدد مکتب توتال فوتبال بارساي پپ بر مورينيوي خود ـ تخريب‌گر!

نظرسنجي: مهم‌ترين عامل انگيزشي براي شخص شما در کار چيست؟

همان‌طور که به‌تر از من مي‌دانيد تئوري‌هاي مختلفي براي تشريح مکانيسم‌ها و ماهيت انگيزش در محيط کار و زندگي انسان تدوين شده که يکي از بخش‌هاي مهم مباحث رفتار سازماني را تشکيل مي‌دهند؛ تئوري مازلو، نظريه‌ي مديريت X و Y و … از آن سو در سطح زندگي شخصي هم مباحث مختلفي در زمينه‌ي انگيزش شخصي خود در علم روان‌شناسي مطرح شده است. اما تجربه‌ي شخصي من نشان مي‌دهد که همه‌ي اين نظريات، تا وقتي که خود فرد انگيزه نداشته باشد، بي‌معنا هستند. در واقع در انجام هر کاري، چه عوامل انگيزشي بيروني وجود داشته باشند و چه نه، نهايتا خود آدم بايد انگيزش را در خود ايجاد کند. پستي که قبل‌تر در مورد انگيزش دروني بازي‌کنان بارسا نوشته بودم هم بر اين‌که اين موضوع تا چه حد مي‌تواند اهميت پيدا کند و تأثيرگذار باشد، تأکيد داشت.

شخصا در انجام کار، لذت بردن از کاري که دارم انجام مي‌دهم مهم‌ترين عامل انگيزشي براي من است. وقتي اين طور باشد، ديگر نه پول براي‌ام مهم مي‌شود و نه زماني که براي انجام کار صرف مي‌کنم. نه خستگي مي‌فهمم و نه روز کاري و تعطيل سرم مي‌شود (شاهدش همين وبلاگ‌نويسي!) اما اين کافي نيست: قدم بعدي اين است که ببينم از چه کارهايي لذت مي‌برم تا روي آن‌ها تمرکز کنم و به اين ترتيب لذت‌ام از کار و در نتيجه به‌تر کار کردن و موفقيت‌ام را بيشينه کنم.

به‌عنوان يک مشاور، عاشق حل مسئله، پروپزال نوشتن، نوشتن گزارش تحليلي براي شناخت مشکلات سازمان و ارايه‌ي راه‌کار و طراحي سيستم‌ها و وضعيت مطلوب سازمان هستم. در مقابل از شناخت وضعيت موجود، سر و کله زدن با کارشناسان کارفرماها و از آن بدتر جلسات بي‌فايده‌ و وقت‌گير درون و بيرون شرکتي اصلا رضايتي ندارم. کلا هر چقدراز حل مسئله لذت مي‌برم، از نوشتن پاسخ مسئله اصلا دل خوشي ندارم! (البته خوب قطعا در کار مشاوره آن بخشي که دوست ندارم، مبناي اصلي رسيدن به آن بخشي است که عاشق‌اش هستم و اين پارادوکسي است براي خودش که بايد حل‌اش کنم!)

آيا فقط همين عامل کافي است؟ نظر شما چيست؟ براي شما در کار چه چيزي مهم است: خودِ کار، درآمد، راحتي و سختي کار، زمانِ کار، شرايط فيزيکي و رواني محل کار يا عامل ديگر؟ يا شايد همه‌ي اين‌ها کنار هم؟ نظرتان را بنويسيد.

انگيزه‌ي دروني بازيکنان بارسا؛ الگويي براي همه‌ي آدم‌ها

دارم در همين لحظه بازي بارسلوناي شگفت‌انگيز را مي‌بينم که تا دقيقه‌ي 82 هشت بر صفر در خانه‌ي آلمريا پيروز شده. ديدن بازي بارسلونا در تمامي اين چند سال اخير از زماني که پپ گوارديولا مربي اين تيم شده براي من جدا از لذت‌هاي فوتبالي از جهت گرفتن درس‌هاي ره‌بري و حتي زندگي جذاب بوده است! قبلا اين‌جا در مورد درس‌هاي ره‌بري بارسا نوشته‌ام. چيزي که در اين بارسا هميشه شگفت‌انگيز بوده، انگيزه‌ي تمام نشدني بازي‌کنان اين تيم است.  چرا اين‌قدر سطح انگيزه در اين تيم بالاست؟ چه چيز باعث مي‌شود که در مقايسه‌ي بازي صفر ـ صفر با بازي هشت ـ هيچ تفاوت معناداري در انگيزه‌ي بازي‌کنان وجود ندارد؟ من مدت‌ها است دارم به اين موضوع فکر مي‌کنم و به نظرم امشب رازش را کشف کردم!

اين راز بسيار بسيار ساده است اما عملي کردن‌اش است که از عهده‌ي هر ره‌بري و هر انساني برنمي‌آيد: بازي‌کنان بارسا بازي‌کنان توانمندي هستند و اين را باور کرده‌اند. اما فقط باور کافي نيست! علاوه بر آن بازي‌کنان بارسا از توان‌مند بودن‌شان لذت مي‌برند! گفتم که اين نکته بسيار ساده است؛ اما اگر بتوانيم عملا انگيزه‌ي ناشي از آن را در خودمان ايجاد کنيم، آن وقت است که نتيجه‌اش مي‌شود همين نتايج شگفت‌آور بارسا. شايد به‌تر باشد يک توضيح کوتاه بدهم: فرق است بين اين‌که من بدانم که توان‌مند هستم و از توان‌مند بودن‌ام لذت ببرم. خيلي وقت‌ها ما مي‌دانيم که مي‌توانيم فلان کار را خيلي عالي انجام بدهيم؛ اما هيچ وقت سراغ انجام دادن‌اش نمي‌رويم. چرا؟ در عمل براي اين “کار نکردن‌ها” اغلب خودمان را با توجيهاتي مثل نداشتن انگيزه و سود منفعت و … توجيه مي‌کنيم. اما اگر واقعا از اين‌که مي‌توانيم در کاري به‌ترين باشيم لذت ببريم (و باز هم تأکيد مي‌کنم اين متفاوت است با لذت بردن از خودِ کار)، اين مي‌شود بزرگ‌ترين انگيزه‌ي کارهاي آدمي! و همين جا است که تفاوت نابغه‌اي مثل ليونل مسي با نابغه‌ي فوتبال ما يعني علي کريمي معلوم مي‌شود! اگر بخواهم از اين لذت بردن مسي از بازي‌اش تنها يک مثال بياورم رجوع‌تان مي‌دهم به چهار گلي که مسي پارسال در ليگ قهرمانان به آرسنال زد. اگر آن بازي را ديده باشيد (همان بازي که مزدک ميرزايي گفت خدايا از خلقت مسي متشکريم!)، مي‌فهميد که وقتي مي‌گويم مسي از توان‌مندي‌اش لذت مي‌برد منظورم چيست!

بنابراين شايد بد نباشد همه‌ي ما ببينيم در چه کاري از بقيه به‌تريم و بعد هم از اين به‌تر بودن لذت ببريم!

خروج از نسخه موبایل