زندگی سراسر حل مسئله است

ششمِ اردیبهشتِ ۳۵ سالگی خیلی زودتر از آن چیزی که فکرش را می‌کردم فرا رسید. حالا دیگر می‌توان با خیال راحت از ایستادن در آستانه‌ی نیمه‌ی زندگی سخن گفت. نیمی از زندگی گذشت و شاید، نیمه‌ای دیگر (و چه بسا سال‌هایی کم‌تر!) در پیش است. این‌که در این مسیر چه گذشت و قرار است چه بگذرد، احتمالا باید یکی از مهم‌‌ترین دغدغه‌های این روزهای‌م باشد؛ هر چند که بیش از هر زمان دیگری در زندگی‌ام، گذشته و آینده مفهوم‌شان را برای‌م از دست داده‌اند و «زندگی در لحظه» تبدیل به فلسفه‌ی زندگی‌ام شده است. با این حال، غمِ رفته‌های گذشته و نیامده‌های آینده ـ و به‌عبارت بهتر، غمِ فقدان ـ هر از گاهی چنان روی دل‌م سنگینی می‌کند که از پای‌م در می‌آورد.

با این حال، زندگی موجی است در جریان که بخواهی و نخواهی، همراه آن پیش می‌روی. آن‌چه در این میان اهمیت دارد این است که آیا خودت را با تمام وجود تسلیم این موج می‌کنی یا این‌که تقلا می‌کنی تا شاید خودت را به جریانِ موجِ دیگری برسانی که مقصدش به ساحل موعود نزدیک‌تر است. داستان زندگی من از سی سالگی به این طرف، همواره در «بیمِ موج» زیستن بوده است؛ آن‌چنان که قیصر امین‌پور عزیز ـ شاعر اردیبهشت ـ زمانی در غزلی گفته بود:

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است
ساحل بهانه‌ای است، رفتن رسیدن است …

ما هیچ نیستیم، جز سایه‌ای ز خویش
آیین آینه، خود را ندیدن است

گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است

بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما، از کال چیدن است!

اما فارغ از این‌که مقصد و پایان این موج کجاست، این روزها پس از پشت سر گذاشتن دوره‌ای طوفانی از زندگی که سرشار از اشتباهات، سردرگمی‌ها و چالش‌ها بود، دوباره به نقطه‌ی صفر زندگی رسیده‌ام. حالا وقت شروع دوباره است، شروعی که این‌بار باید به مقصد برسد. اما همین تصمیم / ایده، خودش سرآغاز دوره‌ای دیگر از حیرانی است: این‌که از کجا باید شروع کنم، چگونه باید پیش بروم، با ناتوانی‌ها و ضعف‌های‌م در زمینه‌ی کارهای مهمی که برای رسیدنِ به مقصد ضروری‌اند چه کنم، چگونه خودم را تغییر دهم تا شایسته‌ی طی طریق شوم و بسیاری سؤالاتی از این دست، این روزها ذهن‌م را به خودشان مشغول کرده‌اند. در نگاهِ اول پیدا کردن پاسخ این همه سؤال و حل مسائلی که به معادلات چندگانه بیش‌تر شبیه‌اند کاری نشدنی به‌نظر می‌رسد ـ آن هم وقتی که هر کدام را حل می‌کنی، سؤال / چالش جدیدی پیش می‌آید! با این حال، درس بزرگِ زندگی در یک سال اخیر، همین بود که زندگیِ بی‌دغدغه آرزویی دور و دراز است و به‌قول کارل پوپر در کتابی که عنوان این پست از عنوان‌ آن گرفته شده «زندگی سراسر حل مسئله است!» آن‌چه در مسیر زندگی مهم است، این است که بپذیری که چاره‌ای جز مواجه و حل این مسائل نداری. تنها یک چیز دیگر می‌ماند و آن هم نکته‌ای که این گزینه‌گویه از جان فوستر دالس نهفته است: «معیار موفقیت این نیست که مشکلات بزرگ را حل کنید؛ بلکه این است که آیا این مشکل، هنوز همان مسئله‌ی پارسال شما هست یا نه.»

پس سلام به نیمه‌ی دوم زندگی با این انگیزه‌ی تازه کشف شده که «زنده‌ام تا مسئله حل کنم.» 🙂 و البته چه مسئله‌ای باشکوه‌تر، مهم‌تر و جذاب‌تر از «مسئله‌ی زندگی»؟ آن هم وقتی که می‌دانی به قول سایه «دریا شود آن رود که پیوسته روان است» …

لازم است مثل هر سال از خانواده‌ی عزیزم و دوستان مهربان‌م برای بودن‌ و مهر و همراهی‌شان تشکر کنم و قدردان شما دوستان دیده و نادیده‌‌ام در گزاره‌ها باشم. امیدوارم ادامه‌ی این سال برای همه‌مان سرشار از شادی و خوشی و سلامتی و حل مسائل به‌ظاهر حل‌نشدنی زندگی این روزهای‌مان باشد.

دوست داشتم!
۱۱

دریا غمی نداشت مگر آسمان شدن …

چرخ روزگار یک سال دیگر هم چرخید تا دوباره به نقطه‌ای شبیه نقطه‌ی آغاز زندگی رسید. امروز ۳۳ سال از عمر من در این دنیای فانی گذشت و وارد ۳۴ سالگی شدم. همان‌طور که قبلا نوشته‌ام تجربه‌‌ی جالبی که از سی سالگی به این طرف داشته‌ام این بوده که روز تولد، جز یادآوری این‌که “از کجا آمده‌ای و بهر چه” چندان کاربردی ندارد؛ اما اتفاقا همین مهم‌ترین موضوع زندگانی هر انسانی محسوب می‌شود.

یک سال گذشته بیش از هر زمانی به تأمل در مورد خودم و به‌عبارت به‌تر “خودشناسی” گذشت. به‌نظرم می‌آمد که چیز یا چیزهایی در وجود من سر جای‌شان نیستند و باید دلیل این عدم تعادل را کشف کنم. اگر چه کار سختی بود؛ اما باید انجام می‌شد. خوش‌حال‌م که این ریاضت ذهنی بعد از گذشت زمانی طولانی به نتایج خوبی رسیده و حداقل مرا چند گام کوچک به خودم نزدیک‌تر کرده است. گذر از رنج‌ها و اضطراب‌ها و رسیدن به آرامش نسبی جزو لذت‌های این روزهای زندگی من است. 🙂

در طی مسیر خودشناسی بیش از هر چیزی بازگشت به سنت دیرین “کتاب خواندن” به من کمک کرد. دو کتاب شاه‌کار “انسان در جستجوی معنا” اثر ویکتور فرانکل و “وقتی نیچه گریست” اثر اروین یالوم در این مسیر بیش از هر چیز دیگری مرا یاری کردند. هم‌نشینی با دوستانی که آن‌ها هم دغدغه‌های مشابه خودشناسی و جستجوی تعادل درونی را داشتند نیز شانس بزرگی بود که طی این چند ماه اخیر نصیب من شد. و البته مثل همیشه اضطراب‌ها و شکست‌های کوچک و بزرگ زندگی‌ام بزرگ‌ترین معلم من بودند.

سه نکته در طول این یک سال بزرگ‌ترین کشف‌های زندگی من محسوب می‌شوند:

۱- آن چیزی که بیش از هر چیزی من را آزار می‌دهد، تصویری است که از پدیده‌های بیرونی در ذهن‌م ساخته‌ام و خیلی وقت‌ها تصویر درستی نیست. با شکستن این “تصاویر دنیای خیالی” آرامش به زندگی باز می‌گردد.

۲- اگر چه تاب آوردن در برابر سختی‌های مسیر، مهم‌ترین عامل در رسیدن به رؤیاهای بزرگ است؛ اما “ترس از پذیرش شکست” مهم‌ترین عامل در اصرار بی‌جا در طی هر مسیری در طول زندگی است. گاهی تغییر راهی که در آن قدم می‌زنی، گزینه‌ی به‌تر و البته سخت‌تری است!

۳- اگر چه اعتماد به آدم‌ها اصل اساسی زندگی است؛ اما حداقل در دنیای کاری کمی چاشنی بی‌اعتمادی هم ضرری ندارد. در نهایت انتخاب آدم‌های درست است که به هم‌وار کردن مسیر “رفتن تا رسیدن” کمک می‌کند.

راست‌ش را بخواهید با وجود این‌که سال‌ها است می‌دانم تخصص‌م چه چیزی است؛ اما یک کار ساده‌ی دیگر هم به من در بازشناسی چگونگی به‌کارگیری تخصص‌م کمک کرد: پرسیدن سؤال‌های درست. من در طول این یک سال بارها و بارها از خودم پرسیدم که در چه کاری به‌ترین هستی؟ و متوجه شدم که هم‌چنان تمرکز روی “تحلیل و تفکر سیستمی” احتمالا به‌ترین گزینه است. اما با در نظر داشتن این‌که از شبکه‌ی گسترده‌ی دوستان متخصصی که می‌شناسم هم بیش‌تر در کارهای‌م کمک بگیرم تا بتوانیم با هم‌کاری هم کارهای بزرگ‌تر و ارزشمندتری را به‌انجام برسانیم.

و حالا در مسیری که روشن به‌نظر می‌رسد، در حال گام برداشتن در جاده‌ای رؤیایی هستم؛ جاده‌ای که سرمنزل مقصود جایی در طول آن خواهد بود. اما نیک می‌دانم که مثل همیشه خلاصه‌ترین توصیف از زندگی‌ام همین دو بیت شاه‌کار زنده‌یاد حسین منزوی خواهد بود:

آب، آرزو نداشت به‌غیر از روان شدن
دریا غمی نداشت مگر آسمان شدن

آهن به فکر تیغ شدن بود و برگزید
در رنجْ‌بوته‌های زمان، امتحان شدن …

مثل هر سال از اعضای خانواده‌ام دوستان خوب‌م برای همراهی‌ام در سفر زندگی صمیمانه سپاس‌گزاری می‌کنم و شکر داشتن آن‌ها را در پیشگاه خداوند بزرگ به‌جای می‌آورم. و همین‌طور سپاس‌گزارم از دوستان‌ نادیده‌ام که با گزاره‌ها همراه‌اند و تنها دلیل ادامه دادن این مسیر طولانی در عصر “تلگرام‌زدگی” زندگی مجازی ما.

دوست داشتم!
۷

ماندن برای ساختن

باز هم ششم اردیبهشت شد و وقت تغییر عدد سن و سال فرا رسید. در نگاه اول ۳۳ سال زندگی برای‌م مسیری بسیار طولانی به‌نظر می‌رسد! اما در نگاه جدی‌تر، کشف این‌که روز به‌روز از جوانی دور و به میان‌سالی نزدیک می‌شوم، برای‌م اگر نگویم که ترسناک است، حداقل عجیب است! اما واقعیت این است که امسال شاید اولین سالی است که تولد برای‌م روزی مثل روزهای دیگر است و هیجان و شادی خاصی ندارد. ولی شاید روز تولد، بتواند یک نقطه‌ی زمانی برای شروع برخی کارها و تعهدات جدی برای ایجاد عادت‌های درست باشد. 🙂

هر سال از این می‌نویسم که چقدر سال سختی را پشت سر گذاشتم و تصورم این است که سال جدید، سال متفاوت و جذاب و خوبی خواهد بود. اما انگار زندگی سر سازگاری ندارد و قرار است هر سال با چهره‌های جدیدی از سختی‌های زندگی مواجه شویم. اما گلایه‌ و شکایتی ندارم و این روزها بیش‌تر از هر زمان دیگری با دنیا و زندگی و خودم در صلح به‌سر می‌برم. خیال‌م راحت است که تا حد توان‌م برای به‌تر طی شدن مسیر زندگی و بهتر ساختن دنیا برای خودم و دیگران تلاش کرده‌ام و اگر کم‌وکاستی هم در کیفیت زندگی ایجاد شده، بخش مهمی از آن تجربه‌هایی است که لازم است برای آب‌دیده شدن آن‌ها را از سر گذراند. تجربه‌هایی که اگر چه با حس ترس و اضطراب و تنهایی و اندوه همراه‌اند؛ اما در نهایت‌ به آرامشی ختم می‌شوند که آن را دیگر نمی‌توان قیمت گذاشت. آرامشی که ویژگی‌های جذابی را با خود به‌همراه دارد:

  • کنار گذاشتن هر گونه انتظاری از دیگران برای همیشه؛
  • حذف کردن رنجش از همان دیگران از ذهن و قلب؛
  • بی‌ارزش دانستن غم و اندوه در برابر شکوه زندگی؛
  • پذیرفتن این‌که در بلندمدت همه‌ی مشکلات و ترس‌ها به‌پایان می‌رسند و سختی باقی نمی‌ماند؛
  • درک این‌که قرار نیست تمام تلاش‌ها و رؤیاها به‌سرانجام خوشی برسند.

اما آرامش تنها ویژگی زندگی این روزها نیست. سال گذشته از این نوشتم که زنده‌ام تا رؤیا داشته باشم. رؤیای آن روزها شاید این روزها کم‌رنگ‌تر شده باشد؛ اما با رؤیای بزرگ‌تری جایگزین شده که تمام امید و انرژی و انگیزه‌ی مرا به خود معطوف کرده است. این روزها بیش‌تر از هر زمان دیگری در زندگی برای ساختن یادگاری ماندگاری از خودم در این دنیای فانی تلاش می‌کنم. تجربه‌ی شکست‌های بزرگ دو سال اخیر و البته آغاز هم‌سفری با تیمی جدید از دوستان عزیزی که آن‌ها هم رؤیاهای بزرگ را به روزمرگی‌های زندگی ترجیح می‌دهند، مسیر حرکت به‌سوی آینده را روشن‌تر می‌نماید. “ماندن برای ساختن.” این روزها برای این است که نفس می‌کشم.

به‌خاطر اتفاقات سال گذشته امسال بیش از همیشه شکرگذار داشتن بهترین خانواده‌ی دنیا هستم و بودن‌شان را قدر می‌دانم. از دوستان عزیزی هم که در طی این سال سخت کنار من بوده‌اند و با مهر و بودن‌شان، تحمل “سبکی تحمل‌ناپذیر هستی” را برای‌م آسان‌تر کرده‌اند، صمیمانه سپاس‌گزاری می‌کنم. و به محبت تمامی شما دوستان دیده و ندیده و مخاطبان گزاره‌ها هم مثل همیشه ارج می‌نهم. گزاره‌ها آبان امسال ۱۰ ساله می‌شود و تا حدود دو ماه دیگر ۲۰۰۰مین پست آن هم منتشر خواهد شد.

تفسیر حال این روزهای‌م شاید بخش‌هایی از یکی از ترانه‌های زنده‌یاد افشین یداللهی باشد که رفتن‌ش یکی از بزرگ‌ترین غم‌های این سال اخیر بود:

هر بار گم‌تر بوده‌ام، در هیچ پیدا می‌شدم / با چشم‌های بسته‌ام، مات تماشا می‌شدم …

یاغی بمان در عاشقی، پرواز کن بی پر زدن / از بی‌نهایت رد شو و در عشق هم آتش بزن …

تفسیر دشنه سخت نیست، تسبیح اما مشکل است / وقتی که گاهی بال دل، گاهی وبالی بر دل است …

دوست داشتم!
۴

زنده‌ام تا رؤیا داشته باشم

فردا ششم اردیبهشت، ۳۲ ساله می‌شوم. این‌که چگونه زندگی با این سرعت از نقطه‌ی آغاز تا پایان‌ش در حال طی شدن است و این‌که برخلاف آن‌چه تصور می‌کردم، زندگی بعد از پریدن از مانع دهشتناکی به‌نام سی سالگی خیلی سریع‌تر از قبل می‌گذرد، بماند. آن‌چه در طول یک سال گذشته بیش از هر زمان دیگری دغدغه‌ام بود دو گانه‌ی “رؤیا” و “افسردگی” بود. دو سال پیش از این‌که حرکت در مسیر رؤیایی بزرگ را آغاز کردم، تصور نمی‌کردم که مسیری این چنین پرپیچ و تاب، سنگلاخ و طولانی پیش روی‌م باشد. اما واقعیت آن‌چنان با رؤیا‌ی‌های من هم‌خوانی نداشت و هر چه پیش‌تر می‌رفتم حاصل کارم این بود که: “گم‌تر شود هر لحظه راه مقصدم.” بگذریم از دست‌اندازهای پیش‌بینی نشده‌ای که تلخی مسیر را از آنی که باید، بیش‌تر کردند.

حالا با گذر از روزهای سخت، ظاهرا روی خوش زندگی کمی در حال چهره‌نمایی است. حالا می‌شود اثرات دو سال تلاش شبانه‌روزی و خستگی‌های‌ش را در “دوردست‌های امید” مشاهده کرد: دوباره رؤیاهای بزرگِ ابتدای مسیر در حال رخ نمودن هستند. 🙂 هر چند هنوز تا آن “قله‌ی آرزوهای محال” فاصله بسیار است و بسیار تلاش می‌باید، تا پخته شود رؤیایی. پس هم‌چنان می‌رویم و می‌رویم تا برسیم.

همیشه تصور می‌کردم که رؤیاهای بزرگی در زندگی دارم و برای رسیدن به رؤیاهای‌م حاضرم هر گونه ریسک و هزینه‌ای را بپذیرم. اما چند روز پیش از این، وقتی با مرد بزرگی از انسان‌های نیک هم‌روزگارمان هم‌نشین بودیم متوجه نکته‌ای شدم که تا به‌امروز متوجه آن نبودم: این‌که خستگی و خمودگی مسیر، باعث می‌شود تا ناخواسته و ناآگاهانه وقتی به رؤیایی بزرگ فکر می‌کنی، “اگر نشد چی؟” را هم گوشه‌ی ذهن‌ت، چاشنی رؤیای‌ت می‌کنی. نتیجه؟ این‌که امید و تلاش و دل‌دادگی‌ت را برای تحقق آن رؤیای بزرگ کم‌کم از دست می‌دهی و گرفتار روزمرگی‌هایی می‌شوی که کم‌ترین ارتباطی با آن رؤیای بزرگ ندارند. 🙂 این بزرگ‌ترین درسی بود که از زندگی در یک سال اخیر آموختم.

حالا در شب تولدم باز هم با توکل به خدای مهربان ـ که در این یک سال محبت‌ش را دوباره کشف کردم‌ ـ و امیدی بزرگ در دل، نفسی در یک قله‌‌ی رؤیایی بزرگ تازه  می‌کنم و قدم در راه رسیدن به رؤیایی بسیار بزرگ‌تر از قبل می‌گذارم.

ممنونم از اعضای عزیزم خانواده‌‌ام و سپاس‌گزار دوستان هم‌سفرم هستم که خیلی بیش‌تر از من سختی راهِ رسیدن به رؤیای‌ مشترک‌مان را تحمل کرده‌‌اند و می‌کنند. و البته یک تشکر جانانه از شما که مثل ۹ سال اخیر همراه من و گزاره‌ها هستید.

حالا می‌دانم که هنوز زنده‌ام، چون رؤیایی دارم و زیر لب این بیت “منزوی” بزرگ را زمزمه می‌کنم که:

تو مبین که خاک‌م، از، خستگی و شکستگی‌ها
تو بخواه تا به سوی‌ت، ز هوا سبک‌تر آیم …

دوست داشتم!
۹

با عذر بی‌قراری، این به‌ترین بهانه …

سی سالگی هم تمام شد. به‌همین سرعت باورنکردنی. انگار همین دیروز بود که در مشهد در جوار حرم امام رضا (ع) از بیم و امیدهای‌م در ورود به دهه‌ی جدید زندگی‌ نوشتم. یک سال بعد به سالی که گذشت نگاه می‌کنم و به عجیب‌ترین سال زندگی‌ام می‌‌اندیشم. سالی پر از تجربیات فراموش‌نشدنی، شروع و شکست، شروع و شکست و باز هم شروع و شکست و دست آخر شروعی که انگار دیگر می‌شود به رسیدن‌ش به مقصد باور داشت.

سالی که گذشت پر از تجربه و درس بود؛ اما چند درس‌آموخته‌ی تجربی در این یک سال برای من مهم‌تر از هر چیز دیگری بودند:

۱- برای رسیدن به آرزوها باید از جایی شروع کرد. بدون شروع کردن، رؤیا هر چقدر هم که زیبا باشد، جایی درون ذهن و قلب آدم گیر می‌کند و همیشه آزارش می‌دهد. آدم باید رؤیاهای‌ش را کشف کند، برای آن‌ها حاضر باشد ریسک و هزینه کند و مقاومت کند.

۲- “انتظار از دیگران” اولین چیزی است که باید برای رسیدن به رؤیاهای‌ت آن را فراموش کنی. شروع کن، بقیه در مسیر به تو خواهند پیوست.

۳- وقتی کاری را شروع کردی، اگر چه برنامه‌ریزی ضروری و مهم است؛ اما در نهایت نباید فراموش کنی که یک ثانیه اجرا ارزش بیش‌تری دارد تا هزار ساعت برنامه‌ریزی.

۴- به خودت اعتماد داشته باش. کارهایی را شروع کن که همیشه از آن‌ها گریزان بودی. تنبلی را کنار بگذار. سخت‌کوشی را یاد بگیر. امتحان کن، بباز و درس بگیر.

۵- شروع دوباره درد دارد؛ اما ترس نه!

۶- کیفیت زندگی وابستگی کاملی دارد به تعداد “نه” گفتن‌های‌ت به خودت و دیگران!

۷- دنبال خودت بگرد؛ حتی اگر فکر می‌کنی خودت را پیدا کرده‌ای؛ چنان‌که استاد محمد علی بهمنی سروده است که: به خود رسیدن هم، ـ نوعی توقف است و سؤال است!

سی سالگی، سال “جستجو برای شروع مسیر رفتن تا رسیدن” بود. سی و یک سالگی به‌گمانم باید سال “بی‌قراری برای نزدیک‌ شدن به رؤیاها” باشد. پایان این مسیر البته همان است که خواجه‌ی شیراز گفت:

صالح و طالح متاع خویش نمایند

تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

ممنون بابت همراهی‌تان در سالی که گذشت و امید که سال پیش رو برای همه‌ی شما سرشار از آرامش و گشایش باشد.

دوست داشتم!
۲۲

در آستانه‌ی نیمه‌ی راه زندگی …

باز هم شش اردیبهشت و یک قدم نزدیک‌تر شدن به نقطه‌ی پایان. امروز ۲۹ ساله شدم و به آستانه‌ی نیمه‌ی راه زندگی رسیدم. و این روزها برخلاف سال پیش همین‌ روزها ـ که دل‌خسته بودم از بدترین و وحشت‌ناک‌ترین سال زندگی‌ام ـ شادم و بیش از هر زمانی از زندگی لذت می‌برم. 🙂

*****

خوانده بودم و شنیده بودم که بعد از یک سختی بزرگ، آرامشی و شادی بزرگ‌تری در پیش است. اما آن‌قدر درگیر جدال با “سبکی تحمل‌ناپذیر هستی” شده بودم که باورم و یقین‌م را به بزرگ‌ترین عامل دوام آوردن در روزهای سخت زندگی از دست داده بودم: وجود نازنین “امید” را می‌گویم!

اما در این یک سال آن‌چنان زندگی‌ام متحول شد که امروز خودم هم متحیر گوشه‌ای ایستاده‌ام و دارم به جریان اتفاقات عجیب و لذت‌بخش بزرگ و کوچکی می‌نگرم که یکی پس از دیگری مرا در مسیر زندگی‌ام شگفت‌زده می‌کنند. اتفاقاتی که اغلب هم غافل‌گیرکننده‌اند!

*****

سال ۹۱ برای من سال “شدن‌”‌ها و “رسیدن‌ها” بود. سال شکستن فاصله‌ها. سال لبخند‌ها. سال کشف دوباره‌ی امید و زندگی. سال دل‌خوشی‌ها. و مهم‌تر از همه سال کارهای بزرگ. برداشت بذرهایی که در سال‌های قبل‌تر کاشته بودم. و البته سال درس‌های بزرگ. درس‌هایی که برای تمام زندگی همراه‌م خواهند بود:

۱- رها کن: همیشه بستگی‌ها و وابستگی‌ها یکی از بزرگ‌ترین عوامل احساس درد و رنج و غم درونی است. اما … سال گذشته فهمیدم که همین دردهای به‌ظاهر جان‌کاه هم، تنها و تنها با رها کردن گذشته و آغاز از همین لحظه برای نگاه به فردا تمام می‌شوند. این‌که در گذشته چیزی نبوده و نشده و این‌که کسی در زندگی من مهم بوده اما من برای‌ش مهم نبوده‌ام، هیچ کدام دلیلی بر این نیست که من با افسوسِ آن “نشدن”‌ها، لذت زیبایی امروز و رؤیای فردا را از خودم دریغ کنم. سخت است؛ اما ممکن و پاداش‌ش، آرامشی است که این روزها بزرگ‌ترین لذت زندگی من است.

۲- آرزو به‌دوش باش: در یک سال گذشته به بسیاری از آرزوهای‌ بزرگ و کوچک‌م رسیده‌ام. آرزوهایی که زمانی برای‌م دست‌نیافتنی می‌نمودند. آرزوهایی که فکر می‌کردم حتی اگر یکی از آن‌ها هم در زندگی‌ام تحقق پیدا کند، من خوش‌بخت‌ترین آدم روی زمین خواهم بود! اما در همین یک سال، لذت رسیدن به بسیاری از آن‌ها را تجربه کردم و فهمیدم که یکی از رازهای زندگی، لذت‌ بردن از انتظار برای تحقق آرزوها در هر لحظه‌ی زندگی است. بنابراین آرزوهای‌م را گوشه‌ی صندوق‌چه‌ی دلم چیده‌ام و هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم، سرشار از شوری درونی‌ام: غافل‌گیریِ بزرگِ امروز چه خواهد بود؟

۳- چشم‌انداز زندگی من، رؤیاهای‌ بزرگ‌م هستند: درس قبلی و البته هم‌نشینی با بزرگ‌ترهایی بزرگ‌اندیش و جوانانی با رؤیاهایی نزدیک به “تلنگر زدن به کهکشان” استیو جابز، چشم‌انداز زندگی مرا تا آسمان رؤیاها بالا برد. حالا دیگر آینده را نه در سطح توان امروز خودم و شرایط دنیای اطراف‌م، که در رؤیاهای بزرگ‌م جستجو می‌کنم. 🙂

۴- زندگی یعنی تجربه‌ای که من برای خودم می‌سازم: امروز عمیقا باور دارم که سکان قایق کوچک زندگی من در اقیانوس پرتلاطم زندگی به‌دست خودم است. زندگی چیزی نیست جز مجموعه‌ای از انتخاب‌ها و تجربیات انسان در هر لحظه و مهم این است که در تک‌تک دقایق زندگی، هر لحظه از مسیر زندگی‌ام تا آن لحظه رضایت مطلق داشته باشم: این‌که من زندگی‌ام را با انتخاب‌های‌م ـ درست یا نادرست ـ ساخته‌ام!

اوه! چه زندگی شگفت‌انگیزی!

*****

در طول این یک سال، بیش از هر چیز از محبت و لطف دوستان بسیاری برخوردار بوده‌ام: پیش و بیش از همه، باید از دوست و برادرم، علی‌رضا معتمدی تشکر کنم که به همکاری با ایشان مفتخرم. و البته: شهرام کریمی برای دل‌گرمی‌ها و راه‌نمایی‌های‌ش، وفا کمالیان برای لطف بی‌پایان و کمک‌های بی‌دریغ‌ش و از میلاد اسلامی‌زاد برای هم‌رؤیا بودن‌ش با من. و البته: آقای مهندس نقی‌زاده مدیرعامل محترم شرکت ارکان ارزش، دوستان‌م در پروژه‌های کلاس پرنده و جمعه‌های خلاق به‌ویژه رضا بهرامی‌نژاد عزیز، علی بدیعی، احسان اردستانی، محسن امین، نیام یراقی و تک‌تک دوستان و همکاران‌م در دنیای واقعی و مجازی. و البته شما خوانندگان همراه گزاره‌ها که لطف شما بزرگ‌ترین سرمایه‌ی گزاره‌ها و من است.

و البته یک تشکر ویژه از خانواده‌‌‌ی مهربا‌ن‌م و به‌ویژه مادر عزیزم برای محبت‌های‌شان و وجود عزیزشان که بزرگ‌ترین انگیزه‌‌ی من برای نفس کشیدن در این دنیای خاکی هستند؛ و به‌ویژه کوچولوی نازنین و تازه‌وارد خانواده‌ی ما که تماشای لبخندهای زیبا‌ی‌ش بزرگ‌ترین لذت این روزهای من است. 🙂

امسال هم یادداشت‌م را با شعری به‌پایان می‌رسانم. تک‌مصراعی از زنده‌یاد منوچهر آتشی که این روزها بیش از هر زمان دیگری وصف حال من است: 

می‌روم در آرزوی کیمیا هنوز!

دوست داشتم!
۷

پاره‌هایی در باب یک تولد ۲۶ سالگی

۱٫ به همین زودی و به همین سادگی یک سال دیگر هم گذشت و فقط چند ساعتی مانده تا وارد ۲۶ سالگی شوم. این یک سال گذشته مثل برق و باد گذشت و چه گذشتنی! فکر می‌کنم در این یک سال، بیش از یک سال‌های قبل از آن بزرگ شدم و البته بیش از همان یک سال‌های مذکور (!) نزدیکی پیری و مرگ را احساس کردم …

۲٫ این یک سال همراه بود با تجربه‌های شیرین و تلخ؛ پر از دغدغه‌ها و مسئله‌ها، بیش‌تر رنج بود و درد و در کنارش، خوشی و شادکامی‌هایی هر چند اندک! و مگر زندگی انسان چیزی غیر از این‌ها است!؟

۳٫ هر سال که می‌گذرد وقتی به شب و روز تولدم می‌رسم تمام ذهن‌ام معطوف این می‌شود که چه‌ها نکرده‌ام و چقدر فرصت پیش‌ رو در زندگی محدود است! چه کتاب‌هایی که نخوانده‌ام، چه فیلم‌هایی که ندیده‌ام، چه کارهایی که نکرده‌ام و چه لذت‌هایی که از زندگی‌ام نبرده‌ام! خوب چه می‌شود کرد؟ حسرت‌ها و فرصت‌ها دو روی یک سکه‌اند که هر وقت یکی باشد دیگری نیست و نهایت‌اش هم این است که آدم شانه‌اش را بالا بیاندازد و به این فکر کند که خیالی نیست؛ هنوز فرصت هست!

۴٫ دو سال پیاپی است که دوستی را از دست می‌دهم. از دست دادنی که هنوز برای‌ام باور کردنی نیست! تلخی و دردی که سوزش آن تا ته ته قلب آدم را برای همیشه آزار می‌دهد. ونتیجه‌اش هم باز یاد این‌که چه‌ها نکرده‌ام و چقدر فرصت پیش رو اندک است …

۵٫ آیا زندگی تنها تلخی و رنج است؟ خوب مسلما نه! یادم هست که پارسال با یک واسطه سؤالی برای‌ام مطرح شد: آیا از زندگی‌ات لذت می‌بری؟ آن آدمی که این سؤال را پرسیده بود سبک زندگی من برای‌اش عجیب بود و لابد، از همین جهت این‌گونه فکر کرده بود که من از زندگی‌ام لذت نمی‌برم! مدتی این مسئله ذهن‌ام را به خودش مشغول کرده بود تا بالاخره جواب‌اش را یافتم: خوشبختی در زندگی یعنی همین لذت‌های کوچک روزمره زندگی آدم در کنار هم: لذت همراهی با خانواده، لذت دوستی، لذت کتاب خواندن، لذت فرهنگ و ادب و شعر و قصه و موسیقی، لذت درس خواندن و دانش‌جو بودن و البته اگر شرایط بگذارد، لذت کار کردن!

۶٫ در زمان ناامیدی‌ها و دردها و رنج‌ها همیشه خدا را پشتیبان خود دیده‌ام. این یک سال تجربه خوبی بود از حضور هر روزه خداوند در زندگی‌ام. فهمیدم که راه نجات، ایمان و توکل به اوست و زندگی هر انسان، مملو است از معجزاتی که اغلب چنان کوچک‌اند که آدم نمی‌بیندشان!

۷٫ مدت‌ها است دل‌داری‌ام به خودم در لحظات سخت زندگی این دو بیت شعر حافظ است:

هر دم از این نالم که فلک هر ساعت / کندم قصد دل ریش به آزار دگر

باز گویم نه در این حادثه حافظ تنها است/ غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر …

باور کنید جواب می‌دهد!

۸٫ خوش باشید و از زیباترین و بهشتی‌ترین ماه‌ سال ـ اردی‌بهشت ـ لذت ببرید! ببخشید که این‌قدر تلخ نوشتم.

دوست داشتم!
۴