۱. و من امروز ششم اردیبهشت ماه ۱۳۹۳، بالاخره سی ساله شدم. بههمین سرعت و بههمین سادگی. تغییر همزمان و سادهی دو شماره؛ اما تجربهای عمیق و متفاوت. پایان یک دههی عجیب و جذاب سرشار از شادی و غم و آغاز روزی و دههای دیگر. تولدی متفاوت و جذاب کنار حرم مطهر امام رضا (ع). به فال نیک میگیرمش. 🙂
۲. ده سال قبل همین موقع کجا بودم؟ به چه فکر میکردم؟ از دنیا چه میخواستم؟ چه میکردم؟ اینها شاید چندان مهم نباشد. مهم مسیری است که در طول این ده سال طی کردم. مسیری که با افتخار سرم را بالا میگیرم و میگویم که خوشحالم زندگی من بوده است.
۳. دههی بیست سالگی، سرشار از شادی و محبت بود. شادمانی و لذت ناشی از بودن کنار خانواده و دوستانم. و البته رضایت درونی و شادی از تلاش برای تغییر خودم و دنیا!
۴. دههی بیست سالگی البته دههی تجربه، پیشروی و موفقیت هم بود. دههای مملو از کارها و دستاوردهای بزرگی که روزی آرزوهای بزرگی محسوب میشدند. کار کردن و اثرگذاری و خواندن و نوشتن و یاد گرفتن و یاد دادن!
۵. دههی بیست سالگی غم و درد و رنج هم کم نداشت. از رنج دوری عزیزان تا درد از دست دادن چند نفر از مهمترین آدمهای زندگیام برای همیشه. و البته حسرت و درد ناشی از نرسیدنها و نه شنیدنها.
۶. اما امروز که در اوج رضایت درونی به گذشتهای ده ساله مینگرم و به “زندگی پیش رو” میاندیشم، خوشحالم که کشف کردهام زندگی چیزی جز مجموعهای از انتخابها نیست و شادمانم از اینکه زندگیام را با انتخابهای درست و نادرست خودم ساختهام. زندگی که برای خودم ساختهام و زندگی که برای خودم آن را طی کردهام؛ نه برای دیگران!
۷. امروز میدانم که آنچه مهم است همین است و بس. اینکه هنوز فرصتی ـ هر چند کمتر از قبل ـ برای بودن و کشف کردن و لذت بردن و مهر ورزیدن و تأثیر گذاشتن باقی مانده است. فرصتی برای ساختن “یادگاری که در این گنبد دوار بماند!” زندگی در پیش رو و جاودانگی. حالا وقت شروعی دوباره است. 🙂
پ.ن. پستهای لینکهای هفته و درسهای فوتبال فردا منتشر خواهند شد. 🙂
وقتی سخن از آرزوها و رؤیاهای بزرگ بهمیان میآید، ناخودآگاه ترس و درد هم در وجود آدمی میدوند. ترس از ناشناختهها و درد نشدهها. ترس از دوباره نشدن و طعم تلخ نرسیدن. این وضعیت و این احساس، خودآگاه و ارادی نیست. سرشت بشر اینگونه آفریده شده است. بشری که همواره در ظاهر چشم به گذشته دارد و در باطن همیشه منتظر فردا است؛ البته فردایی که مطمئن است هرگز نمیآید! او فراموش میکند که خالق بزرگ وجود او خود در کتاب آسمانیاش فرموده که: “ما انسان را عجول خلق کردیم!” و صبر، کلید گشایش تمام درهای بسته است.
همهی ما انسانیم. تکتک ما تجربیات تلخ و شیرینی از گذشته و حال داریم. زندگی هم چیزی جدا از همین تجربیات بشری نیست. اصلا تفاوت میان ما با سایر موجودات در همین خودآگاهی در مورد تجربیات زندگی است (و نه احساس که همهی موجودات زنده آن را بهشکلی دارند!) اما این خودآگاهی چه بر روز ما میآورد؟ اصل ماجرا اینجاست.
فکر کردن و تصمیم گرفتن همیشه نیازمند داشتن اطلاعات است. مشکل این است که وقتی به آینده فکر میکنیم، اطلاعاتی در مورد آینده در اختیار نداریم و در نتیجه در مورد آینده براساس تجربیات و اطلاعاتی که داریم، قضاوت میکنیم. و چه کسی است که طعم تلخ غم و درد نرسیدن و نشدن را نچشیده باشد؟ اما آیا میان این سه موقعیت زمانی ـ یعنی گذشته و حال و فردا ـ ارتباط منطقی وجود دارد؟
پاسخ این سؤال هم بلی است و هم خیر. “بلی” از این جهت که مسیر زندگی ما یک زنجیرهی مستقیم است که هر حلقهی آن با حلقههای قبلی در ارتباط است. من بذر دیروز را امروز درو میکنم و کاشتهی امروز را فردا. اما اگر زندگی تا این حد منطقی است، پس چرا اینقدر چالشانگیز است؟
جایی میخواندم که براساس یک تحقیق روانشناسی، مغز انسانها برای قانع شدن در مورد یک موضوع تنها نیازمند سه “حقیقت” (Fact) است. هر موقعیتی در زندگی هم جنبههای مثبت دارد و هم جنبههای منفی. جنبههای منفی معمولا آشکارترند (یا حداقل ذهن ما آسانتر کشفشان میکند!) و ما هم معمولا مثل “گلوم” ـ شخصیت منفیباف کارتون گالیور ـ همیشه میدانیم که قرار است بدترین اتفاق ممکن رخ دهد. اما لحظهای تأمل کنید! زندگی واقعا اینقدر تکراری و آینده تا به این حد تاریک است؟ قبل از ادامهی بحث بگویم که نتیجهی آن تحقیق روانشناسی این بود که برای یک بار هم که شده وقتی با ابهام مواجهید، بهدنبال سه حقیقت مثبت بگردید و نگذارید ذهن منفیبافتان کار خودش را بکند!
وقتی بالاخره به این تصمیم رسیدیم که شیرینی و تلخی گذشته را کنار بگذاریم و به “رؤیای فردا” چشم بدوزیم، این مسئله پیش میآید که این آیندهی زیبا چیست؟ پیش از این دربارهی آرزوهای بزرگ با هم حرف زدیم. گفتیم که آرزوهای بزرگ، همانهایی هستند که در عمق وجودمان به زیبایی و درستی آنها باور داریم؛ اما به جبر زندگی فراموششان کردهایم. حالا که وقت تصویر کردن آینده فرا رسیده، باید آنها را از صندوقچهی دلمان بیرون بکشیم. اما چگونه؟
راهحل این مشکل، کمک گرفتن از فن “کاغذ سفید” است. در دنیای کسب و کار توصیه میشود ساختن یا بازسازی یک کسب و کار را از یک ورق کاغذ سفید شروع کنید. این کار از یک سو باعث میشود تا کارهای اشتباه گذشته را دور بریزید و از سوی دیگر باعث میَشود تا کارها را از روشی جدید پیش ببرید که نتیجهی آن نوآوری و تمایز است و این دو هم که کلید اصلی موفقیت محسوب میشوند!
در زندگی هم همین است. اینکه من به هدفی نرسیدهام، لزوما به معنی اشتباه بودن آن هدف نیست. خیلی وقتها روشهای من برای رسیدن به هدف اشتباه بودهاند و در نتیجه، باید روش کارم را عوض کنم نه اینکه از هدفم کوتاه بیایم! حتی ممکن است هدفم اینقدر کوچک بوده که انرژی و انگیزهی رسیدن به آن را نداشتهام!
فن “کاغذ سفید” بسیار ساده و در عین حال اثرگذار است. کاغذ سفیدی را بهدست بگیر و ترسیم آینده را شروع کن! ذهنت را از اینکه “نتوانستم” و “نشد” و البته “نمیتوانم” و “نمیشود” خالی کن. ترس را کنار بگذار. هر چقدر میتوانی بزرگ و عجیب فکر کن و همهی اینها را روی کاغذ سفیدت بنویس.
چه زیبا سروده است استاد سید علی صالحی عزیز که “من از اندوه آدمی آموختهام که امید عین عبادت است!”
از زمانی که من به اتلتیکو آمدم، به تلاش بازی به بازی برای موفقیت فکر میکردم. همین پیشروی بازی به بازی است که شانسهایی را دراختیار ما قرار داده. با این روند از هیچ تیمی دور نیستیم. بیش از هر زمان دیگری این طرز فکر را تقویت میکنیم؛ ولی بیش از هر چیزی با بحث و صحبت این کار را پیش میبریم. این بحث و گفتگوست که ما را زنده نگاه میدارد.” (دیهگو سیمئونه؛ دربارهی موفقیتهای این فصل اتلتیکو مادرید؛ اینجا)
دیهگو سمیئونه در دوران بازیگریش هم برای هواداران تیمهای رقیب بازیکن محبوبی نبود و امروز در دوران مربیگریش هم همین وضعیت برقرار است! اما چه دوست داشته باشیم و چه نه؛ او تیمی ساخته که یکی از ترسناکترین تیمهای این روزهای اروپا است. تیمی که بارسا را نه با پارک کردن اتوبوس، که با بازی تدافعی منطقی از پای درآورد. تیمی که رئال مادرید و بسیاری دیگر از تیمهای بزرگ اروپا را در بازیهای رو در رو تا مرز استیصال پیش برده است.
اما سیمئونه چه کرده که تیماش تا این حد موفق شده است؟ جدا از تکنیکهای روانشناختی و انرژی و انگیزهای که او همانند دیگر مربیان بزرگ به بازیکنان تیماش میدهد، فلسفهی سادهی مربیگری دیهگو ـ که خودش در جملات بند اول این پست بیان کرده، عامل کلیدی موفقیت است. سیمئونه به زیبایی
۱- برای موفق شدن، لازم نیست یک کار بزرگ را یک دفعه انجام بدهی. اینکه گام به گام پیش بروی و هر لحظه دنبال انجام بهترین کار ممکن باشی، کلید موفقیت است (این یعنی انگیزهی درست.)
۲- اما نباید فراموش کنی که در هر موقعیتی (و بازی با هر رقیبی) باید از استراتژی متفاوتی استفاده کنی. بنابراین فرایند و روش انجام کارها را هم باید گام به گام اصلاح کنی (این یعنی طرح و نقشه یا برنامهی درست.)
۳- اما فقط داشتن انگیزه و برنامهی درست و روش درست کار کردن و البته بهتر کردن و تقویت دائمی سه دو عامل کافی نیست؛ شما باید بتوانید برنامهتان را در عمل پیاده کنید. پس مثل دیهگو سیمئونه و بازیکناناش با تمرین و تلاش، سعی کن در عمل هم همانطوری که دوست داری و فکر میکنی، خوب باشی. چرا که در نهایت آنچه باقی میماند “عملکرد” است و نه “نیت” و “هدف” و “انگیزه”.
فکر میکنم یک عامل کلیدی دیگر هم میشود برای موفقیت اتلتیکو مادرید سیمئونه در نظر گرفت. چیزی که چند فصل است بارسای سابقا افسانهای و عزیز ما را از اوج پایین کشیده است: تداوم. بارسا سه فصل است که فصل را در اوج شروع میکند، در اوج پیش میرود و دست آخر در حساسترین مقطع فصل در یک هفته تمام جامها را از دست میدهد! بنابراین اینکه سیمئونه میگوید باید گام به گام پیش رفت میتواند یک معنی دیگر هم داشته باشد: بهجای اینکه از اوج شروع کنی، از چند پله پایینتر شروع کن تا در نقطهی کلیدی رقابت، بازی را نبازی!
چند روز مانده به عید نوروز دوست عزیزم داوود ترابزاده با من تماس گرفت و من را برای سخنرانی در همایشی بهنام “روز آخر” در مشهد الرضا (ع) دعوت کرد. بیایید توضیحات روز آخر را از سایتش بازخوانی کنیم:
“در این رویداد شما خواهید دانست که چگونه راه خود را بیابید و به سمت رؤیاها و زندگی ایدهآل خود حرکت کنید. افراد متخصص شما را راهنمایی خواهند کرد و دیگران از تجربه خود از تغییر بزرگ در زندگی میگویند. امروز قرار است روز آخر زندگی شما باشد برای خودتان زندگی کنید و برای رؤیاهایتان تلاش کنید. اینجا بهزبان ساده به شما کمک میکنند تا علایق و خواستههای واقعی خودتان را پیدا کنید و به شما راهنمایی میدهند تا در زندگی تغییر دلخواه خود را ایجاد کنید. زندگی شما کوتاهتر از این است که برای دیگران آن را تلف کنید.”
در این همایش امیر مهرانی و آرش میلانی عزیز و من بههمراه چند دوست متخصص دیگر در مورد نگاهمان به “روز آخر” صحبت خواهیم کرد. من دربارهی سه تجربهی دردناک زندگیام صحبت خواهم کرد که زندگی من را برای همیشه متحول کردند. عنوان سخنرانی من “در ستایش لحظهها” خواهد بود.
اگر دوست داشتید در این همایش حضور داشته باشید، میتوانید از اینجا ثبتنام کنید. لطفا توجه هم فرمایید که این همایش در شهر مشهد برگزار میشود.
برای دیدن مطالبی که این پست برگزیدهی آنهاست، میتوانید فید لینکدونی گزارهها را در فیدخوانتان (اینوریدر بهیاد مرحوم گودر!) دنبال کنید.
لینک مطالبی که توصیه میکنم حتما بخوانید، با رنگ قرمز نمایش داده میشوند. ضمنا لینکهایی را که از نظر من تنها خواندن عنوانشان کفایت میکند، با پسزمینهی زرد رنگ نمایش میدهم.
وبلاگها و سایتهای خودتان یا مورد علاقهتان را به من معرفی کنید تا فهرست خواندنیهای من (و البته خود شما!) کاملتر شود.
من مسئولیتی در مورد دزدی محتوا در سایتهای مورد مطالعهام ندارم. اگر چنین اشتباهی صورت بپذیرد، مسئولیت با نویسندهی سایت مورد نظر است. اما لطفا اعتراضتان را برایم بنویسید تا مطلب مورد نظر را از این فهرست منتخب حذفش کنم.
زندگی، سلامت و کار حرفهای:
رشد یا کمال؟ (ابراهیم حیدری؛ در مسیر افق) (عاااااااااااالی! شاید بتوانم بگویم مدتها بود چنین مطلب فوقالعادهای نخوانده بودم. بهترین مطلب چند ماه اخیر!)
“از همان زمانی که اعتمادم را به پروژه والنسیا از دست دادم، تصمیم به جدایی گرفتم. رئیس باشگاه به من دروغهای زیادی گفته. او انگیزههای مرا از میان برد. من فکر میکنم که می شد اوضاعم در والنسیا خیلی بهتر از این باشد؛ ولی بارها حقیقت را از من مخفی کردند. هیچ چیزی در این پروژه سودمند نیست.” (روبرتو سولدادو؛ اینجا در مورد جداییش از والنسیا)
من هیچ تفسیری دربارهی حرفهای سولدادو ندارم؛ جز اینکه ۱۵۰۰% درست است و من حرفهای او را کاملا تجربه کردهام. وقتی فرد دیگر اعتمادی به سازمان محل کارش و مدیران آن ندارد و وقتی هیچ منفعتی در همکاری با سازمان نمیبیند (این منفعت لزوما هم مادی نیست!)، قطعا وقت جدایی از سازمان فرا رسیده است. اگر چه مخاطب اصلی این یادداشت مدیران هستند؛ اما در عین حال فکر میکنم میتواند تلنگری باشد بر تکتک ما تا تعارف را کنار بگذاریم و به جدایی از سازمانی که اعتماد و اعتقاد را از ما دریغ میدارد، فکر کنیم.
بد نیست بدانید این روزها در دنیا پای مباحث برندینگ به درون سازمان هم کشیده شده است. سازمانها با توجه به جنگ بسیار بزرگی که با رقبای خود برای حفظ نیروهای مستعد خود دارند، نیازمند ساخت و توسعهی تصویر زیبا و قابل قبول و اثرگذاری از ماهیت، آینده، کارکرد و عملکرد خود در ذهن نیروهای خود، هم آنها را برای افزایش بهرهوری و انجام وظایف خود بیانگیزانند و هم با ایجاد حس خوب اعتماد و ارزشآفرینی (تجربهی کاربری سازمانی!) آنها را به ماندن برای ساختن آیندهی زیبای سازمان ترغیب کنند. این رویکرد جدید در مدیریت استعدادها برندسازی درونسازمانی نام دارد.
شما بهعنوان یک مدیر چه فکری برای این موضوع کردهاید؟
برای دیدن مطالبی که این پست برگزیدهی آنهاست، میتوانید فید لینکدونی گزارهها را در فیدخوانتان (اینوریدر بهیاد مرحوم گودر!) دنبال کنید.
لینک مطالبی که توصیه میکنم حتما بخوانید، با رنگ قرمز نمایش داده میشوند. ضمنا لینکهایی را که از نظر من تنها خواندن عنوانشان کفایت میکند، با پسزمینهی زرد رنگ نمایش میدهم.
وبلاگها و سایتهای خودتان یا مورد علاقهتان را به من معرفی کنید تا فهرست خواندنیهای من (و البته خود شما!) کاملتر شود.
من مسئولیتی در مورد دزدی محتوا در سایتهای مورد مطالعهام ندارم. اگر چنین اشتباهی صورت بپذیرد، مسئولیت با نویسندهی سایت مورد نظر است. اما لطفا اعتراضتان را برایم بنویسید تا مطلب مورد نظر را از این فهرست منتخب حذفش کنم.
کلاهقرمزی امسال هم مثل سالهای اخیر مهمان عید خانههای ما بود. کنار هم کلاهقرمزی را دیدیم و خندیدیم و لذت بردیم (و البته طبق معمول بغض هم کردیم بهیاد روزهای دور کودکی …) مجموعهی کلاهقرمزی ۹۳ برای من جذابیت دیگری هم داشت. امسال سعی کردم از زاویهی دید برندسازی شخصی به این برنامه و عروسکهایاش دوستداشتنیاش نگاه کنم. بیایید با هم نگاهی بیاندازیم به ۵ اصل کلیدی ساخت برند شخصی بهروایت کلاهقرمزی:
۱- آقای کلاه قرمزی! (تعیین هویت متمایز): تکتک شخصیتهای کلاهقرمزی دارای هویت متمایزیاند که آنها را حتی در حضور دیگران، به چشم میآورد. هویت هر یک از شخصیتها را میتوان در یک واژهی کلیدی خلاصه کرد. دیگر فامیل دور را نمیتوان از “در” جدا تصور کرد. خود کلاهقرمزی را با “بیآلایشی”ش بهیاد میآوریم و پسرعمه زا را با “شیطنت”هایش. گابی همیشه “گرسنه” است. و مهمتر از همه پسرخالهی “بامرام”است!
اگر بهدنبال ساختن یک برند شخصی موفق و متمایز هستیم، نقطهی شروع ما انتخاب هویتی متمایز برای خودمان است. این هویت باید بیهمتا باشد، بهسادگی در ذهنها بماند و بهیاد آورده شود و مهمتر از همه با شخصیت و ویژگیهای فردی و شخصی ما همخوانی داشته باشد. البته کلاهقرمزی به ما نشان میدهد لازم هم نیست که این هویت / نام برند حتما بازتابندهی ویژگیهای کلیدی آن هویت / برند باشد.
مثال: برای من در این چند سال که از عمر “گزارهها” میگذرد، خطاب قرار گرفتن با نام “آقای گزارهها” تجربهی جالبی بوده است!
۲- که با این “در” اگر در بند در مانند! (تثبیت هویت متمایز برند): این مصرع فامیل دور احتمالا معروفترین دیالوگ کلاهقرمزی است. اگر تصور کنیم که تخصص فامیل دور “در” است، آنوقت این شعر معنادارتر میشود. فامیل دور هویت خود را بهخوبی شکل داده و در این چند سال شکل داده است. حالا همهی ما با شنیدن نام او بهیاد یک موجود واقعی یکتا میافتیم! تکتک شخصیتهای کلاهقرمزی دارای این هویت تثبیت شده هستند. اما چطور میشود این کار را برای برند شخصی خود انجام بدهیم؟ سؤالات زیر را از خودتان بپرسید:
الف ـ عناصر اصلی برند شخصی من کداماند؟ (فامیل دور: علاقه به در، بیحوصلگی، توان بالا در مربیگری و هدایت دیگران و …)
ب ـ عنصر کلیدی برند شخصی من چیست؟ (برای فامیل دور قطعا این عنصر “در” است!)
ج ـ داستان من چیست؟ (عناصر اصلی برند شخصی من در بستر یک داستان مشخص کنار هم در بستر زمان / مکان قرار میگیرند و برای من تاریخچهای از زندگی، تصویری از آنچه امروز هستم و آنچه میخواهم باشم میسازند!)
در طراحی برند شخصیتان فراموش نکنید که داستان برند شما نباید فقط شامل ویژگیها و فعالیتها و دستاوردهای زندگی حرفهایتان باشد. همینطور نباید داستان شما فقط موفقیتهایتان را به دیگران نشان دهد. یک داستان جذاب برند شخصی، تصویری کامل را از یک انسان واقعی خاکستری با تمام نقاط قوت و ضعفاش و تمامی علاقههایاش تصویر میکند! (ذوقزده شدن ببعی از دیدن سوپراستاری مثل شهاب حسینی را مقایسه کنید با تلاش برخی از ما برای بیتفاوت نشان دادن خودمان در موقعیتهای مشابه.) باز هم نباید فراموش کنید که برند شخصی باید بهصورت مثبت تعریف و طراحی شود و نه با نفی و انکار و ساز مخالفزنی!
۳- اوری بادی لیسن اند ریپیت (فریاد زدن داستان برند): وقتی داستان برند شخصی ساخته شد، وقت این است که برند شخصیمان را فریاد بزنیم. بزرگترین و بهترین طراحی برند شخصی دنیا هم بدون مخاطب کوچکترین ارزشی ندارد. بنابراین باید
الف ـ کشف کنید مخاطبان برند شخصی شما چه کسانی هستند. (درس از کلاهقرمزی امسال: اغلب مخاطبان مجموعه بچههای دههی شصت و قبل از آن هستند!)
ب ـ روش تعریف داستانتان را برای این مخاطبان طراحی کنید (استفاده از واژهها، تصاویر، خاطرهها و … مشترک و بهیادماندنی و تحریک احساس آدمها کلیدیترین روش این کار است که ببعی و نوستالژیها و عشق و علاقههایش بهترین نماد آن است!)
ج ـ دادزن شوید! حالا وقتش رسیده که بیرون بروید و با صدای بلند به همه بگویید که هستید. فراموش نکنید که برای موفقیت در اجرا و نیازمند تأکید مداوم بر عناصر کلیدی برند شخصیتان، پشتکار و مأیوس نشدن و ادامه دادن و البته صبر کافی هستید.
۴- مهمه؟ مهمه؟ مهمه؟ (توجه به جزئیات): این دیالوگ جیگر هم باید بهیاد ما بیاورد که جزئیات همیشه مهماند اما نادیده گرفته میشوند. بارها اتفاق افتاده است که یک اشتباه بسیار کوچک باعث نابودی یک برند شخصی بسیار بزرگ شده است (ماجرای نابودی برند لانس آرمسترانگ افسانهای یادتان هست؟) بنابراین از جزئیات در طراحی و اجرای برند شخصی هیچوقت غافل نشوید!
۵- من الان چطوریام؟ (خودارزیابی): هیچکس از اشتباه در امان نیست. هیچکس نمیتواند برنامهها و نقشههایش را کامل و دقیق پیاده کند. و البته همیشه هم تعریفی که من از خودم و عناصر برند شخصیام و حواشی این برند دارم درست نیست. بنابراین هر از گاهی لازم است با “خودارزیابی” کشف کنم که من کجا هستم، کجا باید باشم و چرا آنجا هستم / نیستم؟ حالا وقت شروع دوباره است! فراموش نکنید که در برندسازی شخصی “هر کجا هستم باشم” هیچ معنایی ندارد.
پ.ن. از آقای طهماسب و آقای جبلی برای ساختن مجموعهی دوستداشتنی و همیشه جذاب و لذتبخش کلاهقرمزی از صمیم قلبم سپاسگزارم و به تمام عوامل خلاق این برنامه خسته نباشید میگویم. شمارش معکوس برای ما دیدن قسمتهای بعدی “آقای قرمزکلاه” در قلب ما آغاز شده است!
“مورینیو ضمن ستایش از ادن آزارد ستارهی جوان بلژیکی تیمش گفت: من میخواهم که او مسئولیت بیشتری برعهده بگیرد و جاهطلبتر باشد. وقتی یک بازیکن معمولی هستید، باید خوشحال باشید که خوب بازی میکنید؛ اما وقتی یک بازیکن خیلی خوب هستید، باید کیفیتتان را به نمایش بگذارید. وقتی یک استعداد عالی هستید، نمیتوانید آن را هدر بدهید. من تلاش میکنم تا این جاهطلبی و مسئولیت را به این بچه بدهم تا بهتر و بهتر شود و خودش را بازی به بازی بیشتر نشان بدهد.” (اینجا)
خوزه مورینیو در چند جملهی فوق تحلیل جالبی از عناصر مورد نیاز برای ساختن یک برند شخصی موفق ارائه داده است. حرفهای کسی که یکی از قویترین برندهای شخصی روزگار ما را دارد در مورد ساختن برند شخصی حتما شنیدنی و مفید است. از نظر مورینیو برای ساختن یک برند شخصی موفق به سه عامل کلیدی نیاز است:
۱- شایستگی: آنچه مورینیو از آن به “استعداد” یاد کرده، در حالت کلیتر شایستگی نام دارد. استعداد یک امر خدادادی است که البته میتواند پرورش داده شود (مثلا قدرت بدنی را در دنیای فوتبال در نظر بگیرید)؛ اما شایستگی معمولا اکتسابی است. بنابراین استعداد شما میتواند شایستگی شما باشد؛ اما برعکسش برقرار نیست! شایستگی کلیدیترین عامل در ساخت و توسعهی برند شخصی است. شما باید حداقل یک شایستگی متمایز داشته باشید و در آن عالی در قیاس با رقبا و همتایانتان عالی باشید تا بتوانید برند شخصی خود را روی آن شایستگی بنا کنید.
۲- نمایش: بزرگترین شایستگی دنیا هم بدون نمایش یافتن بههیچ دردی نمیخورد. بنابراین شما لازم است شایستگی خودتان را ابتدا در عملکردتان به دنیا عرضه کنید و سپس کیفیت بالای عملکردتان را بهکمک ابزارهای برندسازی شخصی (که در آینده در مورد آنها هم برای شما خواهم نوشت) به دنیا و جامعهی مخاطبان هدفتان بنمایانید!
۳- روحیه: با نشستن و غصه خوردن بابت نشدنها هیچ شدن و رسیدنی در کار نخواهد بود. شما باید در تمامی مسیر زندگیتان برای تحقق اهدافتان دارای انرژی و روحیهی مبارزهطلبی برای مبارزه با ناامیدیها و موانع مسیر باشید. مورینیو بهخوبی به دو جزو بسیار کلیدی در ساختن و داشتن روحیه اشاره کرده است:
الف ـ جاهطلبی: پذیرش اینکه میشود و باید بشود و من میتوانم و مهمتر از همه … میخواهم!
ب ـ مسئولیتپذیری: پذیرش اینکه این مسیر زندگی شخصی و شغلی من است و کنترل آن در دستان من است نه دیگران و نه شرایط محیط بیرونی.
این سه عامل کلیدی را برای ساختن برند شخصیتان فراموش نکنید!