هزار لحظه‌‌ی امید …

نگاه می‌کنم از هر طرف سوار تویی
نشسته یک تنه بر صدرِ روزگار تویی

هزار لحظه گذشت و هزار لحظه دلم
به سینه سر زد و … دیوانه را قرار تویی

***

به اعتبارِ تو امید، تازه خواهد شد
در این زمانه‌ی بی‌مایه اعتبار تویی

اگرچه بخت به من پشت کرده باکی نیست
“مرا هزار امید است و هر هزار تویی!”

جویا معروفی

دوست داشتم!
۲

۲ thoughts on “هزار لحظه‌‌ی امید …

  1. خدا قلم زد و شب را ادامه دار کشید
    مرا مسافرِ شب های انتظار کشید

    تو را شکفته و مغرور و سنگدل، اما
    مرا شکسته و بی تاب و بی قرار کشید

    تو را کنارِ سحرگاهِ شاد پبروزی
    مرا حوالیِ اندوهِ بی شمار کشید

    میان خنده و غم جنگ شد، دریغا غم
    به خنده چیره شد و دورِ من حصار کشید

    غمی که بر سرم آمد از آشنایان است
    همان غمی ست که هر لحظه شهریار کشید

Leave a Reply

Your email address will not be published.Required fields are marked *