«از امام رضا (ع) از حقيقت توكل سؤال شـد. فرمود: اين كه جز خدا از كسي نترسي.»
يکي از جالبترين احاديثي است که تا الان شنيده بودم.
«از امام رضا (ع) از حقيقت توكل سؤال شـد. فرمود: اين كه جز خدا از كسي نترسي.»
يکي از جالبترين احاديثي است که تا الان شنيده بودم.
”كار نكردن” خيلي بيشتر از ”كار كردن” بشر را خسته ميكند!
گراتزيا دلددا / الياس پورتولو
در مورد گراتزيا دلددا بهزودي مينويسم. فقط اين نکته را داشته باشيد که اين نويسنده ايتاليايي، دومين برنده زن جايزه نوبل ادبيات است.
اين نظرسنجي را در مورد وضعيت کنوني و تغييرات ساعات فراغت و ساعات کار برادران و خواهران متعهد آمريکايي از دست ندهيد. چند نکته واقعا جالباش براي من:
1- بيشترين زمان فراغت آمريکاييها (تقريبا يک سوم زمان فراغت) به مطالعه ميگذرد. جالبتر از آن نرخ تغييرات اين شاخص در طول 10 سال است که تقريبا ثابت است و کم و زياد شدناش در حدود يکي دو درصد!
2- هر آمريکايي به صورت متوسط 5 ساعت در هفته بيشتر از من و شمايي که طبق قانون کار 45 ساعت در هفته کار ميکنيم، کار ميکند و احتمالا غر هم نميزند چقدر زياد است خسته شدم!
بقيهاش را هم خودتان ببينيد. جالب است.
خوب اين روزها که به سلامتي کلاسهاي فوق ما بعد از يک سال انتظار شروع شدهاند و سر کلاس ميرويم؛ جاي شما خالي. معمولا هر روز ماجراهاي خيلي بامزهاي اتفاق ميافتند که اين ماجراها را از اين پس هر از چند گاهي اينجا مينويسم. اما براي شروع:
ما يک همکلاسي داريم که خيلي فکر ميکند خارجي است (خوب شايد هم هست!) البته زباناش خوب است و سر کلاس زبان تخصصي عين بلبل انگليسي حرف ميزند. اين بنده خدا ظاهرا اينقدر خارجي است که همانطور که من سر کلاس زبان، حرفهاي استاد و بچهها را براي خودم به فارسي ترجمه ميکنم تا بفهمم (!)، ايشان هم صحبتهاي فارسي را به انگليسي ترجمه ميکند تا بفهمد! دو هفته پيش دکتر طبيبيان سر کلاس اقتصاد خرد داشتند راجع به اينکه تئوري چيست توضيح ميدادند. اولاش گفتند بچهها شما نظرتان راجع به اين موضوع چيست. دوست خارجيمان يک هو پريد وسط و گفت: “استاد ببخشيد؛ من دو مفهوم بلدم که در انگليسي به آنها ميگوئيم Theory و Hypothesis. من نميدانم فارسيشان چي ميشه!”
امروز سر کلاس روش تحقيق استاد راجع به بررسي ابعاد يک موضوع صحبت ميکردند که همين دوست خارجيمان دوباره براياش سؤال پيش آمد: “ببخشيد استاد منظورتان از بعد Aspects است؟” استاد هم که جا خورده بودند گفتند: “نه! Dimension است!”
آناتول فرانس: خلاصه تاريخ جهان اين است: مردم به دنيا آمدند، رنج بردند و مردند!
«… ما همه بايد يک بار بميريم. من يکي که شخصا از اين بابت هيچ دل خوشي نداشتهام. اگر آدم بيش از يک بار ميمرد، به آن عادت ميکرد!»
ساندرز ادگار والدس
من هنوز از مرگ دوستام در شوک به سر ميبرم. مرگ او “باور ناپذير” است. او جواني تقريبا هم سن و سال ماها بود و حالا حالاها با زندگي کار داشت …
من اينجا نميخواهم راجع به اين اتفاق بد صحبت کنم. حرفام راجع به خود مرگ است: پديدهاي اسرارآميز و شايد وحشتآور. اول از همه جملهاي را که اول اين پست نوشتهام دوباره بخوانيد. فکر ميکنم يکي از مهمترين مشکلاتي را که ما با مرگ داريم به خوبي بيان کرده: ما نميدانيم مرگ چيست، نميدانيم چگونه ميميريم و نميدانيم که در آن سو چه چيز انتظار ما را ميکشد … اگر معتقد به اديان آسماني باشيم البته پاسخهايي را ميتوانيم از متون ديني پيدا کنيم، ولي چه ميشود کرد با بشري که “عادت کرده” هر تجربه را بايد آزمود! (همان شنيدن کي بود مانند ديدن!)
اگر هميشه حواسمان باشد که ميميريم چه تغييري در زندگيمان ايجاد ميشود؟ انسان خوبي ميشويم؟ گناه و کارهاي بدمان را کنار ميگذاريم؟ يا برعکس، سعي ميکنيم تا ميتوانيم از زندگيمان لذت ببريم؟ جواب من “نميدانم” است!
حتي تصور اين که روزي تو با مرگ روبرو ميشوي غير قابل تحمل است و اين نکتهاي است که باعث فرار ما (منظورم خودم است) از فکر کردن درباره مرگ ميشود! در واقع وقتي نميتوانيم به اين که روزي ميميريم فکر کنيم، تصويري ناخودآگاه در وجودمان تقش ميبندد: من نميميرم! مرگ مال من نيست!
اما وقتي کسي که ميشناسيماش ميميرد دوباره با اين واقعيت عريان روبرو ميشويم که: کل نفس ذائقه الموت … و باز چند روز ديگر فراموشي و اين چرخه همچنان ادامه خواهد داشت تا روزي که نوبتمان برسد و آن وقت شايد حسرت بخوريم که چرا هيچ وقت راجع به آن لحظه خاص فکر نکرديم!
در مورد مرگ به نظر من سه نکته کليدي وجود دارد: در آن لحظه خاص به چه فکر ميکنم؟ چه احساسي خواهم داشت؟ و چه تصويري روبروي چشمان من خواهد بود؟ (خوب البته دين جوابهاي کلي در اين مورد دارد، اما آن لحظه يک تجربه خاص و يگانه انساني اتفاق ميافتد که مخصوص خود من است.) شايد بتوانم فکر کنم و يک مدل ذهني بسازم، اما مدلي که اعتبارسنجياش تنها يک بار ممکن است و آن هم زماني که براي اولين و آخرين بار در آن لحظه خاص قرار ميگيرم به چه کار ميآيد؟
شايد به خاطر همين است که ما سعي ميکنيم به آن لحظه ويژه فکر نکنيم و به جاياش به بعد از مرگ فکر کنيم و بر مبناي تصوري که از آن آينده محتوم داريم زندگيمان را تنظيم کنيم: از ديدگاه يک انسان مذهبي مهمترين پرسش اين است که من بهشتي هستم يا جهنمي (و در نتيجه تلاش براي “خوب زندگي کردن” از ديدگاه معيارهاي ديني) و براي انسانها به صورت کلي دغدغه “جاودانگي” (من در اينجا تفکرات دمخوشي و نيهيليستي را فاکتور گرفتم که اصولا فقط به دنياي قبل از لحظه مرگ کار دارند.)
و اينجاست که انسان تلاش ميکند يا خودش تصويري جاودان بسازد و يا در گوشهاي از عکس جاودان يکي ديگر خودش را جا بدهد؛ (اين نکته کليدي رمان جاودانگي ميلان کوندرا است که من خيلي دوستاش دارم) و اين که چطور آن عکس جاودان را بسازيم و يا در عکس ديگري سرکي بکشيم براي ماندن تا ابد، ماجراي زندگي هر انسان است از ابتدا تا انتها …
و مرگ اينگونه است که بر زندگي ما تأثير ميگذارد، بي آن که خود بدانيم!
ديروز صبح را با خبر مرگ يكي از بهترين دوستان زندهگيام آغاز كردم. خبري كه هنوز هم باور نكردهام. امروز بعدازظهر مراسم ختماش است و من، همچنان بيهوده اميدوارم كه وقتي آنجا رفتم خودش را ببينم …
نميدانم تا به حال در چنين موقعيتي قرار گرفتهايد يا نه. من و اين دوست مرحومام نزديك 9 سال با هم دوست صميمي بودهايم و در چند سال اخير هم با وجود رابطه كمتر، به بودن و دورادور احوالپرسي، دلگرم؛ ولي امروز …
اين خبر بد را كه شنيدم چند فكر به ذهنام رسيد: يكي همان كليشه قديمي كه خدايا جوان بود و چرا و اينها. خوب ما همسن بوديم و هر دو 24 ساله. سالهاي زيادي هنوز مانده بود … اما نكته مهمتري كه بهشدت من را آزار ميدهد اين است كه با مرگ هر انسان، ماجراي زندهگي او نيز به پايان ميرسد. يعني مرگ پاياني است بر هر آنچه كه در زندهگي قصد داريم انجام بدهيم. و همين جا آن نكته كليدي رخ مينماياند كه من را در هم شكسته است: هيچ وقت مرگ را اينقدر نزديك حس نكرده بودم …
شايد من ميتوانستام جاي اين دوستام باشم. تقدير؟ سرنوشت؟ نميدانم. ولي مطمئنام كه بخشي از ماجراي زندهگي من براي هميشه در سال 1387 شمسي متوقف ميماند …
پيتر دراكر: عمر نظامهاي اعتقادي بيشتر از عمر باورها است.
جايي ميخواندم كه خيلي اوقات يك انديشه كه براي سالها غير قابل قبول بوده، كنار گذاشته شده و حتي كسي از آن خبر نداشته به يك باره در قالب ديگري ظاهر ميشود و مورد قبول عمومي قرار ميگيرد. در واقع تناسخ انديشهها درست است و وجود دارد. اين جمله دراكر به شكلي بسيار مختصر اين نكته را بيان ميكند. باور چيزي است كه براي انسان شناخته شده و منشأ عمل است. با كمي فكر به درستي اين جمله پي ميبريم. مثال روشناش را در مكاتب اقتصادي ميبينيم. در حالي كه در يك دوره حدودا 50 ساله بعد از بحران 1930 تفكرات جان مينارد كينز و مكتبش به شدت در سطح جهان پرطرفدار بود، امروز كمتر كسي است كه از دخالت دولت در اقتصاد دفاع كند. اما هنوز مكتب ”كينزي” هنوز زنده است و نفس ميكشد و طرفداران كمي هم ندارد. اين روزها با پديد آمدن بحران مالي جهان دوباره داريم ميبينيم که افکار کينز در حال زنده شدن هستند و دولت باراک اوباما هم برخلاف تبليغات انتخاباتياش در حال افزايش دخالت دولت در اقتصاد است. در داخل کشور خودمان هم که برادران اقتصاددان نهادگرا سالها است دارند همين حرفها را ميزنند.