خبر خوب

امروز به‌ترین خبر دو سه سال اخیر زندگی‌ام را شنیدم. نمی‌دانی چقدر خوش‌حال شدم. سال‌ها آرزوی این لحظه را داشتم: آرزوی رسیدن تو به آرزوی‌ات و حالا از شنیدن‌ خبر برآورده شدن‌اش، شیرینی به دلم آمده که جای تمام غم‌ها را تنگ کرده!

تو هم به زودی می‌روی و من می‌مانم و تنهایی‌های‌ام. من می‌مانم و جای خالی دو نفر در زندگی‌ام که می‌دانم میلیون‌ها کیلومتر آن‌ طرف‌تر، دارند به علاقه‌شان در زندگی می‌پردازند و از آن لذت می‌برند (و از این یادآوری، حسابی شاد می‌شوم.) و البته من می‌مانم و غرهای دایمی عزیزترین که هنوز که نرفته‌ای به اوج‌اش رسیده است!

سفرت به خیر و خوشی. شاد باشی برای همیشه.

دوست داشتم!
۰

این آدم‌های فراموش‌کار …

اغلب آدم‌ها عادت کرده‌اند که تو را با کارهایی را که برای‌شان نکرده‌ای به یاد بیاورند؛ نه کارهایی را که برای‌شان انجام داده‌ای …

دوست داشتم!
۲

به یاد استاد …

ساعت ۳:۳۰ تا ۵:۰۰ با هم کلاس داشتیم. من از صبح تا ساعت ۳ کلاس داشتم و استاد ساعت قبل‌اش یعنی یک تا سه را کلاس نداشت. جلسه‌ی اول به بچه‌ها گفت هر کس دوست دارد ساعت قبل‌اش بیاید سر کلاس بگوید. تقریبا همه‌ی کلاس که دوست داشتند زودتر بروند خوابگاه و ساعت یک تا سه هم کلاس نداشتند موافق بودند. آخر کلاس رفتم پیش استاد و گفتم من نمی‌توانم. گفت باشد سر ساعت خودمان هم می‌آییم. و از هفته‌ی بعدش تا چند هفته بعدتر که بقیه ترجیح دادند دوباره براساس برنامه‌ی دانشکده سر کلاس بیایند من و استاد تنها حاضران کلاس بودیم! استاد یک موضوع را می‌گفت و از من می‌خواست نظرم را بدهم. من هم که خیلی خسته بودم عموما در حال چرت زدن بودم و معمولا فقط حرف استاد را تأیید می‌کردم! اما استاد در مقابل من با بزرگ‌واری، فقط لبخند می‌زد!
تعهد و اخلاق و دانش مثال زدنی‌‌اش برای من همیشه ستودنی بود. همیشه با خودم فکر می‌کردم که اگر روزی استاد شدم باید این طوری باشم. در این چند سال همیشه این خاطره را جزو خاطرات خوب دانشگاه‌ام برای دیگران تعریف کرده‌ام. بعدها چند بار استادم را در دانشگاه دیدم، با هم سلام علیکی کردیم و بامزه این‌که، آن ماجرا را هم یادش بود!
و چرخ دوران چرخید و چرخید تا امروز که برای کاری رفته بودم دانشگاه. یک لحظه خشک‌ام زد و خیره نگاه کردم: عکس استاد محبوب‌ام روی یک بنر مشکی بود! او هم پر کشیده بود …

دوست داشتم!
۱

در آرزوی یک محیط کار حرفه‌ای

این نوشته شاید به نوعی دنباله پست قبلی باشد! از همان روزهای اولی که کار کردن را تجربه کردم متوجه شدم آدم‌ها در محیط کار سه دسته‌اند: ۱- کسانی که کار را برای خود کار انجام می‌دهند، یعنی کار می‌کنند چون از کار لذت می‌برند. ۲- کسانی که کار را فقط برای کسب درآمد می‌خواهند و بس. ۳- کسانی که به خاطر تفریح و ایجاد تنوع در زندگی‌شان کار می‌کنند (ممکن است ترکیب این‌ها هم باشد؛ ولی به نظرم این‌جور افراز کردن آدم‌ها دقیق‌تر است.)

وقتی وارد جایی که الان کار می‌کنم شدم، تعداد آدم‌هایی که در دسته اول بودند زیاد بود؛ هر چند تعداد آدم‌های دسته دوم به اندازه قابل توجهی بیش‌تر بود. مدتی در جای دیگری هم کار می‌کردم که خوشبختانه آن‌جا تقریبا همه از آدم‌های دسته اول بودند (متأسفانه به دلایلی ادامه همکاری با آن جا میسر نشد.) اما این روزها یکی از مشکلات اصلی من در محیط کار این است که با آدم‌های دسته دوم و دسته سوم احاطه شدم و آدم‌های دسته اول شاید دو سه نفر بیش‌تر نباشند. 🙁

یکی از آرزوهای بزرگ کاری من کار کردن در یک محیط حرفه‌ای است؛ جایی که اغلب همکاران‌ام از آدم‌های دسته اول باشند. این جور آدم‌ها هستند که باعث ایجاد انگیزه و پیشرفت آدم می‌شوند؛ چرا که وقتی انگیزه اصلی‌ات کار کردن باشد به دنبال خواندن و یاد گرفتن می‌روی. مدت‌ها است که انگیزه چندانی برای مطالعه حرفه‌ای ندارم؛ چرا که نه کسی دور و برم هست که به این مسائل اهمیت بدهد و بشود با او راجع به موضوعات عمیق علم مدیریت بحث و تبادل نظر کرد و چیز یاد گرفت و نه کارم آن چنان چالش‌برانگیز است که نیازمند  خواندن و به روز بودن داشته باشد. این است که به یک سطح آستانه‌ تحمل در مورد محیط کارم رسیده‌ام که وقتی اتفاقاتی مثل آن‌چه موضوع پست قبلی بود می‌افتد، سریعا به آن سمت مرز (!) پرتاب می‌‌شوم و بی‌انگیزگی‌ام به اوج می‌رسد.

این است که به یک تغییر آب و هوای شغلی برای انگیزه پیدا کردن نیاز شدیدی دارم. زندگی شغلی، این جور که پیش می‌رود، یک زندگی نه چندان با هدف است که قطعا دلخواه من نیست.

حالا از آن طرف کار پیدا کردن هم در این بازار کار در حال رکود، کار سختی است و این یعنی در هم تنیده شدن مشکلات پیش روی آدم!

دوست داشتم!
۲

کمک به دیگران؟

از پدرم و به‌ویژه مادر عزیزم یاد گرفته‌ام باید در زندگی تا می‌شود به دیگران کمک کرد. ارزش‌های اخلاقی و دینی‌ام هم بر این تأکید دارند که هر کاری کردی نباید هیچ انتظاری از دیگران داشته باشی. کمک به دیگران یک وظیفه اخلاقی است و آن احساس رضایت درونی که نتیجه آن است برای انسان کافی است.

اما گاهی اوقات احساس می‌کنم وقتی آدمی بعضی از کارها را انجام می‌دهد و چند بار آن را تکرار می‌کند دو نتیجه بد نصیب‌اش می‌شود:

۱٫ آن کار تبدیل به “وظیفه‌اش” می‌شود و دیگر مجبور است آن را کار انجام دهد!

۲٫ بعضی از آدم‌ها شخصیت‌شان طوری است که تا وقتی می‌توانی کاری انجام بدهی و حتی از آن بدتر، تا وقتی کاری انجام می‌دهی دوست‌ات دارند و در سایر اوقات طبیعی است که برای‌شان دیگر وجود نداری یا اگر هم وجود داری و می‌بینندت خیلی فرقی نمی‌کند!

این آدم‌ها هر چند در اطراف من هستند و هر چند شاید خیلی از آن‌ها جزو دوستان نزدیک من محسوب شوند، اما قطعا از خوانندگان این وبلاگ نیستند. این را گفتم که از دست من شاکی نشوید!

این از دلتنگی‌های بسیار متنوع این روزهای‌ام است. دلتنگی‌ها و دغدغه‌هایی که این روزها به شدت ذهنم را درگیر خود کرده‌اند و جای افکار خوب و شاد را حسابی تنگ کرده‌اند.

دلتنگم! همین.

پ.ن: این مطلب را که نوشتم و گذاشتم این‌جا بلافاصله جواب‌ام را گرفتم. این سخنرانی جالب استاد مصطفی ملکیان را حتما ببینید. حرف اصلی استاد این است که من با اخلاقی زیستن بیش‌تر از همه به خودم کمک می‌کنم. در واقع آرامش و لذت این شیوه زندگی (در این‌جا کمک به دیگران) چیزی است که در درجه اول سلامت روحی و در درجه دوم سلامت جسمی و فیزیکی مرا به‌تر می‌کنند یا در حد نرمالی حفظ می‌کنند. بنابراین دیگران هر چه می‌خواهند فکر کنند و هر چه می‌خواهند عمل کنند: آن‌ها با کارشان تنها به خودشان ضرر یا سود می‌رسانند!

دوست داشتم!
۰