گزاره‌ها (۲۸۴)

زندگی، هرگز منصفانه نیست و نخواهد بود؛ هر چند حداقلْ نسبت به مرگ، انصاف بیش‌تری دارد!

ویلیام گلدمن؛ نویسنده‌ی آمریکایی

ره‌گذارِ شبِ انتظار …

زین راه اگر شب، گذری داشته باشد
امید ندارم سحری داشته باشد

بازی‌چه‌ی تقدیر نخواهم شد از این پس
شاید که به دست‌ش تبری داشته باشد

خوش می‌گذرد باد از این دشت کویری
خوش باد که از تو خبری داشته باشد …

آن‌قدر که من منتظرم، هیچ کسی نیست
چشمان به در منتظری داشته باشد

هرگز مطلب آخر این قصه‌ی جان‌سوز
پایان غم انگیزتری داشته باشد

بی‌چاره شد آن مرد که از مرگ بترسد
خوشبخت که بر نیزه سری داشته باشد …

عبدالرحیم سعیدی راد

معامله‌ی دریغ …

رسیده‌ام به زمانی که فرصت گله نیست
نه فرصت گله، حتی مجال حوصله نیست

اگرچه این دو، گذرگاه درد و درمان‌اند
مرا نیازِ گذشتن، ز هر دو مرحله نیست

بهارها نرسیده ز باغ می‌گذرند
سخن ز شوق بهار و نسیم و چلچله نیست

چه ذهن‌ها که گرفتار طرح مسئله‌اند
یکی از این همه درگیر حل مسئله نیست

مقایسه به تعادل نمی رسد، هرگز
به جز قیاس دو مجهول، در معادله نیست

زمانه، قصه‌ی تکرار جنگ اضداد است
تقابل همه اضداد، جز مجادله نیست

محل دادوستدهاست، جای جای جهان
به جز دریغ، سرانجام هر معامله نیست

مگر که فاصله‌ها را به عشق بسپاریم
که بین عاشق و معشوق، هیچ فاصله نیست …

بهمن رافعی

گزاره‌ها (۲۸۲)

بعضی از آدم‌ها، متوسط، زاده می‌شوند. بعضی دیگر هم با تحمل مرارت بسیار، به افتخار «متوسط بودن» نائل می‌شوند. اما گروهی دیگر هم هستند که در تمام زندگی، به‌دنبال «متوسط شدن» می‌دوند!

جوزف هلر؛ نویسنده‌ی معاصر آمریکایی

حرفه‌ای‌ها (۲۶): ژوئل دیکر

شما درجايى نوشتيد كه مردم اغلب فكر مى‌كنند نوشتن يك رمان با يك ايده شروع مى‌شود. درحالى‌كه نگارش يك رمان بيش از هرچيز با تمايل آغاز مى‌شود. آيا اين روش شخصى شما براى ديدن چيزهاست؟

بله، دقيقا همينطور است. من خوانندگانى را ملاقات كرده‌ام كه به من مى‌گويند: من يك ايده دارم، ده صفحه نوشتم، اما ديگر نمى‌توانم به نوشتن ادامه بدهم، پس آن‌ها فاقد اين اصل اساسى يعنى ميل به نوشتن هستند. اگر اين ميل وجود داشته باشد، مى‌توانيم در حرفه نويسندگى به همه‌چيز برسيم.

شما با رمز و راز به نوشتن يك رمان ادامه مى‌دهيد و اين بسيار جالب است؛ اشتياق يا ميل به نوشتن و سپس يك داستان شكل مى‌گيرد. آيا اين روش شما براى نوشتن رمان است؟

اگر تمايل به نوشتن داريد، كافي است چون بقيه‌اش به‌راحتى مى‌آيد. وقتى شروع به نوشتن كتاب مى‌كنم، نيازى به دانستن داستان ندارم. درواقع، اين عامل باعث پيشرفت زيادى مى‌شود و حتى بعضى اوقات مجبورم كه از كل معابر عبور كنم تا بتوانم در زمانى كه مناسب من نيست، بنويسم.

به‌طوركلى، ايده‌اى كه فكر مى‌كنيد براى تبديل آن به يك رمان مناسب است، چه زماني است؟

وقتى به آخر كتاب مى‌رسم! اين جادوى نوشتن است، تا زمانى كه راضى نباشيد مى‌توانيد به عقب برگرديد و دوباره بنويسيد. اين مانند يك خانه با فوندانسيون يك طبقه و غيره نيست، كه بايد براى ساختن از ابتدا شروع كرد، ادبيات دقيقا برعكس است و اين همان چيزى است كه من دوست دارم.

شرايط لازم براى اينكه شما شروع به نوشتن كنيد چيست؟

بيش از همه به آرامش و تمركز احتياج دارم. مثلا هرگز در يك كافه نخواهم نوشت. ممكن است اتفاقى رخ دهد كه وقتى در بعضى از تحولات گير مى‌افتم براى الهام‌گرفتن به آن نگاه مى‌كنم، اما هرگز براى نوشتن آن اقدام نمى‌كنم. بايد در جا و مكان خودم باشم. نمى‌دانم چرا ولى اين‌طورى است. فقط پشت ميزم كار مى‌كنم.

(از گفت‌وگوی منتشر شده در روزنامه‌ی آرمان ملی با ژوئل دیکر، نویسنده‌ی سوئیسی؛ این‌جا)

جنون امید …

به‌جای این‌که در شب‌های من خورشید بگذارید
فقط مرزی میانِ باور و تردید بگذارید

اگرچه چشم‌های‌م کور شد مثل صدف، اما
به‌جای قطره‌های اشک، مروارید بگذارید

همیشه باد در سر دارم و هم‌زاد مجنون‌م
به جای باد در «فرهنگِ عاشق» بید بگذارید

همین که عشق من شد سکّه‌ی یک پولِ این مردم
مرا بر سفره‌های هفت سینِ عید بگذارید!

خیالی نیست، دیگر دردهای‌م را نمی‌گویم
به روی دردهای کهنه‌ام تشدید بگذارید

ببخشیدم! برای این که بخشش از بزرگان است
خطاهای مرا پای خطای دید بگذارید!

گرفته ناامیدی کلّ دنیای مرا، ای کاش
شما آن را به نام کوچک‌م «امّید» بگذارید!

 

امید صباغ‌نو

زندگی منهای روزمرگی (۱۷): ایکاروس در عصر فضا

وقتی هر ارزشی را از انسان گرفتی و به جای آن چیزی که بیارزد ندادی، حرفی برای گفتن نمی‌ماند. زمانی، گُلی چون نرگس، وجودی بود، داستانی داشت، روحی در آن زندگی می کرد، عشق بود، زندگی بود. امروزه همان گل ـ و هر چیز دیگر چون او ـ مقداری کربن است، اتم است، مولکول! برای مقداری کربن و هر کوفت و زهرمار دیگر چه می‌خواهی بسازی؟ به او می‌خواهی چه بگویی؟ زمانی ایکاروس به طرف خورشید رفت و هم‌چنین کیکاووس خودمان مورد قهر خدایی قرار گرفت، پرهای‌ش سوخت… بسیار خوب. امروزه گاگارین به آسمان صعود کرد، پرش نسوخت یا پر نداشت تا بسوزد. سر و مر و گنده برگشت!

(از نامه بهمن محصص به سهراب سپهری؛ این‌جا)

دل‌م گرفته از این سقف‌های بی‌روزن …

هوا کبود شد، این ابتدای باران است
دلا دوباره شبِ دل‌گشای باران است

نگاه تا خلأ وهم می‌کشاندمان
مرا به کوچه ببر، این صدای باران است

اگرچه سینه‌ی من شوره‌زار تنهایی است
ولی نگاه ترم، آشنای باران است

دل‌م گرفته از این سقف‌های بی‌روزن
که عشق ره‌گذر کوچه‌های باران است

بیا دوباره نگیریم چتر فاصله را
که روی شانه‌ی گل، جای پای باران است

نزول آب، حضور دوباره‌ی برگ است
دوام باغچه در های‌های باران است

زنده‌یاد سلمان هراتی

گزاره‌ها (۲۸۰)

تنها راه شناختن محدودیت‌های «دنیای ممکن‌ها»، گذشتن از مرز این دنیا و ورود به «دنیای غیرممکن‌ها» است.

آرتور سی. کلارک؛ نویسنده‌ی بزرگ ادبیات علمی ـ تخیلی

یک سینه سخن دارم، این بار که می‌آیم!

در دست گلی دارم، این بار که می‌آیم
کان را به تو بسپارم، این بار که می‌آیم

در بسته نخواهد ماند، بگذار کلیدش را
در دست تو بسپارم! این بار که می‌آیم!

هم هرکس و هم هرچیز، جز عشق تو پالوده است
از صفحه‌ی پندارم، این بار که می‌آیم

خواهی اگرم سنجی! می سنج که جز مهرت
از هر چه سبک‌بارم، این بار که می‌آیم

سقف‌م ندهی باری، جایی بسپار، آری
در سایه‌ی دیوارم، این بار که می‌آیم

باور کن از آن تصویر، آن خستگی، آن تخدیر
بی‌زارم و بی‌زارم، این بار که می‌آیم

دیروز بهل جانا! با تو همه از فردا
یک سینه سخن دارم، این بار که می‌آیم!

به‌احترام ۷۴ سالگی شاعر عشق و غزل، زنده‌یاد حسین منزوی. روح طوفانی‌ش در آرامش باد.

خروج از نسخه موبایل