سينما

40 پست

از میان گفتگوهای نافه‌ی شماره‌ی یک (۳) (عباس کیارستمی)

این هم بخش‌هایی از گفتگوی امید روحانی با عباس کیارستمی درباره‌ی رونوشت برابر اصل:

ـ تراژدی سرنوشت بشر است … این تراژدی بشری است که آدم‌ها هم‌دیگر را نمی‌فهمند و وقتی از دست می‌دهند باز معنای‌اش این نیست که فهمیده‌اند بلکه می‌کوشند از دست داده‌ها را دوباره به دست بیاورند. مثل قماربازی که در یک کازینو می‌بازد اما ادامه می‌دهد چون تلاش می‌کند باخت‌اش را جبران کند و به همین دلیل دوباره از دست می‌دهد و این یک بار اتفاق نمی‌افتد … تراژدی سرنوشت بشری است، بشر کاری نمی‌تواند بکند. اگر نشانه‌ی بدبینی مفرط من نباشد، دارم می‌گویم که محتوم است. فهم این‌که ناگزیر یا محتوم است گاهی کمک می‌کند که مصایب آن را به‌تر تحمل کنیم …

ـ می‌کوشم از از هر حدس و گمان و آینده‌نگری فرار کنم. به فردا فکر نمی‌کنم. رؤیابافی نمی‌کنم. به دلیل شرایط سنی‌مان البته می‌طلبد که کمی رؤیابافی کنیم چون من، دست کم، آدم گذشته نیستم. گذشته را که گذشته می‌دانم و حال را هم که داریم از دست می‌دهیم، بنابراین، واقعیت این است که تنها چیزی که برای‌مان می‌ماند همین آینده است، رؤیاست …

دوست داشتم!
۱

مری و مکس: افسانه‌ی شیرین دوستی

ام‌روز قطع بودن اینترنت یک توفیق اجباری بود برای دیدن انیمیشن استثنایی مری و مکس. بعد از مدت‌ها بی‌حوصلگی نشستم و این کار استثنایی آدام الیوت را که در ستایش‌اش بسیار خوانده بودم را دیدم. مری و مکس از آن داستان‌هایی دارد که آدم نمی‌تواند موقع تماشای‌اش جلوی ریختن اشک‌های‌اش را بگیرد. از آن داستان‌هایی که این روزها تقریبا همه‌ی ما فراموش‌شان کرده‌ایم؛ داستان‌هایی درباره‌ی دوستی و محبت و انسانیت و از همه مهم‌تر: بخشش!

اتفاق‌ها در داستان مری و مکس اصلی‌ترین نقش را بازی می‌کنند؛ مهم‌ترین‌اش همین است که دو آدم تنها در دو نقطه‌ی بسیار دور از هم روی کره‌ی زمین به صورت اتفاقی با هم دوست می‌شوند: یک دوستی ساده و خالص و دوست‌داشتنی!  مکس آدم تنهایی است که هیچ دوستی ندارد و ورود مری به زندگی‌اش برای‌اش در حکم یک معجزه است (همین یکی دو ماه پیش اتفاقی در زندگی من افتاد که با دیدن مکس حسابی با او همذات‌پنداری کردم!) اما مکس این‌قدر در تنهایی‌اش فرو رفته که حتی فکر کردن به تنها نبودن برای او که آدم بسیار پراسترسی است (این هم یک شباهت دیگرش با من!) غیرقابل هضم است! و این نقطه‌ی شروع داستانی است که پر است از تصاویر انسانی و احساسات پاک و فراموش نشدنی.

در این‌جا قصد نوشتن درباره‌ی داستان فیلم را ندارم؛ چرا که تمام لذت‌ این فیلم در دیدن‌ و کشف لحظه‌ لحظه‌ی ماجرای مری و مکس در گذر سال‌ها است. تنها چند دیالوگ شاه‌کار فیلم را انتخاب کرده‌ام که این‌جا بنویسم و البته همه‌ی آن‌ها هم از زبان مکس هستند:

ـ من برای هیچ کس تهدیدکننده نیستم؛ البته جز خودم!

ـ مردم اغلب مرا در سردرگم می‌کنند، با این حال تلاش می‌کنم نگذارم نگرانم کنند …

ـ دوستی واقعی در قلب‌ها احساس می‌شود نه در چشم‌ها …

ـ Love Yourself first

ـ من تو را می‌بخشم چون آدم کاملی نیستی؛ درست مثل خود من. هیچ آدمی کامل نیست.

خلاصه‌ی داستان مری و مکس این است: هم‌دیگر را دوست داشته باشیم و بالاتر از آن، یاد بگیریم که به وقت‌اش هم‌دیگر را ببخشیم.

دوست داشتم!
۰

نشانه‌ها

این فیلم کوتاه ۱۲ دقیقه‌ای با نام نشانه‌ها (Signs)، با وجود کوتاه بودن‌اش یکی از به‌ترین فیلم‌هایی است که به عمرم دیده‌ام. عاشقانه‌ی عجیب دو جوان در میان سرگیجه‌های دایمی یک شهر شلوغ، که چگونه از راه دور و از طریق چند نشانه‌ی ساده هم‌دیگر را می‌یابند و به لطف امید و ایمان به هم‌دیگر، دست آخر به هم می‌رسند.

فیلم چند نقطه‌ی عطف بسیار جالب دارد: یکی جایی که اتاق دختر عوض می‌شود و پسر ناامیدانه به دنبال او می‌گردد، دیگری وقتی دوباره دختر را یک طبقه بالاتر پیدا می‌کند (و چقدر خنده‌های هر دوشان دیدنی است!) و دیگری صحنه‌ی آخر و وصال عاشق و معشوق!

دیدن این فیلم را از دست ندهید.

پ.ن. لینک دانلود فیلم مستقیم است و نیازی به فی*لتر*شکن نیست.

دوست داشتم!
۹

نگاهی به “هیچ”

امروز بالاخره بعد از چند هفته که به دلایلی نمی‌شد، فیلم “هیچ” را به تماشا نشستم. من کار قبلی عبدالرضا کاهانی ـ یعنی بیست ـ را ندیده‌ام بنابراین نمی‌توانم “هیچ” را با آن مقایسه کنم. فعلا هم خیلی حوصله نقد نوشتن ندارم؛ پس براساس نگاه خود کاهانی، در این‌جا “نگاه‌”‌هایی دارم به این فیلم:

۱- راست‌اش بیش از هر چیز نگاه عجیب کاهانی به مردان جامعه برای‌ام جالب بود که به شکلی غریب با حرف‌های این روزهای خانم شادی صدر هم‌سویی داشت! مردانی که یا بظی‌غیرت‌ و بی‌عرضه‌اند (عادل ـ احمد مهران‌فر) یا بی‌تفاوت نسبت به دنیای دیگران (نادر ـ مهدی هاشمی) یا در ظاهر غیرتی و مرد خانواده هستند و در خلوت‌شان دنبال فیلم “نرم” (!) و از آن بدتر همین که بوی پول به مشام‌شان رسید سریعا دنبال تجدید فراش می‌روند!

۲- زنان فیلم هم جملگی زنانی مظلوم و درد کشیده هستند که تحت ظلم و ستم بی‌پایان مردها قرار دارند. در این میان لیلا (نگار جواهریان) که دختری تقریبا امروزی و مستقل است وصله ناجوری است میان زنان داستان!

۳- نگاه به شدت اغراق‌آمیز کاهانی به زندگی پایین‌ترین سطوح جامعه را ـ به‌ویژه در سطح گفتار و رفتار ـ اصلا دوست نداشتم. به نظرم اغراق و نگاه کاریکاتوری هم بالاخره حدی دارد که از آن بالاتر، داستان را غیرقابل باور می‌کند. و این یکی از نقایص عمده داستان “هیچ” است.

۴- شروع و میانه داستان “هیچ” از آن داستان‌های کاروری است که آخرش آدم به خودش می‌گوید: خوب که چی؟ اما از نظر من پایان‌بندی داستان هیچ اصلا خوب نیست. یکی از دلایلی اصلی که “به همین سادگی” میرکریمی را دوست داشتم پایان باز داستان‌اش بود. اما کاهانی یک پایان به شدت تلخ و در عین حال باز را انتخاب کرده است؛ در حالی که من وقتی “نادر” شناسنامه و دفترچه بانک به دست از خانه خارج شد، فکر کردم داستان تمام شده است (و به‌ترین نقطه پایان هم همین‌جا بود.) اما یک اشکال دیگر در این پایان‌بندی به ظاهر روشن وجود دارد: اگر پایان فیلم، باز نیست چرا تماشاگر فقط فرجام یکتا (باران کوثری) را در فیلم می‌بیند؟ از آن بدتر این‌ سؤال است که چرا در خانواده‌ای از قشر پایین و سنتی جامعه که در آن نشانه‌های غیرت‌مندی به شدت مشاهده می‌شود (تذکرات مکرر مادر خانه یعنی عفت به دخترش لیلا در مورد حجاب را به یاد بیاورید)، وقتی اعضای خانواده شب به خانه می‌آیند و غیبت‌ دخترشان را می‌بینند، هیچ واکنشی نشان نمی‌دهند؟ اصلا من نمی‌فهمم براساس چه منطقی لیلا نامزدش را از خود می‌راند و به راحتی هر چه تمام‌تر بدون توجه به تلاش‌های مادر و برادرهای‌اش، برای امرار معاش به تن‌فروشی روی می‌آورد؟ از آن گذشته چه بر سر محترم (پانته‌آ بهرام) که شوهر هوس‌ران‌اش او را از خانه بیرون کرده می‌آید؟

براساس همین سؤال‌های بی‌پاسخ است که من واقعا منطق داستان “هیچ” را نفهمیدم. شاید منظور کارگردان همانی بوده که جایی از فیلم عفت می‌گوید: “هیچ” نداشتن خانواده عفت در اول فیلم با “هیچ”  نداشتن‌شان در آخر فیلم از زمین تا آسمان متفاوت است! (نقل به مضمون)

۵- چقدر تعداد صحنه‌هایی که در حالت عادی در سینمای ایران شاید ۱۰ درصدش هم قابل نمایش نیست در این فیلم زیاد بود. تأکید چند باره بر خاموش کردن چراغ‌ها در شب توسط هم‌سران چند خانواده مختلف فیلم (!)، تعبیر فیلم “نرم” (که من نفهمیدم چرا معادل آن واژه معروف گرفته شده است) و بازی کردن صابر ابر با موهای نامزدش لیلا فقط چند نمونه بود! کاهانی هم مثل ده‌نمکی رانتی دارد؟

۶- بازی‌های بازی‌گران واقعا عالی است؛ مخصوصا مهدی هاشمی، مهران هاشمی (بیک) و به‌ویژه پانته‌آ بهرام (محترم) که واقعا استثنایی است (درآوردن لکنت‌زبان “محترم” واقعا فقط کار بازی‌گری چون خانم بهرام بود.) تصویربرداری کار ـ مخصوصا استفاده از کرین در لوکیشن بسیار کوچک فیلم ـ نیز بسیار عالی بود. موسیقی کارن همایون‌فر هم بسیار خوب بود.

۷- خانه‌ای که لوکیشن فیلم بود واقعا دوست‌داشتنی بود. حسرت چنین خانه‌ای را دارم …

دوست داشتم!
۱

به رنگ ارغوان؛ به رنگ عشق!

۱. دیدن یک فیلم ملودارم از ابراهیم حاتمی‌کیا به اندازه کافی عجیب و غریب است؛ چه برسد به این‌که بستر داستان، یک مجادله ضد اطلاعاتی باشد!

۲. دقت در جزئیات. هیچ وقت تا به حال ندیده بودم حاتمی‌کیا در فیلم‌های‌اش تا این حد به جزئیات دفت کرده باشد؛ جزئیاتی که هر کدام‌شان برای به یاد ماندنی کردن فیلم کافی هستند:

– اسم مأمور اطلاعاتی: شهاب ۸ (شهاب هستم بالاخره!!!)

– عوض شدن عنوان نامه‌ها: از هو القادر تا هو القاضی و تا هو الحبیب …

– عوض شدن تصویر پس‌زمینه لپ‌تاپ شهاب ۸: از تصویر قبرستان تا تصویر صفحه شطرنج (این یکی وقتی آمد که عنوان گزارش هو القاضی بود. من از خیلی‌ها پرسیدم به این نکته دقت نکرده بودند. از همه شاهکارتر بود!) و تا تصویر خود ارغوان.

– دقت در روابط میان دانشجویان: دانشجویان حاتمی‌کیا همانی هستند که باید باشند؛ بدون به یاد‌آوری آن کلیشه‌های همیشگی؛

– بازی محمد اینانلو در نقش رئیس دانشگاه (لازم به یادآوری است که اینانلو نماد چییست؟)

۳. آرمان‌گرایی: مگر می‌شود فیلمی از حاتمی‌کیا ببینیم و آرمان‌گرایی هم در آن نباشد؟ دیدن اعتراض دانشجویان به تخریب جنگل‌های “سبز” (هر چند فیلم ۵ سال پیش ساخته شده) در جای خودش بسیار دیدنی و جذاب بود!

۴. شخصیت‌پردازی فوق‌العاده: ورود تک‌تک شخصیت‌های اصلی به داستان در تعامل با شخصیت اصلی فیلم است. این‌که حاتمی‌کیا این‌قدر در دادن اطلاعات در مورد شخصیت‌ها امساک می‌کند و ما هر شخصیت را با تنها یک تصویر ـ تصویری که در همان لحظه ورود شخصیت به فیلم برای‌مان ساخته می‌شود ـ می‌شناسیم؛ به نظرم باعث دوست‌داشتنی‌تر شدن شخصیت‌ها شده است: تصویر ما از هر شخصیت در همان اولین نگاه، یک مابه‌ازای واقعی را در دنیای اطراف‌مان به یاد می‌آورد و همین است که باعث می‌شود با وجود اطلاعات کمی که فیلم در مورد آن‌ها به ما می‌دهد، به طور کامل با آن‌ها همذات‌پنداری داشته باشیم. شخصیت‌های فیلم به خاطر معمولی بودن‌شان دوست‌داشتنی هستند. یک استثنا در این زمینه خود شهاب ۸ است؛ جالب است که تا آخر فیلم هم هنوز هیچ چیز در مورد شهاب ۸ نمی‌دانیم و در عین حال او، محبوب‌ترین شخصیت فیلم برای من است. چرا؟ چون “شجاعت تغییر” داشت! (هر چند این‌جا محتوای تغییر هم مهم است!)

۵. و اما مهم‌ترین جاذبه فیلم: غوغای عشق! شهاب ۸ نماد آن آدم‌های خشنی است که از زندگی، هیچ نفهمیده‌اند. شهاب ۸ با کشف عشق است که تازه می‌فهمد زندگی‌اش را واقعا باخته است … حرف‌های محسن در مورد دامی که عشق به ارغوان می‌نهد، تصویرهایی که حاتمی‌کیا از عجز و لابه شهاب ۸ به درگاه خداوند وقتی که می‌فهمد عاشق شده نشان‌مان می‌دهد، حرف‌های پدر ارغوان وقتی از دخترش حرف مِی‌زند؛ همه تصاویری دل‌نشین را جلوی چشم ما می‌گذارند: این‌که عشق راز هستی و تنها راه نجات است!

۶. از نقطه نظر فنی این، به‌ترین فیلم حاتمی‌کیا است؛ حتی به‌تر از فیلم‌هایی که بعد از آن ساخته است. کارگردانی دقیق و حساب شده خود حاتمی‌کیا و از آن به‌تر، تصویربرداری عالی و تدوین فوق‌العاده‌‌‌ای که ریتمی بسیار مناسب به فیلم می‌دهد.تدوین فیلم به نظر من یک نمونه مثال‌زدنی است.

۷. بازی بازی‌گران فیلم هم بسیار عالی است: حمید فرخ‌نژاد مثل همیشه باورپذیر و دوست‌داشتنی است، خزر معصومی در اولین تجربه بازی‌گری‌اش عالی است و کوروش تهامی هم بسیار به‌تر از سایر نقش‌آفرینی‌هایی است که من از او دیده‌ام.

۸. در تمام مدت فیلم داشتم به این فکر می‌کردم که چرا حاتمی‌کیا باید چنین فیلمی را بسازد!؟ و البته به هیچ نتیجه‌ای هم نرسیدم.

۹. به رنگ ارغوان هنوز تر و تازه است؛ انگار نه انگار که ۵ سال پیش ساخته شده. علت‌اش مشخص است: “رنگ عشق” هیچ گاه کهنه نمی‌شود. این، یکی از ماندگارترین آثار ابراهیم حاتمی‌کیا است؛ محبوب‌ترین فیلم‌ساز ایرانی من!

دوست داشتم!
۰

زندگی دو گانه ورونیک

دیشب “” اثر بزرگ را دیدم. فیلمی دیگر در ستایش زندگی که این بار هم به سبک خاص استاد، یکی دیگر از مهم‌ترین پرسش‌های فلسفی بشر در طول تاریخ‌اش را مطرح می‌کند: به راستی زندگی ما حقیقت است یا مجاز؟ من واقعی‌ام یا کس دیگری واقعیت است و من سایه او هستم؟‍ این‌ها سؤالاتی است که “زندگی دو گانه ورونیک” قصد مطرح کردن آن‌ها را دارد و طبق معمول سایر آثار کیشلوفسکی پیدا کردن جواب‌اش به عهده من و شمای بیننده است.

از لحاظ بصری، این یکی از به‌ترین فیلم‌هایی است که من تاکنونن دیده‌ام. قاب‌بندی‌های کیشلوفسکی در این فیلم حیرت‌انگیز است؛ قاب‌بندی‌هایی که بیش از هرچیز اولین فیلم سه گانه رنگ‌ها و به‌ترین آن‌ها ـ یعنی آبی ـ را به یاد می‌آورند و به اعتقاد من در بسیاری جاها چشم‌نوازتر هستند: قاب‌هایی که اغلب با نور سبزی کم‌رنگ  رنگ‌آمیزی شده‌اند و در آن‌ها زاویه دید دوربین به شکلی بسیار عجیب و غیرمعمول  یک نقاشی رنگارنگ را به سبک خاص کیشلوفسکی نمایش می‌دهد.

بازی ایرنه ژاکوب ـ همان دخترک فیلم قرمز ـ در این‌جا هم بسیار چشم‌گیر است؛ به‌ویژه در یک سوم ابتدایی فیلم که ما داریم زندگی ورونیکا ـ همزاد سرخوش لهستانی ورونیک فرانسوی ـ را می‌بینیم. بازی ژاکوب به خوبی حس حیرانی و سرگشتگی کاراکتر فیلم را به نمایش می‌گذارد؛ این‌که به راستی کدام یک از این دو حقیقی است: ورونیکا یا ورونیک؟

اگر این فیلم را دیدید حتما از موسیقی طبق معمول استثنایی زیبگنیو پرایسنر ـ آهنگ‌ساز همیشگی فیلم‌های کیشلوفسکی ـ غافل نشوید که مثل سه گانه رنگ‌ها، این‌جا هم موسیقی جزیی از فیلم است.

در تمام مدت تماشای فیلم این شعر فروغ در ذهن‌ام تکرار می‌شد که:

«ای بسا من گفته‌ام با خود

زندگی آیا درون سایه‌هامان رنگ می‌گیرد؟

یا که ما خود سایه‌های سایه‌های خویشتن هستیم؟»

به نظرم این شعر به زیباترین شکل ممکن خلاصه این شاه‌کار کیشلوفسکی را بیان می‌کنند.

دوست داشتم!
۰

اورسون ولز این نابغه بی‌استعداد

شماره ویژه پاییز مجله فیلم (که من تازه بعد از یکی دو ماه فرصت کرده‌ام مطالعه‌اش کنم)، شماره‌ای خواندنی و واقعا دوست‌داشتنی است. اما در میان مطالب جذاب این شماره تا این‌جایی که من خوانده‌ام “گفت‌وگوی آندره بازن و چالز بیچ با اورسون ولز” با عنوان “من یک نابغه بی‌استعدادم؟” از همه دل‌نشین‌تر بوده است؛ جایی که ولز درباره چیزهای متفاوتی ـ از دل‌تنگی‌های‌اش گرفته تا دیدگاه‌های‌ تئوریک‌اش نسبت به سینما ـ سخن گفته است. برخی از جملات ولز برای من به‌عنوان یک شیفته سینما آن‌ قدر شورانگیز بودند که به نظرم رسید آن‌ها را این‌جا بنویسم تا حداقل در خاطر خودم ثبت شوند:

ـ من شیفته فیلم‌هایی هستم که با این‌که به یک خط داستانی تکیه داده‌اند، از آن گونه‌هایی نیستند که به شما می‌گویند «ببینید، این حقیقت است، این زندگی است»، ولی در اجرای ایده‌های‌شان فردیت خالق اثر را می‌بینید.

ـ کارگردانی هنر نیست. دست بالا یک دقیقه‌اش در روز هنر است. این یک دقیقه بدجوری سرنوشت‌ساز است ولی به ندرت اتفاق می‌افتد. تنها وقتی که می‌توانی کنترل فیلم را به تمامی در دست بگیری موقع تدوین است.

ـ تصویرها مهم‌اند ولی به تنهایی کافی نیستند، چون فقط یک نمای تصویری‌اند. آن‌چه مهم است طول هر نما است و چیزی که در پی هر نما می‌اید. فصاحت در زبان سینما در اتاق تدوین شکل می‌گیرد.

ـ تلویزیون بیش از آن‌ک در پی غنای یک فرم تصویری باشد، از ایده‌ها سرشار است. حرفی که در یک زمان کم در تلویزیون می‌زنید ده برابر بیش‌تر از سینما اثر می‌کند چون با مخاطبان محدود سر و کار ندارید؛ و بالاتر از همه این‌که در تلویزیون برای گوش‌ها سخن می‌گویید. تلویزیون از همان ابتدا سینما را هم به ارزش و کارایی واقعی‌اش واقف می‌سازد و واداراش می‌کند تا حرف بزند، چون برای تلویزیون فقط آن‌چه نشان می‌دهد مهم نیست، بلکه آن‌چه می‌گوید مهم‌تر است و این‌گونه که دشمنی واژه‌ها با سینما دیری نمی‌پاید و سینما فقط یک حامی می‌شود بریا واژه‌ها. حقیقتش این است که تلویزیون تنها یک رادیوی مصور است!

ـ [آیا مردم به تلویزیون کم‌تر از سینما توجه نمی‌کنند؟] توجه‌شان به تلویزیون بیش‌تر است. چون بیش از آن‌که تلویزیون را نگاه کنند، به آن گوش می‌دهند. بینندگان تلویزیون یا گوش می‌کنند یا نمی‌کنند ولی مهم نیست که چقدر کم گوش می‌کنند. مهم این است که توجه‌شان بیش‌تر است چون مغز هنگام شنیدن بیش‌تر از هنگام دیدن درگیر است. موقع گوش کردن نیاز دارید فکر کنید ولی نگاه کردن یک تجربه حسی است؛ زیباتر و شاعرانه‌تر است و توجه، نقش کم‌تری در آن دارد.

ـ گاهی بهترین راه برای انجام دادن کاری که به آن عشق می‌ورزیم این است که از آن دوری کنیم و سپس به سراغش بیاییم. مثل یک داستان عاشقانه است. می‌توانید پشت در اتاق محبوب‌تان به انتظار بنشینید تا اجازه دهد داخل شوید. هرگز در را به روی‌تان نخواهد گشود، پس بهتر آن است رهایش کنید و بروید. روزی به سراغ‌تان خواهد آمد …

و آخری که بسیار دردناک است: “تنها فیلمی که از ابتدا تا انتهایش را خودم نوشتم و تا پایان کار حمایت شدم همشهری کین بود.” این‌که ولز با همین تک فیلم برای همیشه در تاریخ سینمای جهان ماندگار شد، این افسوس را به وجود می‌آورد که کاش حداقل او می‌توانست یک فیلم دیگر را به این شکل بسازد … (هر چند همشهری کین فیلم محبوب من نیست، ولی خوب در شاهکار بودنش تردیدی ندارم.)

دوست داشتم!
۰

کتاب‌خوان

در این تعطیلات بالاخره پس از مدت‌ها انگیزه فیلم دیدن را در خودم بیدار کردم و نشستم فیلم کتاب‌خوان () ـ ساخته و با بازی حیرت‌انگیز (که به حق اسکار به‌ترین بازی‌گر نقش اول زن امسال را برای‌اش به ارمغان آورد) ـ را نگاه کردم.

فیلم را می‌توان به سه بخش تقسیم کرد: بخش اول که تقریبا ۴۵ دقیقه اول فیلم را در بر می‌گیرد درباره روابط عاشقانه یک پسر نوجوان (مایکل برگ با بازی دیوید کروس) با یک زن جوان آلمانی (هانا اشمیت با بازی کیت وینسلت) در میانه‌های جنگ جهانی دوم است. این بخش با ناپدید شدن ناگهانی زن جوان به پایان می‌رسد. در بخش دوم که به نظر من مهم‌ترین بخش فیلم است در کنار پسر جوان ـ که اکنون یک دانشجوی جوان حقوق است ـ شاهد محاکمه زن جوان ـ در هیأت یک مأمور اس‌اس که باعث قتل‌عام ۳۰۰ زن و کودک یهودی شده است ـ هستیم. بخش سوم هم در سال ۱۹۹۵ اتفاق می‌افتد و در آن سرنوشت دو کاراکتر اصلی فیلم را می‌بینیم.

کتاب‌خوان از آن فیلم‌هایی است که حسابی آدم را به خود مشغول می‌کند. به‌ویژه بخش دوم فیلم که پر است از خطابه‌های پرشور اخلاقی و حقوقی: کشاکش قاضی دادگاه با هانا اشمیت را در کنار مباحثات حقوقی پرشور مایکل با یکی از هم‌کلاسی‌ها و استادش بگذارید به این پرسش‌های عجیب و غریب می‌رسید که من واقعا چند روز دارم روی‌شان فکر می‌کنم و هنوز به نتیجه‌ای نرسیده‌ام:

۱- اداره جوامع انسانی باید براساس اخلاق باشد یا قانون؟ (استاد مایکل می‌گوید قانون.) این سؤال را می‌توان این‌طور هم مطرح کرد که در قضاوت درباره خیر بودن یا شر بودن یک کنش انسانی باید اخلاق را به‌عنوان مرجع در نظر گرفت یا قانون؟سؤال بسیار سختی است؛ مخصوصا وقتی که در همان‌جای داستان استاد به نسبی بودن قوانین اشاره می‌کند و این قضیه را پیچیده‌تر می‌کند: وقتی فعلی در زمانی قانونی بوده و الان نیست و طرف براساس قانون امروز محاکمه می‌شود آیا این قضاوت درباره رفتار فرد درست است؟ (هانا در دادگاه اشاره می‌کند که ما مأمور بودیم و معذور.) فرض‌ام هم ثابت بودن قواعد اخلاقی در طول دوران زندگی آن انسان است.

۲- استاد می‌گوید باید در حقوق برای اثبات خیر یا شر بودن فعل یک انسان در زندگی اجتماعی خود (در این‌جا اثبات قتل عمد) باید نیت او را اثبات کرد و حقوق این را می‌گوید. دو پرسش اساسی در این مورد وجود دارد: اولی این‌که چطور نیت را اثبات کنیم؟ (من با ساز و کارهای حقوقی‌اش کار ندارم؛ چون تخصصی در این زمینه ندارم.‌) و دومی این‌که گیرم که نیت طرف خیر بود، وقتی نتیجه کارش باعث ضرر به تعدادی انسان دیگر شده آیا نیت تأثیرگذار است؟

۳- من یک رازی را می‌دانم که اگر آن را فاش نکنم، صاحب آن راز به شدت آسیب خواهد دید. اما خود او این راز را برملا نکرده و خودخواسته به ضرر پیامد آن تن داده است. من باید چه کاری کنم؟ رازداری یا فاش کردن راز و نجات آن فرد؟

نظر شما چیست؟

چند نکته حاشیه‌ای:

۱- شاهکارترین دیالوگ فیلم از زبان هانا وقتی است که آخرهای فیلم مایکل از او می‌پرسد چه احساسی داری و او می‌گوید: “هیچ اهمیتی ندارد که من چه احساسی دارم یا چه فکری. مرده‌ها هم‌چنان مرده‌اند!”

۲- زیباترین بخش فیلم برای من جایی بود که مایکل برای هانای در زندان کتاب‌های صوتی درست می‌کند و هانا با استفاده از آن‌ها و با نگاه کردن کتاب‌ها باسواد می‌شود!

۳- بازی کیت وینسلت واقعا عالی است؛ مخصوصا وقتی که با حرکات چشم‌اش به خوبی بی‌سواد بودن کاراکتر خودش را نشان می‌دهد!

۴- موسیقی متن فیلم با غم پنهانی که در صدای پیانو موج می‌زند آن‌قدر شنیدنی است که من توصیه می‌کنم آلبوم موسیقی متن فیلم را جایی کنار دست‌تان داشته باشید برای هر از گاهی گوش دادن!

دوست داشتم!
۵

دعوت به “دعوت”

فیلم جدید ابراهیم حاتمی‌کیا از آن دسته فیلم‌هایی است که حسابی آدم را غافل‌گیر می‌کند. غافل‌گیر از جنبه درون‌مایه قصه و ساختار و شکل ارایه فیلم. به هر حال این اسم حاتمی‌کیا است که بیش‌تر تماشاچیان را به سالن سینما می‌کشاند تا “دعوت” را ببینند. اما نتیجه کار ـ علی‌رغم ردیف شدن فهرستی از محبوب‌ترین بازی‌گران ایران ـ شاید برای مخاطب عام چندان جالب از آب درنیاید و این‌جا است که فرق حاتمی‌کیا با موجودی به نام مسعود ده‌نمکی مشخص می‌شود (هر چند که اصلا داستان دو فیلم کاملا با هم متفاوت است.) هدف‌ام در این‌جا نوشتن نقد بر “دعوت” نیست و فقط چند نکته را که به نظرم می‌آید می‌‌نویسم:

۱- برای همه ما رفتن حاتمی‌کیایی که می‌شناختیم به سراغ یک موضوع شاید به نوعی ممنوعه عجیب است. موضوع فیلم دعوت بارداری ناخواسته و تلاش برای سقط جنین است. طرح این موضوع در قالب یک فیلم و توسط کسی چون ابراهیم حاتمی‌کیا در جامعه‌ای مثل جامعه ما ـ که همه عادت کرده‌اند فضای رسمی و البته مهم‌تر از آن هنری‌اش کاملا پاستوریزه باشد ـ را از جنبه‌های مختلفی می‌شود بررسی کرد. مثلا این که این فیلم می‌تواند راه را برای نقب زدن بیش‌تر به عمق جامعه و طرح مسایل و مشکلات حاد اجتماعی باز کند، این فیلم می‌تواند دستمایه خوبی برای مدافعین حقوق زنان در یکی از زمینه‌های اصلی مورد نظرشان باشد و حتی راه را برای برداشتن قدم‌های بعدی هموار کند و … و مهم‌تر از همه این که این فیلم آغازی است بر شناخت یک ابراهیم حاتمی‌کیای جدید: حاتمی‌کیایی که باز هم به خوبی به همه ما ثابت کند هنوز بیش‌تر از بسیاری سینماگران این مملکت فرزند زمانه خویشتن است.

۲- فیلم ۵ اپیزود دارد که به‌تر است ببینید و من راجع‌ به‌ قصه آن‌ها حرفی نمی‌زنم. ساختار اپیزودیک فیلم به کارگردان اجازه داده است تا از دیدگاه‌های مختلفی به موضوع مورد نظرش نگاه کند. هر اپیزود مشکل ناخواسته ایجاد شده را در یک قشر جامعه و براساس دیدگاه‌ها و عقاید آن‌ها بررسی می‌کند؛ هر چند که مسلما خود آقای حاتمی‌کیا هم می‌دانند که حتی این بازتاب واقعیت نیز کامل نیست (گواه‌اش این که دو اپیزود فیلم توسط کارگردان برای اکران حذف شده‌اند.) به هر حال به نظرم ساختار اپیزودیک به‌ترین نوع روایت این داستان بوده است (هر چند من حدس می‌زنم که استفاده از این ساختار احتمالا پیشنهاد چیستا یثربی بوده است.)

۳- حاتمی‌کیا در نوشتن دیالوگ در سینمای ایران یکی از به‌ترین‌ها است. این‌جا هم همین اتفاق افتاده؛ دیالوگ‌های جالب و جا افتاده‌ای که به خصوص در صحبت‌های خانم بازی‌گر (مهناز افشار) در اپیزود اول و خانم مترجم (مریلا زارعی) در اپیزود چهارم به خوبی با موقعیت جفت و جور شده‌اند.

۴- یک موضوع جالب پایان باز تمامی اپیزودها غیر از اپیزود دوم است. این موضوع البته با توجه به این که نویسنده‌گان نخواسته‌اند در دام قضاوت عجولانه بیافتند و اصولا در چنین داستان‌هایی به‌تر است که قضاوت بر عهده بیننده باشد قابل توجیه است، اما به هر حال تماشاچی ایرانی را آن قدر به سطحی‌نگری عادت داده‌اند که این پایان‌ها برای او دل‌چسب نیست!
۵- بازی بازی‌گران فیلم با هم متناسب نیست و به نظرم این مهم‌ترین مشکل این فیلم است. خیلی از بازی‌گران خودشان را تکرار کرده‌اند (سحر جعفری جوزانی همان تیپ آژانس دوستی را اجرا می‌کند و محمدرضا شریفی‌نیا، رضا بابک و یکی دو نفر دیگر هم که همیشه همین شکلی هستند!) اما مهم‌تر از آن، انتخاب برخی از بازی‌گران کمی جالب به نظر نمی‌رسد. به طور مشخص به نظر من انتخاب سیامک انصاری در اپیزود اول و محمد رضا فروتن در اپیزود دوم برای نقش شوهر مناسب نیست. در مورد انصاری به دلیل سابقه طنزهای تلویزیونی و ویدیویی علی‌رغم تلاش قابل تقدیر او، شخصیت علی که مردی عصبی، پرخاش‌گر و جدی است که اصلا هم با کسی شوخی ندارد، در نمی‌آید. فروتن هم اصلا نتوانسته لهجه یک کارگر شهرستانی را خوبی در بیاورد و بازی او بسیار اغراق‌آمیز به نظر می‌رسد. اما اگر از بازی‌های فوق‌العاده مهناز افشار و گوهر خیراندیش بگذریم، فکر می‌کنم به‌ترین اپیزود از نظر کیفیت بازی‌گر اپیزود آخر است: بازی فرهاد قائمیان و مریلا زارعی و حتی بازی‌گران نقش‌های فرعی بسیار فراتر از استانداردهای سینمای ایران است. مخصوصا مریلا زارعی که به نظرم در یکی از به‌ترین نقش‌آفرینی‌های عمرش، بازی‌اش حتی چند قدم از گوهر خیراندیش که جایزه جشن سینمای ایران را گرفت جلوتر است.

۶- به نظرم به‌ترین پایان‌بندی فیلم همینی است که الان هست: صدای زنگ تلفن …

به هر حال فیلم جالبی است که حتما به دید‌ن‌اش می‌ارزد. به خصوص اپیزود دوم و ماجرای جالبی که ثریا قاسمی رقم می‌زند و در آخرش با گره‌گشایی از ماجرا، اشک توی چشم‌های آدم جمع می‌شود …

دوست داشتم!
۱

آواز گنجشک‌ها

اول باید اظهار تأسف کنم از اقدام بسیار عجیب مسئولین بلاگفا در پاک کردن کامل وبلاگ قبلی من بعد از انتقال به ورد پرس. واقعا برای‌شان متأسفم و به همه خوانندگان این وبلاگ توصیه می‌کنم که وبلاگ‌شان را به وردپرس منتقل کنند. به هر حال با توجه به این که خوشبختانه آرشیو کامل نوشته‌های‌ام را دارم به تدریج مجددا آن‌ها را در این‌جا منتشر خواهم کرد.

و اما بعد: آواز گنجشک‌ها را بعد از دعوت دیدم. در مورد دعوت در یادداشت قبلی صحبت کردم. اول من تکلیف‌ام را روشن کنم که من از قدیم‌ هم از مجید مجیدی اصلا خوش‌ام نمی‌آمد؛ به خصوص بعد از فیلم مزخرف بید مجنون و گفتن آن مزخرفاتی که چند ماه پیش مثلا در جایگاه یک هنرمند متعهد مسلمان (!)درباره دکتر سروش عزیز ما گفت. این که چرا این فیلم را تماشا کردم بیش‌ترش به خاطر جایزه بازی‌گری رضا ناجی بود و بعد هم به‌به و چه‌چه‌هایی برخی از منتقدان مثل این امیر قادری (که خدا هدایت‌‌اش کناد!) آواز گنجشک‌ها مسلما از بید مجنون فیلم به‌‌تری است؛ هر چند … در ادامه در دو بخش نکات مورد نظرم در مورد این فیلم را می‌نویسم:

۱- آن چیزهایی که در آواز گنجشک‌ها دوست دارم: زندگی ساده در یک فضای آرام روستایی با آدم‌هایی محدود و روابط انسانی نه چندان پیچیده؛ سرسبزی لوکیشن اصلی فیلم؛ تصویربرداری عالی تورج منصوری که باید حتما روی پرده عریض سینما آن را دید؛ داستانی از زندگی روزمره یک عده آدم ساده که شخصیت‌های باورپذیر دارد؛ صفا و بامزگی بچه‌های فیلم به خصوص دختر بزرگ‌تر کریم (همان دختری که مشکل شنوایی دارد) با آن نقاشی عجیب و حرفه‌ای‌اش در پایان فیلم! (آن صحنه‌ای که کریم توی اطاق نشسته و خانواده و همسایگان دارند سبزی‌های دسته شده را می‌برند توی وانت را خیلی دوست دارم.)

۲- آن چیز اصلی که آواز گنجشک‌ها را از چشم من انداخت!: نگاه مثلا دین‌مدارانه مجید مجیدی که دین‌ را این طور تعریف می‌کند که یک آدم مثلا خوب (واقعا؟) بر اثر وسوسه زخارف دنیوی (که البته چه فرقی می‌کند زیبایی دختر دایی بید مجنون باشد یا گنج اسباب و اثاث آواز گنجشک‌ها) مرتکب گناه می‌شود (که خوب مشخص است گناه مورد نظر مجیدی هم چیست) و بعد با تنبیه قادر متعال سر جای‌اش نشانده می‌شود و توبه و خدایا العفو گفتنی (البته احتمالا در دل و در خلوت با خدا) و آخرش هم دوباره زندگی گل و بلبل و این‌ها. اما واقعا آیا زندگی انسان‌ها چنین روند ساده‌ای دارد؟ آیا مدلی که بر مبنای زندگی یک انسان می‌شود ساخت تا این حد متغیرها و پارمترهای محدودی دارد؟ آیا خدا هم مثل آقای مجیدی به بندگان‌اش می‌نگرد؟ اصلا آقای مجیدی چگونه به خود اجازه می‌دهد به جای خدا بنشیند و حکم کلی در مورد خلقت صادر کند؟

من در این یک ماهی که از اکران دعوت و آواز گنجشک‌ها می‌گذرد بیش‌تر از این متعجب‌ام که چرا فیلم ابراهیم حاتمی‌کیا (که هر چند به‌ترین فیلم‌اش نیست فیلمی است که حداقل دغدغه اجتماعی دارد و رئالیستی است) به صورت مداوم دارد توسط این جماعت منتقد فیلم کوبیده می‌شود و فیلم مجیدی با تم‌های آشنای نخ‌نما شده‌اش تا این حد تقدیس (و بعد هم نماینده ایران در اسکار که شاید إن‌شاءالله این دفعه دل اعضای آکادمی به رحم بیاید و به‌خاطر نمایش درخشان فقر و فاقه در ایران نماینده شایسته‌مان جزو فیلم‌های برتر بشود!)

در این مدت البته دو نفر برخلاف جریان کلی نقدهای خوبی بر این فیلم نوشته‌اند: دو نقد امیر پوریا (یکی در روزنامه اعتماد در مورد نابازی‌گری رضا ناجی و دومی نقد فیلم در شهروند امروز شماره ۶۹) و دیگری نقد مهرزاد دانش در شماره آبان مجله فیلم که بعد از خواندن آن‌ها حسابی دلم خنک شد!

دوست داشتم!
۲