یک سینه سخن دارم، این بار که می‌آیم!

در دست گلی دارم، این بار که می‌آیم
کان را به تو بسپارم، این بار که می‌آیم

در بسته نخواهد ماند، بگذار کلیدش را
در دست تو بسپارم! این بار که می‌آیم!

هم هرکس و هم هرچیز، جز عشق تو پالوده است
از صفحه‌ی پندارم، این بار که می‌آیم

خواهی اگرم سنجی! می سنج که جز مهرت
از هر چه سبک‌بارم، این بار که می‌آیم

سقف‌م ندهی باری، جایی بسپار، آری
در سایه‌ی دیوارم، این بار که می‌آیم

باور کن از آن تصویر، آن خستگی، آن تخدیر
بی‌زارم و بی‌زارم، این بار که می‌آیم

دیروز بهل جانا! با تو همه از فردا
یک سینه سخن دارم، این بار که می‌آیم!

به‌احترام ۷۴ سالگی شاعر عشق و غزل، زنده‌یاد حسین منزوی. روح طوفانی‌ش در آرامش باد.

دوست داشتم!
۲

معرکه‌ی اندیشه‌ی فردا

رفتی از چشم‌م و دل محو تماشاست هنوز
عکس روی تو در این آینه پیداست هنوز

هر که در سینه دلی داشت، به دل‌داری داد
دل نفرین شده‌ی ماست که تنهاست هنوز

در دل‌م عشق تو چون شمع به خلوت‌گه راز
در سرم شور تو چون باده به میناست هنوز

گر چه امروز من آیینه‌ی فردای من‌ست
دل دیوانه در اندیشه‌ی فرداست هنوز

عشق آمد به دل و شور قیامت برخاست
زندگی طی شد و این معرکه برپاست هنوز

لب فرو بسته‌ام از شرم و زبان نگه‌م
پیش چشمان سخن‌گوی تو، گویاست هنوز!

ابوالحسن ورزی

دوست داشتم!
۱

چگونه زار نگریم؟ که آدمی‌زادم …

نه کورسوی چراغی، نه ردّ پای کسی
دلم گرفته خدایا! کجاست هم‌نفسی؟

تو رفته‌ای و برای‌م، نمانده میل وجود …
چنان که از سر اکراه، می‌کشم نفسی

چگونه زار نگریم؟ که آدمی‌زادم …
دوباره سوخت، بهشت‌م، در آتش هوسی

دل‌م گرفته خدایا! چگونه می‌شد، اگر
نه بند قافیه بود و نه تنگیِ قفسی

دل شکسته‌ی ما هم حکایتی دارد:
هزار تکّه و هر تکّه‌اش، به دست کسی!

سیّد محسن خاتمی

دوست داشتم!
۱

مگر که هر چه بگویم، به گفته می‌آیی؟

مگر که هرچه بگویم، به گفته می‌آیی؟
تو از کدامْ جهانِ نهفته می‌آیی؟

در استعاره و تشبیه‌ها نمی‌گنجی
تو گویی از دلِ شعری، نگفته می‌آیی

برای دیدن تو چشم‌ها نمی‌خوابند
ولی تو خوابی و در چشمِ خفته می‌آیی

برای فهمِ من و روزگار ما زودی
تو چون گلی که زمستان، شکفته می‌آیی

نمی‌شود که تو را گفت آن چنان که تویی
مگر که هرچه بگویم به گفته می‌آیی؟

جعفر رضاپور

دوست داشتم!
۳

چاره‌ی روزگار پر از دیوار …

گه‌گاهی ﮐﻪ ﺩل‌م می‌گیرد

به خودم می‌گویم در دیاری که پر از دیوار است

ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻓﺖ؟

ﺑﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﯿﻮﺳﺖ؟

ﺑﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻝ ﺑﺴﺖ

ﺣﺲ ﺗﻨﻬﺎﯼ ﺩﺭون‌م ﮔﻮﯾﺪ:

ﺑﺸﮑﻦ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ، ﮐﻪ ﺩﺭﻭن‌ت ﺩﺍﺭﯼ!

ﭼﻪ ﺳؤﺍﻟﯽ ﺩﺍﺭﯼ!؟

ﺗﻮ خدﺍ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﯼ

ﻭ ﺧﺪﺍ

ﺍﻭﻝ ﻭ ﺁﺧر با توست!

سهراب سپهری

دوست داشتم!
۳

بهار، سمت زمستان من نمی‌آید …

سری نمانده و سامان من نمی‌آید
کسی به تسلیت جان من نمی‌آید

به گرگ‌های بیابان دروغ می‌بندند
نگو که یوسف کنعان من نمی‌آید

گلایه از چه کنم چون که شانه هم دیگر
به سمت موی پریشان من نمی‌آید

چه آمده به سر قلب خالی از سکنه
که باد هم به بیابان من نمی‌آید

به رسم عادت تقویم اعتمادی نیست
بهار، سمت زمستان من نمی‌آید

شب است و حادثه بامداد نزدیک است
شب است و خواب به چشمان من نمی‌آید …

سید مهدی حسن‌زاده

دوست داشتم!
۳

فردا را بازی دیگری است؟

دیروز

ما زندگی را

به بازی گرفتیم

امروز، او

ما را …

فردا؟ …

***

امروز دوم اردیبهشت، قیصر امین‌پور، شاعر اردیبهشت، ۶۱ ساله شد. روح بزرگ‌ش در جوار پروردگار مهربان‌ش، شاد.

دوست داشتم!
۰

فرقِ بودن یا نبودن، گاه در پیمودن است …

چون بیابان، خسته‌ام، از این به ظاهر زیستن
نیستن، باری شرف دارد به بایر زیستن

فرقِ بودن یا نبودن، گاه در پیمودن است
باد، امکانی ندارد از مسافر زیستن

جمع زیبا بودن و زیبا سرودن ساده نیست
شعر گفتن ساده و سخت است شاعر زیستن

عصر خون، عصر جنون، عصر ز خود بیگانگی
نه، گریزی نیست شاعر از معاصر زیستن

من غم‌م، آری، مرا با خود رها کن، در تو نیست
طاقت حتی شبی با غم، مجاور زیستن …

سعید پورطهماسبی

دوست داشتم!
۲

سفری از ویرانگی به رؤیا …

شروع قصه‌ات از ویرونگی بود
شروعِ این سفر، دیوونگی بود

کویرِ غربت و شبای بی‌ماه
تو و تنهایی و بی‌رحمیِ راه

کسی حال تو رو پرسید یا نه؟
کسی حرفِ تو رو فهمید یا نه؟

بگو کی از تو هم آواره‌تر بود؟
چشاش وقتی چشات می‌باره، تَر بود

یکی دستاتو باید می‌گرفت و
می‌اومد تا تهِ این قصه با تو

یکی که مثلِ تو آشفته باشه
به هیچ‌کی حرفش‌و نگفته باشه

یکی مثل خودت، تنهای تنها
مثِ تو، بین بیداری و رویا …

***

به‌احترام ۲۵ اسفند و گذشت ۳ سال از آسمانی شدن «افشین یداللهی». روح پاک‌ش غریق دریای رحمت الهی.

دوست داشتم!
۲

چو گل‌دان خالی، منتظر، لبِ پنجره …

لب این پنجره چندی‌ست به‌جان آمده‌ایم
به تماشاگه بی‌نام و نشان آمده‌ایم

نامه دادیم که شاید برسد دست اجل
خودمان زودتر از نامه‌رسان آمده‌ایم

ذره‌ای بهره نبردیم از عالم نکند
ما فقط بهر تماشای جهان آمده‌ایم!

فرصتی پیش نیامد که لبی باز کنیم
از غم لال نمردن، به زبان آمده‌ایم

قدر یک ثانیه شادی نرسیده‌ست به ما
عذر خواهیم اگر دل‌نگران آمده‌ایم

جان‌مان را به لب آورد خزانی که گذشت
لب این پنجره چندی‌ست به جان آمده‌ایم …

فرامرز عرب عامری

دوست داشتم!
۳