معرفي کتاب: شرکت سهامي حيوانات

اين پست کمي (!) طولاني است ولي لطفا هم خودتان بخوانيد و هم به مديران‌تان بدهيد که بخوانند؛ چرا که ايده‌هاي مديريتي ساده و در عين حال بسيار مهمي را مطرح مي‌کند (نکات جالب‌ براي خودم را بولد کرده‌ام.)

شرکت سهامي حيوانات يک رمان مديريتي است؛ داستاني که در آن نويسندگان سعي مي‌کنند تا در قالب تمثيل، اصول کلي اداره‌ي سازمان‌ها را براي خواننده بيان کنند. پيش از هر چيز اسم کتاب خواننده را به خود جلب مي‌کند، اسمي که کاملا اثر جاويدان جورج اورول نويسنده‌ي انگليسي قرن بيستم در نقد سوسياليسم و کمونيسم (به‌ويژه از نوع روسي‌اش) ـ يعني قلعه‌ي حيوانات ـ را به خاطر مي‌آورد. جالب است که در مطالعه‌ي کتاب هم کاملا اين حدس تقويت مي‌شود که نويسندگان کتاب‌شان را براساس همان ايده‌ي اورول نگاشته‌اند؛ با اين تفاوت که اين بار ديگر خبري از توتاليتاريسم خوکي (!) نيست و يک خوک خيرخواه و باهوش با همکاري ديگر حيوانات موفق مي‌شود براساس اصول اوليه‌ي مديريت و البته بر بستر يک اقتصاد رقابتي، توطئه‌هاي انسان‌ها را ناکام بگذارد و کشتي مزرعه‌ي گودي را به ساحل نجات برساند. تقريبا اغلب شخصيت‌هاي کتاب معادلي براي شخصيت‌هاي مشابه‌شان در قلعه‌ي حيوانات هستند؛ از جمله مو که معادل ناپلئون (خوک بدطينت قلعه‌ي حيوانات) گرفته شده يا اسب بارکش و بز پيري که در هر دو قصه حضور دارند؛ هر چند رفتارشان با يکديگر متفاوت است (فقط گوسفندهاش نبودند متأسفانه!)

همه چيز از آن‌جا آغاز مي‌شود که گودي ـ صاحب مزرعه ـ که ديگر پير و ناتوان شده است، تصميم‌ مي‌گيرد که خود را بازنشست کند و براي استراحت به خانه‌ي سالمندان برود. از آن‌جايي که او فرزندي و وارثي ندارد، تصميم مي‌گيرد که اداره‌ي مزرعه را به حيوانات بسپارد. و در اين ميان خوکي خردمند به نام مو زمام امور را به‌عنوان مدير مزرعه در دست مي‌گيرد و قصه از همين جا آغاز مي‌شود. در اين ميان فردي سوداگر به نام بيگز هم هست که مي‌خواهد به هر قيمتي که شده مزرعه را از حيوانات بقاپد و با تأسيس يک مرکز تجاري، سود سرشاري را به جيب بزند. بنابراين مو هم وظيفه‌ي اداره‌ي مزرعه را به دوش مي‌کشد و هم بايد فکري براي مقابله با ترفندهاي بيگز بکند.

مو تصميم مي‌گيرد اصول اداره‌ي مزرعه را ياد بگيرد. در طي داستان با مو در رشد قابليت‌هاي مديريتي و دانش او همراه هستيم و در خلال همين همراهي، ما نيز اصول مديريت را ياد مي‌گيريم. به نظرم جزئيات داستان چندان اهميتي ندارند و تنها ايده‌هاي مديريتي مطرح شده مهم هستند. بنابراين در اين گزارش تنها به ذکر ايده‌هاي مديريتي بيان شده در فصل‌هاي مختلف کتاب اکتفا مي‌شود:

فصل اول: مو معتقد است: مديريت يادگرفتني است! (ص 14) و تجارت يعني محصول را به قيمتي بالاتر از قيمت تمام شده‌ي خودمان بفروشيم. (ص 14)

فصل دوم: مو تمامي کتاب‌هاي بيزينسي موجود در بازار را مي‌خرد و مشغول مطالعه‌ي آن‌ها مي‌شود. نتيجه اين‌که: در تجارت، راه‌برد مهم‌ترين چيز است (ص 19)، کتاب‌هاي پرفروش مديريت در عمل کاربردي ندارند؛ چون پيشنهادات آن‌ها با يکديگر متناقض است! (ص 19) مو شروع به کار روي يک طرح تجاري مي‌کند که البته به نتيجه‌اي هم نمي‌رسد ]آيا واقعا هم لازم است!؟[ (ص 21) در مزرعه تنها يک نفر از شغل‌اش راضي است و آن هم مترسک است هر چند او هم بعدا با تلقين دشمن‌اش يعني يک کلاغ دچار نارضايتي مي‌شود! بايد توجه کرد که کارکنان سازمان ويژگي‌ها و توانايي‌هاي مختلفي دارند و شغل هر کس بايد با توانايي‌هاي او سازگار باشد (مثلا مترسک بعدا تصميم‌ مي‌گيرد که مثل مرغ‌ها تخم بگذارد و مو هم چون مديري مردمي است مي‌پذيرد!) (ص 29) استرس شغلي موضوعي مضر براي سلامت روحي و جسمي کارکنان است و البته امنيت شغلي هم اهميت بسيار زيادي دارد (ص 30)

فصل سوم: مدير ارتباطات سازمان بايد کسي باشد که روابط عمومي خوبي داشته باشد (به همين دليل در مزرعه خروس براي اين پست انتخاب مي‌شود!؛ ص 31) مديران متفاوت طرح‌ها و برنامه‌هاي مختلفي را براي يک سازمان واحد تهيه مي‌کنند. در هر حال موفقيت يا شکست سازمان به طرح و برنامه‌ي مديريت سازمان وابسته است. کارکنان با تغيير مخالفند؛ چون فکر مي‌کنند باعث شکست آن‌ها و در سطحي بالاتر سازمان مي‌شود (صص 32 و 33) براي موفقيت مديريت بايد سازماندهي را انجام دهد. سه حوزه‌ي کاري اصلي هر سازمان عبارتند از: مديريت امور اداري، مديريت عمليات (که شامل تحقيق و توسعه يا R&D نيز مي‌شود) و بازاريابي و فروش. (صص 34 و 35) رضايت شغلي يعني اين‌که فرد به کاري که از آن لذت مي‌برد گماشته شود و مهارت‌هاي لازم براي انجام آن کار هم به او ياد داده شود. (ص 38) احساس کارکنان در مورد نحوه‌ي اداره‌ي شرکت مهم است؛ چرا که بهترين راه براي ساده‌تر کردن اداره‌ي شرکت فراهم کردن آسايش بيش‌تر براي افراد است. بنابراين بايد ببينيم: 1- فرد چه کاري را دوست دارد؛ 2- واقعا براي چه کاري مناسب است؟ تا فرد مناسب را به نقش مناسب تخصيص دهيم. اسم اين کار طراحي شغل است. (صص 39 تا 41) يکي ديگر از وظايف مديريت تمرکز بر رشد فردي کارکنان است (ص 42) که براي آن از ارزيابي 360 درجه استفاده مي‌شود (ص 43.) مشاغل سازمان دو دسته‌اند: مديريتي (که کار خط‌مشي‌گذاري، برنامه‌ريزي، هدايت، نظارت و تأمين منابع را انجام مي‌دهند) و کارگري (که کارها را انجام مي‌دهند!) (ص 43) براي تصدي هر شغل بايد معيارهاي احراز شغل تعيين شود. (ص 44) رشد عمودي و غني‌سازي شغلي براي ايجاد رضايت شغلي ضروري است (ص 44) همه‌ي کارکنان از حداقل حقوقي برابر برخوردارند؛ بايد دستمزد متناسب با کار به افراد پدراخت شود. (صص 45 و 46) تعيين دستمزد بايد براساس ماهيت شغل و عملکرد افراد باشد (ص 47)

فصل چهارم: براي موفقيت سازمان، مديريت بايد وضعيت موجود را بشناسد و سپس با برنامه‌ريزي، سازمان‌دهي مجدد و تأمين منابع به سمت وضعيت مطلوب گام بردارد (ص 61) هر چه افراد بيش‌تر از قابليت‌هاي خود استفاده کنند، امکان موفقيت آن‌ها ـ و بالتبع سازمان ـ بيش‌تر مي‌شود. (63) فلسفه‌ي پرداخت دستمزد براساس سنوات خدمتي آن است که هر کس کاري را بيش‌تر از بقيه انجام داده باشد، بهتر از همه مي‌فهمد آن کار را چگونه بايد انجام داد. (ص 64) هر فردي لزوما همه‌ي قابليت‌هاي مديريتي را ندارد؛ ولي مي‌تواند با تمرين و ممارست به تعدادي از آن‌ها دست يابد. (ص 65) براي انتصاب افراد به سمت‌ها، بايد علاوه بر نتايج حاصل از ارزيابي‌ها، تجربه، تحصيلات، مهارت‌ها و استعدادهاي طبيعي، توانايي راهبري و نيازهاي سازمان را نيز در نظر گرفت. (ص 69) رضايت شغلي تنها به علاقه‌ي فرد به شغل‌اش و تناسب توانايي‌ها و مهارت‌هاي‌اش با شغل نيست؛ فرد نياز دارد که شغل‌اش در سازمان به رسميت شناخته شود و براي او اعتبار و احترام را به دنبال داشته باشد. (ص 71) اطلاع‌رساني درون‌سازماني انگيزهبخش است. (ص 75)

فصل پنجم: براي موفقيت سازمان، داشتن چشم‌اندازي از وضعيت آينده ضروري است. ( ص 77) بايد نام مناسب و متناسبي براي واحدهاي سازماني در نظر گرفته شود. (ص 77) طوري ديگران را مديريت کنيد که دوست داريد شما را مديريت کنند. (ص 78) مديران سبک‌هاي مختلفي براي رهبري دارند. (ص 81) به‌عنوان يک مدير بايد کار را براي زيردستان‌تان دقيقا تعريف کنيد. (ص 81)

فصل ششم: هرگز به دوم بودن رضايت ندهيد. (ص 96) هر کس بايد بهترين کارمند ممکن باشد. (ص 102) ناتواني مانع از پيشرفت کار نمي‌شود؛ بلکه بايد ضعف‌ها را شناسايي و آن‌ها را برطرف کرد. (ص 107) سيستم آموزشي بايد: 1- متناسب با نيازهاي شغلي افراد باشد؛ 2- نقاط قوت‌ آن‌ها را تقويت و نقاط ضعف را از بين ببرد؛ 3- آموزش باغث ارتقاي شغلي و افزايش رضايت شغلي افراد شود.

فصل هفتم: قدرت شرکت به اندازه‌ي قوت ضعيف‌ترين مورچه‌ي آن است. (ص 111) فرد براي احراز يک سمت، بايد دانش، مهارت و يا استعداد لازم را داشته باشد. (ص 126)

فصل هشتم: آن‌چه مي‌کني و آن کسي که هستي زندگي‌ات را تعيين مي‌کند. (ص 132) همه در سازمان به کمک يکديگر نياز دارند؛ صرف‌نظر از اين که چقدر قدرت دارند. (ص 138)

سخن آخر: در صورت استفاده‌ي صحيح نظرسنجي‌ها ابزار مديريتي بسيار خوبي هستند. اما اول بايد به دقت تعيين کرد که مديريت چه اطلاعاتي را نياز دارد و با استفاده از نظرسنجي‌هاي خلاصه و مربوط اين اطلاعات را فراهم کرد. (ص 149) بايد بر مهارت‌هايي تمرکز شود که امکان آموختن و توسعه‌ و کسب آن‌ها وجود داشته باشد. (ص 150) مهم نيست که شخص چه سمتي، بالا يا پايين داشته باشد؛ زيرا فقط درست انجام دادن کارها است که اهميت دارد. (ص 150)

شرکت سهامي حيوانات؛ نوشته‌ي: کنيث توکر و واندانا آلمان؛ ترجمه‌ي: دکتر سهراب خليلي شوريني؛ انتشارات انديشه‌هاي گوهربار

پ.ن. اين مطلب نتيجه‌ي يک تمرين تحويلي دانشگاهي است!

12 باور يک رئيس خوب

قبلا در اين‌جا توصيه‌هايي را براساس تجربه‌ي خودم در کار کردن براي مديران نوشتم. امروز در وبلاگ‌هاي هاروارد به اين مطلب برخورد کردم که جالب بود. 12 باور يک رئيس خوب؛ گزاره‌هايي که رؤساي خوب هم‌واره در مورد آن‌ها مي‌انديشند و رؤساي بد حتي ياد آن‌ها هم نمي‌افتند! اين هم آن 12 باور خوب:

1. من درک کاملي در مورد اين‌که کار کردن براي من چه احساسي در آدم‌ها ايجاد مي‌کند، ندارم (واقعا هم خيلي از مديران ندارند که ما کارشناساي طفلکي را اين‌قدر اذيت مي‌کنند!)

2. موفقيت من ـ و زيردستان‌ام ـ به شدت به چيزهاي آشکار و اين دنيايي وابسته است؛ نه ايده‌ها و روش‌هاي جادويي، مبهم يا فوق‌العاده.

3. داشتن اهداف جاه‌طلبانه و خوب تعريف شده ضروري است؛ اما فکر کردن زياد به آن‌ها هم بي‌فايده است. شغل من مستلزم تمرکز بر پيروزي‌هاي کوچکي است که به افراد من اجازه مي‌دهد هر روز پيشرفت اندکي در کار داشته باشند.

4- يکي از مهم‌ترين و در عين حال سخت‌ترين وظايف شغلي من تلاش براي حفظ  توازن حساس و شکننده‌ي بين زيادي سخت‌گير بودن و زيادي آسان‌گير بودن است (مدير بايد اقتدار داشته باشد اما در حد معقول‌اش. بعضي از مديراني که من ديده‌ام چه در برابر زيردست خودشان و چه در برابر بالادستان‌شان و بدتر از آن در حوزه‌ي مشاوره در برابر کارفرما هميشه با ملايمت برخورد مي‌کنند تا کسي ناراحت نشود. همين مي‌شود که خيلي وقت‌ها چيزهايي به آن‌ها تحميل مي‌شود که …)

5. شغل من خدمت کردن به‌عنوان سپر انساني زيردستان‌ام است؛ سپري که افرادم را از تجاوزهاي خارجي، حواس‌پرتي و دست زدن به کارهاي احمقانه وهم‌چنين تحميل حماقت خودم به آن‌ها در امان نگاه دارد.

6. من بايد اين‌قدر اعتماد به نفس داشته باشم که در جاي‌اش به ديگران بفهمانم که رئيس کيست و در عين حال، آن‌قدر فروتن باشم که بدانم گاهي اوقات هم ممکن است اشتباه کنم.

7. من مي‌خواهم از بر حق بودن خودم دفاع کنم و در عين حال، حرف ديگران را در مورد در اشتباه بودن‌‌ام بشنوم؛ و اين رفتار را به زيردستان‌ام نيز بياموزم.

8. يکي از به‌ترين آزمايش‌هاي کيفيت ره‌بري من و سازمان‌‌ام اين است: “بعد از اين‌که آدم‌ها اشتباه مي‌کنند چه رخ مي‌دهد؟”

9. نوآوري براي هر گروه و سازماني حياتي است. بنابراين وظيفه‌ي من تشويق افرادم براي توليد و آزمودن همه نوع ايده‌ي جديد است. با اين حال کمک به آن‌ها براي حذف ايده‌هاي بدي که ايجاد کرده‌ايم و البته اغلب ايده‌هاي خوب (و حفظ چند ايده‌ي بسيار خوب) نيز جزو وظايف من است.

10. بدي از خوبي قدرت‌مندتر است. بنابراين خيلي مهم‌تر است که نقاط منفي سيستم (و در اين‌جا سازمان) را حذف کنيم تا اين‌که بر خوبي‌هاي آن تکيه کنيم.

11. “چطور کارها را انجام مي‌دهم” به همان اندازه‌ي “چه کارهايي انجام مي‌دهم” مهم است.

12. من به دليل قدرت بيش‌ترم نسبت به ديگران، استعداد تبديل شدن به يک آدم احمق بي‌احساس (و نفهميدن اين موضوع!) را دارم.

نکات جالبي است که خيلي‌هاي‌شان (4، 6، 7، 10 و 11) به درد کارشناسان و حتي همه‌ي افراد در زندگي شخصي‌شان (از جمله زندگي خانوادگي) مي‌خورد. باور شماره‌‌ي 10 هم که خودش يک ايده‌‌ي بسيار جالب است براي بهبود سيستم‌ها که شايد بعدا گسترش‌اش بدهم.

توصيه‌هايي به مديران از زبان يک کارشناس

چند روز پيش مطلبي ترجمه کردم در مورد نحوه کار کردن با يک مدير بد. حالا در اين پست مي‌خواهم براساس تجربه خودم در اين چند سال توصيه‌هايي را براي مديران از زبان يک کارشناس بنويسم. در واقع در اين پست مي‌خواهيم ببينيم مديران چه کارهايي را به‌تر است انجام دهند و چه کارهايي را نه. طبعا اين نوشته براساس مباحث رفتار سازماني و اصول ارتباطي نوشته نشده و ادعايي هم در مورد علمي بودن ندارد. صرفا مجموعه‌اي است از تجربيات من در مورد کار کردن به‌عنوان يک کارشناس و دقت در رفتارهاي مديراني که با آن‌ها  کار کرده‌ام و مطالبي که اين‌ور و آن‌ور خوانده‌ام. خوب برويم سر اصل مطلب:

1- ياد بگيريد که چطور درست تصميم بگيريد و مسئوليت تصميم‌تان را هم به‌عهده بگيريد: براي اولي مهم‌ترين و اصلي‌ترين راه ياد گرفتن اصول روان‌شناسي تصميم‌گيري و شناخت خطاهاي تصميم‌گيري است. حتي اگر مدير نيستيد ياد گرفتن اين مباحث از نان شب براي‌تان واجب‌تر است! (بعضي‌هاي‌اش را در ادامه مي‌نويسم.) دومي هم بيش‌تر يک تعهد اخلاقي است.

2- هيچ وقت يک تصوير ثابت از فرد در ذهن‌تان نسازيد: آدم‌ها هر روز تغيير مي‌کنند. از آن بدتر اين است که شما در روزهاي کار اول فرد يا براساس يک عملکرد نسبتا خوب يا حتي عالي در يک مقطع زماني تصويري بسازيد و بخواهيد هميشه بر مبناي آن در مورد فرد قضاوت کنيد. (حالا توهم زدن در مورد فرد را فاکتور گرفتم!) حواس‌تان باشد آدم‌ها نقاط ضعف و قوت دارند. هنر شما به‌عنوان مدير استفاده اثربخش از نقاط قوت آدم‌ها است و بازخور دادن در مورد نقاط ضعف فرد است.

3. هيچ وقت احساسات را در تصميم‌گيري دخالت ندهيد: از اين يکي بيش از هر چيزي در دوران کاري‌ام ضربه خورده‌ام. احساس شما در مورد من کارشناس، احساس شما در مورد يک موضوع يا احساس شما در مورد فرد ديگر ربطي به تصميمي که مي‌خواهيد بگيريد ندارد. خيلي روراست مي‌گويم که بيش‌ترين نمودش اين است که وقتي فردي بايد سازمان را ترک کند و شما دل‌تان به حال‌اش مي‌سوزد؛ چون ممکن است دودش به چشم همه برود و تنها يک نفر قرباني نشود (همان چيزي که احسان اين‌جا نوشته.)

4. هميشه براي دريافت خروجي کار فرد با توافق خودش زماني را مشخص کنيد: اگر اين کار را نکنيد، ممکن است هيچ وقت خروجي را نگيريد! ترجيح شخصي من اين است که در اين فاصله زماني مديرم مدام از من نپرسد که کار به کجا رسيد.

5. انتظارات‌تان چه از نظر رفتاري و چه از نظر کاري به صورت شفاف براي فرد مشخص کنيد و مطمئن شويد فرد منظورتان را دقيقا درک کرده است: من نمي‌توانم بپذيرم مديري که با ايشان کار مي‌کنم بدون اين‌که به من بگويد از من چه مي‌خواهد، از من ايراد بگيرد که شما آن‌جوري که من مي‌خواهم نيستي.

6. مختصر و مفيد حرف بزنيد! لازم نيست يک موضوع را از هزار ديدگاه مختلف توضيح دهيد يا براي‌اش صد تا دليل بياوريد. ساده و مؤثر و کوتاه حرف بزنيد! حوا‌س‌تان باشد که طرف مقابل‌تان هم از درک و شعور برخوردار است!

7. در انتخاب واژه‌هاي‌تان دقت کنيد: گاهي يک واژه از نظر شما اشکالي ندارد، اما در عمل عکس‌اش رخ مي‌دهد! اين موضوع خيلي حساس است. پيشنهاد مي‌کنم براي درک اين موضوع ادبيات داستاني را خيلي دنبال کنيد تا بتواني موقعيت‌هاي مختلف مواجهه انسان‌ها با يکديگر را به‌تر درک کنيد.

8. ادب آداب دارد: باور کنيد ياد گرفتن و عمل کردن به اصول ابتدايي آداب معاشرت اصلا بد نيست!

9. بين آدمي که خوب کار مي‌کند و بقيه فرق بگذاريد و اجازه بدهيد همه اين را بفهمند: بدون شرح!

10. نقد عملکرد کنيد و نه نقد شخصيت: نقد شخصيت رفتار تهاجمي فرد و نهايتا دعوا را در پي دارد!

11. ياد گرفتن اصول علمي مديريت: هر چند شايد مديران براساس نظريه مهارت‌هاي سه گانه مديريت براساس سطح سازماني‌شان نياز به سطوح متفاوتي از مهارت فني، انساني و نظري دارند؛ اما اين بدان معنا نيست که نبايد از اصول و ابزارهاي مديريت سر در بياورند. به‌ خصوص در يک شرکت مشاوره مديريت، آشنايي علمي با مديريت ضروري است. پس به‌روز بودن را فراموش نکنيد!

12. هيچ وقت پشت کارشناس‌تان را در برابر کارفرما يا افراد بالادست خالي نکنيد: باور کنيد کوچک‌ترين حمايت شما، در عملکرد افراد زيردست شما بسيار تأثيرگذار است.

13. يادتان باشد که فقط شما زندگي شخصي و مشکلات آن را نداريد: زيردستان‌تان هم زندگي خارج شرکت دارند. البته اين به معناي آن نيست که به افراد اجازه دهيد هميشه هر ضعف، اشتباه يا تأخيري را به بهانه مسائل شخصي توجيه کند.

14. مرز صميميت و رفتار حرفه‌اي را براي زيردستان‌تان مشخص کنيد: يکي از عوامل اصلي پاره‌پاره شدن سازمان و ايجاد گروه‌هاي غيررسمي همين است.

فعلا همين‌ها به ذهن‌ام مي‌رسد. اگر چيز ديگري به ذهن‌ام رسيد همين‌جا اضافه مي‌کنم.

خروج از نسخه موبایل