مقاله‌ی هفته (۴۱): برای یافتن ایده‌ی بزرگ کسب و کاری بعدی، نقطه‌ی تمرکزتان را محدود کنید

نویسنده: براد سوگارز / مترجم: علی نعمتی شهاب

زمانی که می‌خواهید وارد دنیای کسب و کار شوید، محدود کردن بازار هدف‌تان می‌تواند مشکل باشد؛ زیرا این ترس وجود دارد که با این کار بخشی از مشتریان بالقوه‌تان را در نظر نگیرید.

اما اگر بتوانید به‌صورت روشن و آینده‌نگرانه یک بازار و نیازهای‌اش را تعریف کنید، در این صورت می‌توانید محصول یا خدمت خود را طوری متناسب سازید که دقیقا به همان تقاضایی که باید، پاسخ دهد و در نتیجه به‌سرعت کیف پول‌تان از رقبای‌تان حجیم‌تر شود.

این دقیقا به چه معناست؟

۱. شما می‌توانید مانند یک کارآفرین جوان زن اهل کالیفرنیای شمالی باشید که یک بخش معمولا پنهان یک فروشگاه لوازم دست دوم را کشف کرد: بخش جداگانه مربوط به لباس‌های بچه‌ها و اسباب‌بازی‌ها. او متوجه شد مالکین، فروشگاه را یک کسب و کار از دست رفته و مرده می‌دانند. زن جوان داستان ما بخش مربوط به لباس‌ها و اسباب‌بازی‌های دست دوم را از مالکین فروشگاه اجاره کرد و تمام عملیات آن را بر محصولات مربوط به کودکان متمرکز ساخت. کار او باعث شد تا یک “کسب و کار مرده” ۱۲۰۰ متر مربعی به یک استارت‌آپ ۸۰۰ متر مربعی تبدیل شود که در ۶ ماه به سودآوری رسید و توانست شعبه دومی را هم در یک نقطه پایین شهری دیگر احداث کند.

۲. شما می‌توانید مثل مکانیکی باشید که فرایند طولانی و واقعا گران دریافت گواهی‌نامه‌ خرید و فروش خودرو را طی کرد تا بدین ترتیب بتواند با رفتن به بازار محلی خودرو، “بی‌ام‌و”های قدیمی را خریداری کند. او نمی‌خواست خودِ این خودروها را بفروشد. به‌جای آن، او خودروها را اوراق کرد و یک فروشگاه قطعات یدکی را برای مالکان و مکانیک‌های بی‌ام‌و به‌راه انداخت.

۳. شما می‌توانید مانند یک متخصص تعمیررایانه باشید که تصمیم گرفت از بازار بسیار رقابتی خدمات فناوری اطلاعات خارج شود تا یک بازار خاص‌تر را کشف کند. بازاری که در آن بتوان نرخ‌های بالاتری ارائه داد، مشتریان وفادارتری به‌دست آورد و کسب و کار درازمدتی را با مشتریان شکل داد. این شرایط، بازار مورد نظر را به رایانه‌های اپل محدود کرد.

این مثال‌ها حقیقت عامی را در مورد فرصت‌های کسب و کار آشکار می‌سازند: فرصت واقعی، احتمالا در ابتدا چندان آشکار نیست. گوشه‌های فراموش‌شده بازار (Niche Market) در هر کجای یک طبقه بازار گسترده می‌توانند وجود داشته باشند. کار شما به‌عنوان کارآفرین، کشف چیستی این گوشه‌ها و تشخیص این‌که آیا یک فرصت کسب و کاری سودآور هستند یا نه، است.

از سوی دیگر نگاه کردن به بازار از این زاویه دید، روش تفکر شما را در مورد واقعیت وجودی یک استارت‌‌آپ تغییر خواهد داد. هیچ قانونی وجود ندارد که به شما بگوید باید ساخت ساختمان کسب و کارتان را از پی‌ریزی آن در گاراژ یا اتاق خواب‌‌تان شروع کنید.

خیلی ساده شروع به قدم زدن یا رانندگی در خیابان‌های شهر بکنید. خیلی زود به کسب و کارهای بسیاری برخورد خواهید کرد که نفس‌های آخر زندگی‌شان را می‌کشند ـ چرا که نمی‌توانند آن‌چه را بازارشان واقعا می‌خواهد یا نیازمند آن است، بفروشند. مانند مالکین آن فروشگاه در حال مرگ لوازم دست دوم، آن‌ها ممکن است حتی ندانند پرفروش‌ترین و سودآورترین محصولات‌شان کدام است یا این‌‌که آن محصولات واقعا خاص در یک بخش فراموش‌شده فروشگاه یا دفترشان قرار دارند.

رهبران هر حوزه کسب و کار تمایل به تمرکز بسیار دارند و در بسیاری اوقات، محدوده تمرکز آن‌ها بسیار کوچک است. این شرکت‌ها به‌دقت محدوده تمرکزشان را بزرگ‌تر می‌کنند؛ زیرا بازار گوشه‌ای آن‌ها بسیار متمایز است. اگر فکر می‌کنید این ایده تنها برای خرده‌فروشی‌ها یا تعمیرکاران مکینتاش کاربرد دارد به فهرست ۱۰ شرکتِ دارای ارزش‌مندترین برندها در جهان ـ که توسط مؤسسه “برندز” تهیه شده است ـ نگاهی بیاندازید:

  1. اپل
  2. آی‌بی‌ام
  3. گوگل
  4. مک‌‌دونالد
  5. مایکروسافت
  6. کوکاکولا
  7. مالبرو
  8. AT&T
  9. ورایزون
  10. چاینا موبایل

این شرکت‌ها کسب و کارشان را تنها براساس یک کلمه بنیان نهاده‌اند: تمرکز. مثلا در مورد اپل ـ شرکت اول این فهرست ـ بخش قابل توجهی از موفقیت شرکت تنها وابسته به یک محصول است: آی‌فون.

بنابراین محدوده جستجوی‌تان را برای یافتن نقطه تمرکز با انجام یک تحلیل دقیق‌تر در مورد بازار هدف‌تان و آن‌چه مردم می‌خواهند یا می‌خرند ـ یا چیزهایی که اگر گزینه‌ای وجود داشته باشد احتمالا می‌خرند ـ گسترش دهید. نگران فروش نباشید؛ زیرا اتفاقا شما با پیشنهاد “خرید هر چیز” به “هر کس” بیش‌تر ضرر می‌کنید. محدود شدن تمرکز شما می‌تواند فرصت‌های کسب و کاری فراتر از توان شما فراهم آورد و جریان نقدینگی با حاشیه سود بالایی ایجاد کند که شما را به اهداف اساسی‌تان از به‌راه انداختن کسب و کار برساند.

دوست داشتم!
۸

مقاله‌ی هفته (۳۱): به یک ایده‌ی کسب و کار جدید نیاز دارید؟ تغییر دیدگاه‌ را امتحان کنید

نویسنده: میشل پی دابلیو / مترجم: علی نعمتی شهاب

براساس یکی از تعاریف متعدد خلاقیت، افراد خلاق هر چیز را از زاویه‌ای متفاوت با دیگران می‌بینند و در آن ویژگی‌هایی را کشف می‌کنند که هیچ کس نمی‌بیند.

اما حتی افراد خلاق (از جمله خود شما!) نیز ممکن است هر لحظه جایی در موانع مسیر گیر کنند. بعضی وقت‌ها نمی‌شود چیز متفاوتی را پیدا کرد. گاهی اوقات این‌قدر زمان دست و پنجه نرم‌ کردن با یک مسئله طولانی می‌شود که دیدن آن از یک زاویه‌ی دید متفاوت غیرممکن به‌نظر می‌آید.

در چنین شرایطی چه باید کرد؟ چرا تغییر دیدگاه‌ را امتحان نمی‌کنید؟

این موقعیت را در نظر بگیرید: دوستی دارم که در کار طراحی لباس است. یکی از لباس‌هایی که طراحی کرده بود، رنگ اصلی نقاشی روی لباس سیاه بود. او به‌جای این‌که به‌سادگی روی پارچه‌ی سفید رنگ سیاه به‌کار ببرد، از پارچه‌ی سیاه استفاده کرد و بخش‌های دارای رنگ‌های دیگر طرح لباس را روی رنگ سیاه پارچه ترسیم کرد.

او روش نگریستن به مسئله‌ را تغییر داد. و بدین ترتیب حالا لباسی را طراحی کرده که از اغلب رقبای خود زیباتر و جذاب‌تر به‌نظر می‌رسد.

حالا نظرتان در مورد این مثال چیست: یک معلم هنر به دانش‌آموزان‌اش یک عکس یا شیء معکوس شده را می‌دهد و از آن‌ها می‌خواهد تا آن‌چه می‌بینند را بکشند: نتیجه یک تصویر نیست؛ بلکه مجموعه‌ای از اشکال هندسی است که ترسیم آن‌ها از تمرین‌های نخستین برای یاد گرفتن نقاشی است.

با تغییر دیدگاه‌تان، چیزهایی را که می‌بینید تغییر خواهید داد. و زمانی که چیزهایی را که می‌بینید تغییر دهید، احتمال این‌که چیزی کاملا متفاوت خلق کنید، افزایش خواهد یافت.

دارم صدای شما را می‌شنوم که در دل‌تان می‌گویید: مثال‌هایی که زدی مربوط به هنر است و به‌ من در مسائل کسب و کارم کمک نمی‌کنند.

بسیار خوب در این‌جا داستانی را برای‌تان از کتاب “اسباب‌بازی‌های متفکران” نوشته‌ی مایکل میچالکو تعریف می‌کنم. در سال ۱۹۵۰ متخصصان مدعی بودند که صنعت حمل و نقل از طریق کشتیرانی ر حال مرگ است. هزینه‌‌ها سر به‌فلک می‌زدند و زمان‌های تحویل مدام به تأخیر می‌افتادند.

مدیران شرکت‌های کشتیرانی بر روش‌های کاهش هزینه در زمان دریانوردی تمرکز کردند. آن‌ها کشتی‌هایی را ساختند که سریع‌تر بودند و به ملوانان کم‌تری برای پیشروی نیاز داشتند.

این راه‌حل، کار نکرد. هزینه‌ها به‌شدت در حال فرا رفتن از حد کنترل بودند و هنوز رسیدن محموله‌ها به مقصد زمان بسیاری می‌برد.

سرانجام روزی یک مشاور دیدگاه‌ را تغییر داد. به‌جای پرسیدن سؤال “به چه روشی ممکن است بتوانیم حرکت کشتی‌ها را در دریا اقتصادی کنیم؟”، او پرسید: “چطور می‌توانیم هزینه‌ها را کاهش دهیم؟”

همین است!

کشتی‌ها زمانی که در حال دریانوردی برای انجام وظیفه‌ی واقعی خود ـ حمل و نقل کالاها ـ نیستند، ماشین‌های بسیار هزینه‌بری هستند. و چه زمانی آن‌ها در حال کار نیستند؟ زمانی که کشتی کنار بندرگاه پهلو‌گیری می‌کند تا محموله‌ها را بارگیری یا تخلیه کند.

بنابراین صنعت باید راه‌حلی برای افزایش سرعت بارگیری و تخلیه می‌یافت: امروزه وقتی کشتی به بندر می‌رسد، یک جرثقیل، کالاها را از آن تخلیه می‌کند و هم‌زمان جرثقیل دیگری در حال بارگیری کشتی است.

این نوآوری ساده باعث بقای یک صنعت بسیار بزرگ شد. و این اتفاق فقط به این دلیل رخ داد که مدیران این صنعت، روشی که به مسئله نگاه می‌کردند را تغییر دادند.

تمرین: دیدگاه‌تان را تغییر دهید.

چگونه می‌توانید دیدگاه‌تان را برای حل مسائل کسب و کار / بازاریابی‌تان تغییر دهید؟

کاری که مدیران صنعت کشتیرانی انجام دادند را امتحان کنید و سؤال را عوض کنید.

به‌جای نگریستن به بخش محدودی از مسئله (به چه روشی ممکن است بتوانیم حرکت کشتی‌ها را در دریا اقتصادی کنیم)، دامنه‌ی پرسش را تا می‌توانید گسترش دهید (به چه روشی می‌توانیم در حالت کلی هزینه‌ها را کاهش دهیم؟)

به یک مثال دیگر توجه کنید:

ممکن است سؤال شما این باشد که “چگونه مشتریان بیش‌تری به‌دست بیاورم؟” حالا فکر کنید چه اتفاقی خواهد افتاد اگر به این شکل دامنه‌ی موضوع مورد پرسش‌ را گسترده‌تر کنید:

  • چگونه مشتریان بیش‌تری به‌دست بیاورم؟
  • چگونه کسب و کارم را رشد بدهم؟
  • چگونه می‌توانم پول بیش‌تری از کسب و کارم به‌دست بیاورم؟
  • چگونه می‌توانم در یک دوره‌ی زمانی درآمد بیش‌تری داشته باشم؟
  • چگونه می‌توانم در زندگی‌ام شادتر باشم؟ (من هم می‌دانم که با پول نمی‌شود شادی خرید. اما پول‌دار بودن در هر حال دلچسب است.)

احتمالا یکی از پرسش‌های بالا، جایگاه بهتری را برای یافتن یک راه‌حل فراهم می‌آورد. چون احتمالا یکی از این پرسش‌ها، همان مسئله‌ی “واقعی” است که دوست دارید آن را حل کنید؛ اما تا زمانی که چند قدم عقب‌تر نروید تا تصویر بزرگ‌تر ماجرا را ببینید، پرسش درست را نمی‌توانید بپرسید.

و تا وقتی آن پرسش درست را نپرسید، الهامات درونی‌تان هم نمی‌توانند پاسخی را بیابند که واقعا مسئله‌ی شما را حل خواهد کرد.

منبع

دوست داشتم!
۴

مقاله‌ی هفته (۲۶): چگونه ایده‌های جدید کسب و کار را در زندگی روزمره بیابیم

 نویسنده: نادیا گودمن / مترجم: علی نعمتی شهاب

ایده امپراتوری شگفت‌انگیز دیسنی‌لند در یک مسافرت خانوادگی متولد شد. والت‌دیسنی در حال بازدید از “باغ‌های تیوولی” ـ یکی از قدیم‌ترین پارک‌های سرگرمی اروپا ـ بود که متوجه شد می‌تواند نمونه بهتر و بزرگ‌تری از آن را در کالیفرنیا بسازد. روش او چندان هم غیرمعمول نبود: کارآفرینان بزرگ ایده‌های جدید کسب و کار را با تمرکز بر روی فرصت‌های قابل مشاهده در زندگی روزمره می‌یابند.

اندی بوینتون نویسنده مشترک کتاب “شکارچی ایده” در این زمینه می‌گوید: “دنیای اطراف شما مملو است از ایده‌هایی که می‌توانند مفید باشند.”

هیچ یک از این ایده‌ها با زیاد فکر کردن در خلأ به‌سراغ شما نخواهند آمد. لازم است به جهان بیرون بپیوندید و رفتارهایی را تمرین کنید که شما را به سوی ایده‌های نو راهنمایی می‌کنند. بوینتون می‌گوید: “نوآوری به‌معنای این‌که چقدر باهوشید نیست؛ بلکه معنای آن شکار ایده‌ها است. رفتار شما بر هوش‌تان غلبه دارد.

با فرا گرفتن روش درست فکر کردن و اقدام برای کشاندن فرصت‌ها به زیر نور درخشان خورشید ذهن‌تان، جریان بی‌پایانی از ایده‌های جدید کسب و کار را در زندگی روزمره‌تان شاهد خواهید بود. سه نکته که در این‌جا ارائه می‌شوند به شما برای کشف الهامات جهان پیرامون‌تان کمک خواهند کرد:

۱- فهرستی از فرصت‌های موجود را ثبت کنید: بوینتون پیشنهاد می‌کند: “در هر زمانی، کاری هست که باید انجام شود” که بدین معناست: دنیا پر است از مسائلی که باید حل شوند. بنابراین در حین پیش رفتن با جریان زندگی روزمره، فهرستی از کارهایی که دیگران از انجام آن‌ها شانه خالی می‌کنند، آن‌ها را نادیده می‌گیرند یا در انجام اثربخش آن‌ها شکست می‌خورند، تهیه کنید. هر کدام از این‌ها، یک فرصت بالقوه است. بوینتون می‌گوید: “با تجربیات خودتان شروع کنید.” از خودتان سؤال کنید چه چیزی مرا دچار خطا می‌کند؟ چه چیزی می‌تواند ساده‌تر شود؟ چطور لذت بیش‌تری ایجاد کنم؟ چطور آسایش بیش‌تری فراهم آورم؟ دغدغه‌های خودتان، شما را به سوی مسائل واقعی می‌کشاند که  خود، می‌توانند به ایده‌های نوین کسب و کار بدل شوند.

۲- به‌دنبال شکار ایده‌ها در موقعیت‌های گوناگون باشید: ایده‌های نو نیازمند خلاقیت‌اند و خلاقیت، نیازمند دستیابی به تازگی و تنوع. ممکن است شما یک ایده بزرگ را زمانی که در تعطیلات هستید ببابید یا به یک الهام غیرمنتظره در یک موزه‌ی هنر تجربی دست یابید. بوینتون می‌گوید: “اگر چشمان خود را بگشایید، پاسخ، همین‌جا پیش روی شماست. اما دنیای شما باید به‌اندازه‌ کافی گسترده و متنوع باشد تا بتواند ایده‌هایی را که به‌دنبال آن‌ها هستید به شما بدهد.”

جستجوی شما باید هدفمند باشد. بوینتون می‌گوید: “شکارچیانِ ماهرِ ایده‌ها زمانی که با مردم سخن می‌گویند، تنها نمی‌خواهند یک رابطه اجتماعی برقرار کنند؛ بلکه آن‌ها به‌دنبال یاد گرفتن از دانسته‌ها و کشف معادن کارهای قابل انجام در دنیای اطراف خود هستند تا به ایده‌های مفید دست یابند.”

۳- ببینید دیگران چطور مسائل کسب و کاری را حل می‌کنند: در هر موقعیتی، با مجموعه‌ای از مسائل مواجهید که قبلا کسی تلاش کرده است تا آن‌ها را حل کند. هر یک از این تلاش‌ها، خود فرصتی برای یادگیری هستند. با بررسی این‌که چگونه فروشگاه‌های موفق موجودی‌شان را مدیریت می‌کنند، چگونه بسته‌بندی محصولات توجه شما را به خود جلب می‌کند یا این‌که چطور آمازون، خریدهای ناگهانی را جرقه می‌زند، شروع کنید. احتمالا می‌توانید روش بهتری برای حل یک مسئله‌ مشابه بیابید یا برای حل یک مسئله متفاوت الهام بگیرید.

بوینتون می‌گوید: “شما واقعا می‌توانید ایده‌ها را قرض بگیرید و از آن‌ها دوباره استفاده کنید و به‌کارشان ببرید. با ایجاد عادت ذهنی کشف راه‌حل‌های دیگران، چشمان شما به روی آن‌چه آن بیرون در حال رخ دادن است، باز خواهد شد.”

منبع

دوست داشتم!
۳

چرا ایده‌های بزرگ لازم نیست خیلی هم بزرگ باشند

نویسنده: بنجامین والد / ترجمه و تلخیص: علی نعمتی شهاب

کارآفرینان تمایل دارند روی ایده‌های بزرگ و جدید تمرکز کنند: آن‌ها دوست دارند فیس‌بوک آینده را بسازند. اما بزرگ‌ترین ایده‌ها اغلب آن‌هایی نیستند که سریع‌ترین تأثیر ممکن را روی زندگی آدم‌ها داشته باشند. بنابراین لازم است کارآفرینان کم‌تر روی ابداع متمرکز شوند و بیش‌تر روی نوآوری و یکپارچه‌سازی.

ابداع، کم‌یاب‌ترین روش حل خلاق مسئله‌ است که تنها با درکی عمیق از مردم و منابع به‌دست می‌آید. این پدیده در ذهن‌های بزرگانی مانند برادران رایت و ر. باک‌میسنتر فولر نمود مِی‌یابد. جاش مک‌مانوس مبدع ارشد (Chief Inventor) آزمایشگاه‌های لیتل‌تینگز دیترویت معتقد است: “ابداع نیازمند کنترل شرایط، دستکاری متغیرها و آزمایش و آزمایش و آزمایش دوباره تا زمانی است که ثابت کرده باشید چیزی که خلق کردید بی‌هم‌تا و مفید است.” (مک‌مانوس برای بیش از یک دهه بنیان‌گذار، سرمایه‌‌گذار و استراتژیست حوزه‌ی اجتماعی بوده است.)

لحظات خاص “یافتم یافتم”  (همان اریکا اریکای ارشمیدس!) بسیار نادر و دور از دستر‌س‌اند؛ اما در بسیاری موارد نوآوری داشتن آسان‌تر است. نوآوری نیازمند این نیست که کارآفرینان چرخ را از اول اختراع کنند؛ اما نیازمند این هست که آن‌ها دیدگاه‌های جدیدی نسبت به مسائل کلاسیک داشته باشند.

اگر این نکته را به ذهن‌تان سپرده باشید، دیگر موضوعی را به‌صورت شهودی نتایج یک تحقیق مدرسه‌ی مدیریت هاروارد را می‌پذیرید: این‌که “هر چقدر مسئله از تخصص فرد حل‌کننده دورتر باشد؛ احتمال حل آن توسط آن فرد بیش‌تر است.”  در واقع در صورتی که مسئله‌ی مورد نظر کاملا خارج از حوزه‌ی تخصص فرد نوآور باشد، شانس موفقیت او ده درصد افزایش می‌یابد.

مثال: E Health Point یکی از سه برنده‌ی رقابت “نوآوری برای سلامت” خدمات ارزان‌قیمت بهداشتی را از طریق ویدئو کنفرانس میان پزشک و بیمار به مناطق حاشیه‌ای در هند ارائه می‌دهد.

یکپارچه‌سازی نیازمند یک دیدگاه جهانی‌تر است: شانس این‌که کسی جایی یک راه‌حل قابل اطمینان و مقیاس‌پذیر را برای یک مسئله‌ی مشابه توسعه داده باشد. یکپارچه‌سازی تخصص طراحی سیستم‌های انسانی را در حوزه‌های گسترده‌ای به‌کار می‌گیرد.

مثال: شرکت APOPO موش‌خرماهای بزرگ آفریقایی را برای کشف مین‌های زمینی (که کشف‌شان توسط انسان‌ها بسیار خطرناک است) و هم‌چنین تشخیص آلوده بودن نمونه‌های بزاق انسان‌ها (که بررسی آن‌ها توسط تکنسین‌های آزمایشگاهی یک روز تمام طول می‌کشد؛ اما برای موش‌ها تنها هفت دقیقه!) آموزش داده است.

ما می‌توانیم نقشی فراتر از بنیان‌گذار و مدیرعامل ایفا کنیم. بیایید خط‌شکن، بازی‌گوش و سازنده باشیم. همان‌طور که زمانی لئوناردو داوینچی گفته بود: “سادگی، نهایت پیچیدگی است.”

منبع

دوست داشتم!
۲

بزرگ شرط نبندید؛ ایده‌های میلیون دلاری از شرط‌های کوچک پدید می‌آیند!

پیتر سیمز این‌جا در تچ کرانچ مقاله‌ی بسیار جالب و جذابی نوشته در مورد این‌که ایده‌های میلیون دلاری از کجا پیدا می‌شوند. این مقاله این‌قدر جذاب است که من ترجیح دادم کامل ترجمه‌اش نکنم تا خودتان تشریف ببرید و مطالعه‌اش کنید. اما برای آن‌ها که حوصله یا وقت‌اش را ندارند؛ نکات مهم این مقاله از این قرار است:

  1. هیچ کارآفرین موفقی با یک ایده‌‌ی بزرگ شروع نمی‌کند؛ بلکه با ایده‌های معمولی و برای حل مسائل پیش‌پاافتاده‌ی موجودِ پیش رو شروع به‌کار می‌کند. در حین همین فرایند حل مسئله است که کارآفرینان ایده‌ی بزرگ‌شان را کشف می‌کنند. مثال جذاب: پروژه‌ی سرگئی برین و لاری پیچ، طراحی یک سیستم جستجو برای کتاب‌خانه‌ی دانشگاه استانفورد بود؛ نه یک موتور جستجوی جهانی به نام گوگل!
  2. تقریبا هر جا کسی با ایده‌ی بزرگی شروع کرده شکست خورده؛ مثال واضح‌اش: گوگل ویو! اگر این طور نبود که همه موفق می‌شدند. بیل هیولت یکی از دو بنیان‌گذار HP کشف کرده که از هر ۱۰۰ ایده‌ی خوب HP، تنها ۶ ایده تبدیل به پیشرفت‌های اساسی می‌شوند!

این، یکی از جذاب‌ترین مقالاتی بوده است که در زمینه‌ی نوآوری و کارآفرینی خوانده‌ام. من خودم همیشه به دنبال یک ایده‌ی بسیار عالی و الماس نشان برای کارآفرین شدن بوده‌ام؛ ظاهرا اشکال‌ام همین بوده که هنوز به جایی نرسیده‌ام!

دوست داشتم!
۲

خلاقیت زورکی!

صفحه‌ی مدیران روزنامه‌ی دنیای اقتصاد در این وانفسای نبود یک رسانه‌ی تأثیرگذار و همه‌گیر در زمینه‌ی علم مدیریت واقعا جالب است و من همین‌جا به دست‌اندرکاران این صفحه خسته نباشید می‌گویم. از جمله مطالب جذاب این صفحه زندگی‌نامه‌ی میلیاردهای امروزی دنیا است که برای من بسیار جذاب است و از زندگی این آدم‌های بزرگ چیزهای زیادی یاد گرفته‌ام.

هفته‌ی پیش داشتم این مطلب را از همین سری زندگی‌نامه‌ها می‌خواندم که زندگی‌‌نامه‌ی یک میلیارد ژاپنی به نام ماسایوشی سان است. این مطلب ایده‌ی بسیار جالب و عجیبی را در دل خود داشت: سان در حین تحصیل در دانشگاه کالیفرنیا تصمیم گرفت هر روز حداقل یک ایده کارآفرینانه خلق کند!!! ادامه‌ی مطلب را که بخوانید متوجه می‌شوید که آقای سان با مجبور کردن خودش به این کار بسیار سخت، به کجا رسید.

بعد از خواندن این مطلب به یاد یک نکته در مورد خودم افتادم. راست‌اش به نظرم می‌آید که اغلب عقب‌ماندگی‌های ما بدون تعارف به دلیل تنبلی است و درمان تنبلی هم چیزی نیست جز اجبار. مثلا من مدتی در مورد وبلاگ نوشتن تنبل شده بودم و برای حل این مشکل، تصمیم گرفتم هر روز حتما یک پست بنویسم؛ گیرم که آن پست از نظر کیفی خیلی هم مطلب سطح بالایی نباشد. این مهم بود که خودم را به نوشتن مجبور کنم؛ چون می‌دانستم این طوری به صورت غیرمستقیم یک چیز دیگر هم برای‌ام اجباری می‌شود. هر پست وبلاگ من (حتی مثلا گزاره‌ها که نقل قول هستند) از یک ایده‌ی مرکزی شروع می‌شود و گسترش می‌یابد.این همان چیزی است که مهم‌تر از نوشتن مستقیم در وبلاگ است: فکر کردن و ایده‌سازی.

فکر کنم نزدیک ۷ سالی باشد که همیشه یک دفترچه‌ی کوچک یادداشت همراه‌ام هست و ایده‌هایی که به ذهنم می‌رسد را در آن یادداشت می‌کنم تا یادم نرود و بعدا سر فرصت به آن‌ها بپردازم. این دفتر واقعا همه جا همراه من است: خانه، محل کار، دانشگاه، مسافرت، مهمانی و خلاصه همه‌جا و داشتن آن هم دل‌گرمی است و هم سرگرمی!

شاید جالب باشد که بگویم ایده‌ی داشتن چنین دفتری را از از کتاب جزیره‌ی سرگردانی خانم سیمین دانشور گرفتم؛ جایی که سلیم نامزد رسمی هستی (و نه عشق واقعی‌اش مراد) چنین دفتری دارد و به صورت کاملا اتفاقی (!) دفترش را پیش هستی جا می‌گذارد و ادامه‌ی ماجرا که به بحث ما مربوط نیست.

من هم مثل سلیم خودم را در نوشتن ایده‌های خودم و حتی دیگران (!) محدود نمی‌کنم؛ در دفتر من می‌توانید انواع و اقسام مطالب را از مدیریت و آی‌تی گرفته تا شعر و داستانک و نقل قول و … پیدا کنید! نکته‌ی مهم‌تر این‌که هیچ وقت به خودم نمی‌گویم این ایده بد است و به درد نمی‌خورد؛ هر چیزی را که به ذهنم می‌رسد ثبت می‌کنم (اگر چه ممکن است خیلی از ایده‌ها از دفترچه بیرون نیایند؛ اما بالاخره براساس قانون پارتو ۲۰ درصدشان ایده‌های درست و حسابی خواهند بود و همین برای من کافی است.)

این دفترها (که به تازگی جلد پنجم‌شان را شروع کرده‌ام) اصلی‌ترین منبع نوشته‌های من در این وبلاگ هستند. این دفترها کاربرد دیگری هم دارند: هر از چند گاهی ورق‌شان می‌زنم و سیر اندیشه و دغدغه‌های خودم را مرور می‌کنم. خیلی وقت‌ها اشتباهات‌ زندگی‌ یا شیوه‌ی تفکرم را در این دفترها پیدا می‌کنم و تغییراتی که در این سال‌ها در منِ وجودی‌ام ایجاد شده برای‌ام آشکار می‌شود. خلاصه داشتن‌ این دفترها و خواندن‌شان برای من لذتی بی‌پایان دارد! (اسمایلی نارسیسیسم!)

وقتی زندگی‌نامه‌ی آقای سان را خواندم به این فکر افتادم که یک قدم جلو بگذارم: از امروز خودم را مجبور می‌کنم که هر روز حتما یک ایده‌ی جدید تولید کنم و در دفترم بنویسم؛ خدا را چه دیدی شاید یکی‌اش گرفت و من هم میلیاردر شدم!

پ.ن. مدت‌ها است که دارم دنبال یک رسانه‌ می‌گردم که بشود در آن ایده‌هایی در مورد مدیریت و آی‌تی را نوشت و در مورد آن‌ها بحث کرد. فرندفید و توئیتر را امتحان کردم؛ ولی خیلی آن شکلی که من می‌خواستم نبودند. هدف اصلی این پست فقط اشاره به کار جالب آقای سان نبود؛ می‌خواستم بگویم که از این پس هر از چند گاهی پست‌هایی در این‌جا خواهیم داشت که فقط شامل یک ایده است و همین‌جا از همه‌ی خوانندگان این وبلاگ دعوت می‌کنم که در مورد این ایده‌ها اظهارنظر کنند.

دوست داشتم!
۰